hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز ششم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۰ روز جـمـعـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد حـسـن آبـشـنـاسـان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
شیر صحرا🥺🦁
🌷شـهـیـد حـسـن آبـشـنـاسـان🌷
تاریخ تولد: ۱۹ / ۲ / ۱۳۱۵
تاریخ شهادت: ۸ / ۷ / ۱۳۶۴
محل تولد: تهران
محل شهادت: عراق
همسر شهید←شروع زندگیمان ساده بود و در عین حال با صفا🌱نمیشد گفت خانه! دو تا اتاق اجاره کرده بودیم که نه آشپزخانه داشت نه حمام🙃کنارِ در یکی از اتاق ها، یک تورفتگی بود که حسن برایش دوش گذاشته بود و شده بود حمام🚿 زیر پله هم یک سکوی آجری بود که چراغ سه فتیلۀ خوراک پزیمان را گذاشته بودیم رویش،شد آشپزخانه🍽 به نظر من خیلی قشنگ بود (: خیلی هم ساده...🌱
همرزم شهید←باور نمیکنید، اگر بگویم ۴۰ کیلومتر در خاک دشمن پیشروی کردیم⚡️سرهنگ آبشناسان بیتوجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آنجا جلو رفته بود❗️طی یک کمین در محور دشتعباس، دو خودرو عراقی را منهدم کردیم💥و حدود ۱۵ نفر از نیروهای دشمن را اسیر کردیم و برگشتیم عقب🌙در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه راه را کنترل میکرد که گم نشویم؛ وقتی برگشتیم دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود❗️این کار با هیچ قاعدهای جور درنمیآمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود، بدون دادن حتی یک نفر تلفات🥲سرلشکر شهید حسن آبشناسان فرمانده نیروی ویژه ایران بود! کسی که حتی ژنرال نامدار صدام هم شکست داده بود⚡️فرماندهای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد🎁وی فقط با ۸ نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کرد که یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقر شده است، بخاطر رشادت هایش درجنگ به او لقب "شیرصحرا "دادند💪🏻و عاقبت هشتم مهر ماه ۱۳۶۴ در عملیات قادر به شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
، هربار شما منو طرد کردید اون مقصر بود... برای همین نمیخوام اینبار عین گذشته باشه، میخوام اینبار نه تنها خجسته بلکه کل اهل عمارت بدونن من با چه شرایطی راضی به برگشت شدم
+میدونی که میتونم بدون به نام کردن خونه و حتی بدون بردنت به شهر برت گردونم تو اون عمارت...
+البته که میتونید، در این شکی نیست... منتهی اونوقت من اون زنی نمیشم که شما انتظارش رو دارید... و البته که قبلش تلاشم رو میکنم تا از مردی که نمیتونه زنش رو.. مادر دو پسرش رو با عزت و احترام به خونه اش برگردونه فاصله بگیرم
خان چند دقيقه ای به فکر فرو رفت، انگار داشت سبک سنگین میکرد تا ببینه ارزش داره من رو با این شرایط به زندگیش برگردونه یا نه، در نهایت بعد از سکوتی طولانی گفت
+باید فکر کنم... به تمام جوانب ماجرا
از ته دل میخواستم از تصمیمش منصرف بشه و اجازه بده زندگیم رو بکنم، من به تنهایی و دیدن نصفه نیمه ی بچه هام راضی بودم اما اشتباه میکردم، خان یا واقعا به قول خودش از من خوشش اومده بود یا سر لج افتاده بود و میخواست به چیزی که میخواد برسه و نمیذاشت تو این مسیر کسی مانعش بشه!
پسرها رو برده بودم ده دیدن ننه، ننه با دیدنشون خیلی ذوق کرد، برخلافِ تصورم آقاجون هم از دیدن پسرها خوشحال شد، هرچند خودم رو زیاد تحویل نگرفت اما مشخص بود از دیدن پسرها خوشحاله... دو ساعتی نشستیم و بعدم بهونه ی درس خسرو رو آوردم و قول دادم بیشتر بهشون سر بزنم و برگشتم سمت ده..
