🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه مدتیه موهام خیلی زود سفید شده. اولش چندتا تار بود، بعد یهو دیدم تعدادشون داره زیاد میشه. خودم سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم، گفتم خب پیش میاد دیگه، خیلیها موهاشون زود سفید میشه.
ولی چیزی که بیشتر از خود سفیدی موهام اذیتم میکنه، رفتار شوهرمه.
هر بار میریم جایی، قبل از اینکه حتی سلام و احوالپرسی کنیم، یه جوری به موهام اشاره میکنه. جلوی بقیه میگه «موهات چرا اینقدر سفید شده؟» یا میگه «یه فکری به حالش بکن، خیلی بد شده.»
شاید برای خودش فقط یه جمله باشه و بعدم بگه شوخی کردم، ولی من همون لحظه از خجالت آب میشم. مخصوصاً وقتی چند نفر دیگه هم اونجان و همه برمیگردن نگام میکنن.
بدترش اینه که بعدش تا آخر مهمونی حواسم به موهامه. هی فکر میکنم نکنه واقعاً انقدر به چشم میاد؟ نکنه بقیه هم دارن نگام میکنن؟ حتی بعضی وقتا دلم نمیخواد توی عکسها باشم.
چند بار هم بهش گفتم که این حرفا منو ناراحت میکنه. گفتم اگه خودت چیزی توی ظاهرم دوست نداری، حداقل جلوی بقیه نگو. ولی باز یه جایی دوباره همون حرفا تکرار میشه.
من از سفید شدن موهام اینقدر ناراحت نیستم که از این ناراحتم که کسی که باید بیشتر از همه حواسش به احساس من باشه، خودش باعث میشه جلوی بقیه احساس بدی نسبت به خودم پیدا کنم.
شاید از بیرون چیز کوچیکی به نظر بیاد، ولی واقعاً روی اعتمادبهنفسم اثر گذاشته.
اگه جای من بودین، چطوری باهاش برخورد میکردین؟ چطوری میفهموندین که این موضوع برای من شوخی نیست و واقعاً دارم ازش آسیب میبینم؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم لطفاً پیام منم بزارید
دیشب بچهم تا صبح خوابم نذاشت... هی بیدار میشد و گریه میکرد، منم هرچی بغلش کردم و راه رفتم و آرومش کردم، باز یه کم بعد شروع میکرد. آخرش نزدیک صبح یه چرتی زدم.
صبح هنوز درست حسابی چشمام باز نشده بود که مادرشوهرم بدون اینکه زنگ بزنه اومد دم در. با خودش هم چند نفر از بچههاش رو آورده بود.
من موندم با یه خونه بههمریخته، یه بچه که هنوز خوابآلود و کلافهست و خودمم که اصلاً نخوابیدم.
حالا هی دارم خودمو جمع میکنم که جلوی مهمونا اخمو نباشم. چای بذارم، چیزی بیارم، بچه رو هم آروم کنم... ولی واقعاً از تو دلم میگم، کاش حداقل قبلش یه زنگ میزد.
نه اینکه من با مهمونی مشکل داشته باشم، به خدا ندارم. فقط بعضی روزا آدم واقعاً آمادگی نداره. مخصوصاً وقتی از شب قبل یه لحظه درست و حسابی نخوابیده.
الانم دارم لبخند میزنم و پذیرایی میکنم، ولی تو دلم فقط میگم کاش یکی میفهمید امروز واقعاً کشش ندارم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعضی وقتا واقعاً دیگه خسته میشم...
از صبح باید بچه رو جمع کنم و برم سر کار. تا عصر توی مغازهام، با مشتری حرف میزنم، لباس میفروشم، اینور اونور میرم. بعدم خسته و کوفته برمیگردم خونه، ولی خب کار که تموم نشده.
باید به بچه برسم، غذا درست کنم، ظرفا رو بشورم، لباسا رو جمع کنم، یه دستی به خونه بکشم... بچه هم که کوچیکه، خودش کلی وقت و حوصله میخواد.
چیزی که اذیتم میکنه اینه که شوهرم خیلی تو این کارا کنارم نیست. اونم از سر کار میاد، میشینه و استراحت میکنه، ولی من وقتی میرسم خونه تازه باید برم سراغ کارای خونه.
منم خستهام خب... منم یه روز کامل سر کار بودم.
بعضی شبا فقط دلم میخواد یکی بگه «بیا تو بشین، من یه کم بچه رو نگه میدارم» یا مثلاً خودش یه کاری از کارای خونه رو انجام بده، بدون اینکه من مجبور باشم ده بار بگم.
واقعاً چیز زیادی نمیخوام. فقط یه کم همکاری و همراهی.
آدم وقتی همه چی رو تنهایی میکشه، یه وقتایی واقعاً کم میاره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعضی بچهها واقعاً نمیفهمن مادرشون چقدر خستهست. من خودم یه زمانی فکر میکردم مادرم همیشه باید غذا حاضر کنه، لباسها رو مرتب کنه و هر وقت چیزی خواستم انجام بده. بعد که خودم درگیر زندگی شدم تازه فهمیدم پشت اون «چشم عزیزم» گفتنها چقدر خستگی بوده. شاید بچههای تو هم یه روز بفهمن.
