hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز پنجم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۹ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف سـردار شهیــد عـلـی شـفـیـعـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
.
🌷سـردار شـهـیـد عـلـی شـفـیـعـی🌷
سلام خدمت شما دوستداران و عاشقان شهدا✋سپاسگزارم از دعوتتون به این گروه شهدایی و مهدویتون🥰
بنده شهید علی شفیعی هستم و در تاریخ ۱۸ آبان ۱۳۴۵ در شهر کرمان و در خانوادهای فقیر متولد شدم✋
متاهل بودم و تازه داماد، ۴ماه بود که ازدواج کرده بودم💍💕
دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشتم، در این زمان پدرم را به خاطر ابتلا به بیماری سرطان از دست دادم😔 و در کنار مادر رنجدیده خود با دست و پنجه نرم کردن با فقر، به زندگی ادامه دادم🙃
در سال ۱۳۵۶ که یازده سال داشتم، کم و بیش در فعالیت های انقلابی علیه رژیم مانند پخش اعلامیه، نوار و کتاب های امام در مسجد جامع شرکت کردم🕌
در سال ۱۳۵۷ به دلیل شلوغی اوضاع کشور ترک تحصیل و فعالیتهام را با ورود به بسیج مسجد، گسترش دادم😍با شروع جنگ تحمیلی پا به جهاد گذاشتم و کم کم با رزمندگان اسلام در جبهه حضور پیدا کردم.
در سال ۱۳۶۲ وارد سپاه شدم و علاوه بر حضور در عرصه جنگ، در فعالیت های سیاسی_مذهبی شهر کرمان هم شرکت داشتم🙋🏻♂با حضور در جنگ، با آن سن کم و بروز خصلت های بارزی چون مدیریت، تدبیر، اخلاص و عاشق بودن، شجاعت و روحیه دادن به بچه های رزمنده، نقوذ کلام، جذابیت و بسیاری از خصلت های دیگر توانستم خیلی زود جزو فرماندهان فعال جبهه جنگ بشم😊
در عملیات بدر، والفجر۸، کربلای۴، شرکت فعال و نقشآفرین داشتم🗣 سرانجام نیز در ۴دی۱۳۶۵ و درعملیات کربلای۴، درون محور عملیاتی جزیرهی امالرصاص براثر برخورد ترکش خمپاره به فیض شهادت رسیدم.🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
آقا محمود تا دم در باهام اومد، دست دست میکرد چیزی بگه و انگار روش نمیشد، بالاخره دل رو به دریا زد و گفت
+ببخشید... خان از فروش زمین ها خبر داره؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم
+زمین ها مال منه آقا محمود، خرید و فروشش به خان ربطی نداره
+حق با شماست خانم، اما به هرحال این زمین ها رو خان به شما داده... اگر بنا به فروشش باشه باید خان خبر داشته باشه، شاید دلش نخواد همچین ملکی رو از دست بده...
اخمی کردم و گفتم
+من میخوام زمین هام رو بفروشم آقا محمود، اگر میتونی بخری بسم الله... نمیتونی هم بگو دنبال مشتری باشم، من به خاطر سال هایی که روی این زمین کار میکردی گفتم اول به شما بگم، وگرنه به قول خودت چیزی که زیاده مشتری برای این زمین ها... کسی هم بخواد سد راه فروش زمین ها بشه بد میبینه... خداحافظ شما
اینو گفتم و چادرم رو کشیدم جلو و از حیاطشون بیرون زدم، نگران این بودم که آقا محمود ماجرای فروش زمین ها رو به خان بگه، هرچند زمین ها به نام من بود و حق داشتم اون ها رو بفروشم، اما کافی بود خان بفهمه و اجازه ی فروش زمین رو نده، اونوقت هیچکس تو اون ده و ده های اطراف پیدا نمیشد که بخواد کاری خلاف میل خان انجام بده و اون زمین ها رو از من بخره!
دو روز بعد اون ماجرا وقتی اجازه ی پسرها رو از بلقیس خانم گرفته بودم تا با خودم به خونه ی آقام ببرم سر و کله ی خان پیدا شد، شهریار با دیدنش ذوق زده شده بود و مدام دور خان میچرخید، خان دو تا آبنبات کف دست شهریار گذاشت و کیف قشنگی رو به خسرو داد و راهی حیاطشون کرد
مشخص بود تازه از سفر برگشته، چادرم رو کیپ صورتم کردم و سینی چایی رو جلوش گذاشتم و با فاصله ازش نشستم
خان چایی اش رو خورد و بعد از مکثی کوتاه گفت
+شنیدم دنبال فروش زمینی...
زیر لب لع نتی نثار آقا محمود کردم و گفتم
+ایرادی داره؟
خان ابرویی بالا انداخت و گفت
+نه! مال خودته میتونی بفروشی... کسی کاری بهت نداره... فقط میخوام بدونم واسه چی میخوای بفروشی؟ محمود میگفت میخوای زمین بخری و خونه بسازی! حرف های جدید میشنوم...
کلافه گفتم
+ایرادش چیه؟ تا ابد که نمیتونم چشم به دست شما داشته باشم و زیر سقف خونه ی شما زندگی کنم. اون زمین ها قیمت خوبی داره، با فروشش میتونم خونه ای برای خودم دست و پا کنم تا سربار نباشم
فرج کمی بهم نزدیک شد، ناخودآگاه چسپیدم به دیوار ...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
به خاطر اتفاقاتی که افتاده بود و مهر نحسی که به پیشونیم خورده بود خیلی پیش نمی اومد کسی با من حرف بزنه و سکینه با تعریف کردن ماجرای عروسی ایوب به این تفکرات دامن زده بود و اهالی عمارت با احتیاط بیشتری با من برخورد می کردند که مبادا نحسی دامنشون رو بگیره !