از دور که داشتیم به سمت خونه میرفتیم چشمم به خان افتاد که داشت جلوی در خونه قدم میزد، دعا دعا میکردم از تصمیمش منصرف شده باشه و من رو به حال خودم رها کنه
پسرها رو فرستادم تو حیاط و رو به خان گفتم
+درست نیست مدام میایید در خونه ی من، مردم چی میگن؟ همه میدونن شما من رو ط. لاق دادید
خان لبخندی زد و گفت
+به زودی میفهمن دوباره عقد کردیم، برو تو حرف دارم باهات...
دندون هام رو بهم ف شردم و وارد خونه شدم، خسرو با دقت داشت نگاهمون میکرد، انگار براش عجیب بود بودن من و پدرش کنار هم... برای لحظه ای دلم به حال بچه هام س وخت، حقشون داشتن یک مادر نصفه نیمه نبود... دلم لک زده بود یک ش ب تو بغ لم بخوابن... یا یک شب براشون لالایی بخونم تا خوابشون ببره
با اشاره ی خان به سمت اتاق بزرگتر رفتم و گوشه ای نشستم، خان کنار طاقچه ایستاد و همونطور که داشت بازی بچه ها رو تماشا میکرد گفت ...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
وفتی در رو باز کردم ، چشمم به بهادر افتاد که با چهره ی خندون منتظرم بود . و با صدای آرومی گفت : چرا این قدر دیر اومدی ! دو ساعته که منتظرتم !
کمی لب هام رو جمع کردم و با صدایی که سعی می کردم بیشتر دل بهادر رو ببره گفتم : منتظر بودم خانوم بزرگ بخوابه ، خیلی طول کشید تا چراغ اتاقش خاموش شد .
بهادر اخم کوچکی روی صورتش نشوند و گفت : حواست کجاست دختر . خانوم بزرگ اصلا برای شام هم نیومد . به گمونم سرش درد می کرد زود خوابیده بود .
با دلخوری نگاهم رو از بهادر دزدیدم و گفتم : من از کجا باید می دونستم . علم غیب که ندارم . سفره ی من رو از خودتون جدا کردید ، کسی هم که با من حرف نمی زنه که ازش خبر بگیرم .
بهادر بامحبت گفت : اشکالی نداره . همه چیز درست می شه ! حالا باز کن این اخم ها رو که اصلا بهت نمیاد.
بهادر به آرومی گفت : چشم هات رو ببند می خوام یه چیزی نشونت بدم !
ذوق زده نگاهم رو تو صورت بهادر چرخوندم و گفتم : چی ؟!
گفت : اگر یه لحظه چشم هات رو ببندی میبینی .
با خوشحالی چشم هام رو بستم و منتظر موندم .
کمی که گذشت بهادر گفت : حالا چشم هات رو باز کن .
ذوق زده چشم هام رو باز کردم و با دیدن گل سر زیبایی که تو دست بهادر بود جیغ آرومی کشیدم و گفتم : چه قدر قشنگه . این رو از کجا خریدی ؟؟ کی خریدی ؟!
بهادر خنده کنان دستش رو به نشونه ی ساکت باش روی لبش گذاشت و گفت : ساکت باش دختر . نکنه می خوای همه رو بکشونی این جا .
به سختی جلوی اشک های شوقم رو گرفتم و گفتم : این اولین هدیه ای هست که تو برای من گرفتی . هیچ وقت از دیدن هیچ چیز تا این اندازه خوشحال نشده بودم .
بهادر با غرور خاصی نگاهش رو توی چشم هام چرخوند و گفت : یه چیز دیگه ام برات خریدم ، منتهی خودم از این گل سر خیلی خوشم اومده .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چیزی که منو بیشتر ناراحت میکنه پنهونکاریشه. اگه از اول میگفت شاید اینقدر بهم برنمیخورد. آدم با خودش میگه وقتی اینو قایم کرده، دیگه چه چیزایی رو ممکنه از من پنهون کنه؟
🍃🌸
به نظرم هی بو نکش و لباساشو چک نکن، خودت بیشتر عذاب میکشی. یه بار درست و حسابی حرفتو بزن و ازش بخواه برای ترک کردن کمک بگیره. بعدش دیگه هر روز بازجویی کردن فقط اعصاب هر دوتون رو خرد میکنه.
🍃🌸
من یه چیزی فهمیدم، وقتی آدم با «تو نباید بکشی» شروع میکنه، طرف مقابل گارد میگیره. بهتره بگی «من واقعاً نگرانتم و این موضوع روی آرامش خودمم اثر گذاشته، بیا یه راهی پیدا کنیم که ترکش کنی.»
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