هرچند توران هم از این قاعده مستثنی نبود اما به نظر می رسید که دلش برای من می سوزه و جدا از ترسی که داشت یک جورهایی هم می خواست به من کمک کنه . چون با دیدن صورت گرفته ی من ، لبخند تلخی زد و گفت : برای حاج مرادی که تو عمارتش چند تا کلفت و نوکر داره ، کسر شأن به حساب میاد که عروسش جارو به دست بگیره و حیاط رو تمیز کنه !
با ناراحتی نگاهی به تاول دست هام انداختم و گفتم : میگی چی کار کنم . مجبورم ! سکینه بفهمه از حرفش سر پیچی کردم روزگارم رو سیاه می کنه . مجبورم به خواسته ش تن بدم !
پوران ابروهاش رو بالا داد و با تردید گفت : هر بلایی سرت میاد ، به خواست خودته و گرنه سکینه که هیچ ! گنده تر از سکینه هم نمی تونه تو رو مجبور کنه عین کلفت ها کار کنی . بعد هم با احتیاط نگاهی به اطرافش انداخت و با صدای آرومی گفت : خبر دارم اتاقت رو از شوهرت جدا کرده . راستش امروز یه چیزی شنیدم که اگر راست باشه ، مِن بعد مجبوری تو طویله سر کنی !
ترسیده خودم رو جلو کشیدم و وحشت زده پرسیدم : چی شنیدی !؟
پوران ابروهاش رو در هم کشید و گفت : آروم باش دختر ! چته تو ! سکینه بفهمه حرف مهمی می زنیم هر دوتامون رو بیچاره می کنه . هر چند من از خودم نمی ترسم اما نگران توأم ! چون تو اون قدر بی جربزه و بی عرضه ای که مطمئنم برات گرون تموم می شه .
با درموندگی خودم رو عقب کشیدم و گفتم : خیلی خب . من دیگه کاری نمی کنم حالا بگو چی شده .
پوران نفسی تازه کرد و گفت : توران رو که یادت هست ! براش خواستگار اومده . این خواستگار که میگم ، خواستگار الکی نیست ها ! تعریف مال و مکنت پدر دوماد و مال و اموالش عین توپ تو روستا ترکیده.! منتهی سکینه محاله بگذاره توران از دستش بره ! چون امروز که این خبر تو روستا پیچید ، شال و کلاه کرد و رفت خونه ی خواهرش !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
ماهی خانم لطفاً مشکل منو کانال بذارید شاید دوستان راه حلی داشتند
چند سال پیش یکبار رفتم لیزر موهای زای.د البته بدون اجازه شوهرم رفتم پیش یه دکتر عمومی شوهرم وقتی فهمید به شدت دعوام کرد منم دیگه نرفتم همون یه بار بود بعد از مدتی از بخت بد من زگیل تن...اسلی زدم خیلی گریه کردم و عذاب کشیدم کل زندگیم به هم ریخت بعد از چند سال زگیلها رفتند ولی سوزش و درد همچنان بود و شوهرم هم به این بیماری مبتلا شده بود من خودم دکتر رفتم دارو مصرف میکنم همزمان به شوهرم هم میدم یه کم امیدوار شده بودم که داریم بهتر میشیم ولی دوباره شوهرم م..قعدش جوشهای ریز زده همراه سوزش و درد که دستشویی میره خون میاد و قبول نمیکنه دکتر بره میگه من مثل تو بی ح.یا نیستم رفتی نشستی زیر دست یه نفر لیزر کردی کار حر.ام انجام دادی به هیچ وجه راضی نمیشه خودشو نشون دکتر بده
نمیدونم چیکار کنم کل زندگیم شده گریه و ناله شوهرمم به خاطر دردی که میکشه همش منو نفرین میکنه و فح.ش میده شب و روز برام تیره و تار شده ب زور زندگی میکنم سراسر وجودم پر از استرسه😔نه خودم نه شوهرم اهل هیچ بی بندوباری نیستیم فقط خیلی بدشانسی آوردیم عذاب وجدان هم اضافه بهش خیلی دکترم رفتم هیچ فایده نداره
پسرمم بیست و سه سالشه هشت سال پیش که بیمار شدم کوچیکتر بود به خاطر گریه ی زیادی که میکردم افسردگی شدید گرفته نه باکسی حرف میزنه نه جایی میره کلا زندگی پسرمم تعطیل شده ب خاطر افسردگی شدید و قبول نمیکنه دارو بخوره خیلی پرخاشگر و عصبی شده 😭😭
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام
در جواب برادر عزیز که خانومش سرد شده
اگر از اول ازدواج همین قدر بی تفاوت است که نگران نباشید ریشه در خانواده خودشون
دارد که احساسی بودن رایاد نگرفته ولی اگر فقط مدتی است که سرد شدن به مشاوره مراجعه کنید تا علت پیدا بشه .
چون من که یک خانوم هستم .همسرم مثل همسر شما کم حرف وحتی به کادو وجشن هایی که برای
تولدش با بچه هام باذوق وشوق میگیرم واکنشی نشان نمیدهد وبی احساس است .
چون من می بینم که حتی خواهراش هم رفتارشون با همسراشون همین طور است .
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