🌸🍃
— فقط خواهش میکنم محبتت رو به خاطر رفتار امروز بچهها قطع نکن، ولی خودتو هم قربانی نکن. مادر بودن یعنی محبت، نه اینکه هر حرف زشتی رو تحمل کنی. میشه هم بچههات رو دوست داشته باشی، هم بگی «این حرفت منو ناراحت کرد و قبولش ندارم.»
🍃🌸
— آدم وقتی بچههاش کوچیکن فکر میکنه سختترین روزها همون شببیداری و مریضی و مدرسهست. بعد بچه بزرگ میشه و میبینی یه جملهش میتونه بیشتر از صد تا خستگی تنت رو درد بیاره. خدا دل مادرها رو بزرگ آفریده، ولی این دل هم بالاخره خسته میشه.
🍃🌸
— من فقط دلم میخواد یه روز بچههات بیان کنارت بشینن و خودشون بفهمن این مادری که همیشه براشون غذا گذاشته، لباس شسته و هوایشون رو داشته، خودش هم دل داره. شاید امروز ندونن، ولی خیلی از بچهها وقتی خودشون بزرگ میشن تازه معنی زحمت مادر رو میفهمن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با ناز و ادای زیادیو گفتم : تا نگی دیگه برام چی خریدی نمی شه . بعد هم دستم رو جلو بردم و گفتم : دومین هدیه رو بده بیاد .
بهادر خنده ی ریزی کرد و گفت : میبینم که زبون درآوردی !
با ع.شوه خودم رو جلوتر کشیدم و گفتم : حالا کجاش رو دیدی !
بهادر خنده کنان سری تکون داد و به سمت لباس هاش رفت . بعد هم همون طور که جعبه ی خیلی کوچکی رو از جیبش در می آورد گفت : از این ها فقط وقت هایی که میای این جا استفاده کن . دلم نمی خواد کسی ببینه و برامون درد سر درست شه .
با تعجب نگاهی به دست بهادر انداختم . گردنبند زیبایی دستش بود که یاقوت های سرخ داشت . اون قدر هيجان زده شده بودم که نمی تونستم جلوی خوشحالیم رو بگیرم . دستم رو روی دهانم گذاشتم و چند تا جیغ آروم کشیدم بلکه از شدت هیجانی که توی دلم دارم کم شه .
بهادر خندید و گفت : برگرد تا گردنبند رو بندازم توی گردنت ! ب، بهادر گردنبند رو توی گردنم انداخت . باورم نمی شد مرد مهربونی که رو به روم ایستاده و این طوری دلم رو زیر و رو می کنه بهادر باشه ! بهادری که به تلخی من رو از خودش رونده بود و دلم رو شکسته بود . با عش.وه قری به سر و گردنم دادم و دستی به گردنم کشیدم و گفتم : دلم می خواد این گردنبند تا ابد گردنم باشه . بهادر گفت : فعلا نمی شه . فقط وقت هایی که میای پیش من بندازش ، وقتی از این جا بریم ، دیگه می تونی همیشه بندازیش گردنت .
ناباورانه نگاهم رو تو چشم های بهادر چرخوندم و با این که متوجه ی منظورش شده بودم اما برای اطمینان با تعجب گفتم : از این جا بریم ؟! کجا بریم ؟!
بهادر لبخند دلنشینی روی لبش نشوند و گفت : بریم شهر . مثل بقیه . اون جا راحت تر می تونیم زندگی کنیم .
انگار خواب بودم و داشتم اون حرف ها رو توی خواب می شنیدم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اینجا چیکار میکنه؟نکند دنبال من اومده؟نکنه با فرحناز کاری داشته؟چه خوب شد که دیدمش پس آدرس فرحناز را میدانسته به اتومبیل خیره شده بودم و بسویش قدم برمیداشتم.آهسته و غرق در افکار مختلف سر کوچه رسیدم بهرام به من زل زده بود.
ایستادم و نگاهش کردم.شیشه را پایین کشید و گفت:اینجا چیکار میکنی؟و من بی اراده و با لحنی تند گفتم:شما اینجا چیکار میکنید؟
بهرام با صدای بلند خندید و گفت:من اومدم شما را ببینم.
متعجب و مثل آدمهای منگ شده پرسیدم:من؟اینجا؟
در بین خنده هایش گفت:حتما شما هم اومده بودید فرحناز را ببینید؟
گفتم:خب معلوم است پس میخواستم کی را ببینم.
آهان گفتم شاید به دیدن آقا فرید اومده باشی
و شما اومدید که مطمئن شوید که فرحناز را ببینم؟
البته فرحناز خانم که منزل تشریف ندارند.
کمی در فکر رفتم و گفتم:شما از کجا میدونید؟
غش غش خندید دوباره دندانهایش خود نمایی کردند بعد گفت:مطمئن هستید که فرحناز خودش برایت تلفن زد و پیغام گذاشت؟
مغزم داغ شد خونم بجوش اومد چشمهایم میخواستند از حدقه بیرون بزنند با ح رص گفتم:پس شما تلفن زدید؟
با خونسردی کامل گفت:نه شهرزاد.
صدای نفسهایم به راحتی شنیده میشد.از شدت ح رص داشتم منفجر میشدم چه بگویم که لیاقتش باشد مادرم حق دارد میگوید دراز بی رگ.رفتم تند تند قدم برمیداشتم و زیر ل ب فح. ش میدادم .ال. اغ بش عور نفهم زبان دراز نوبت منهم میشه .اینبار دیگه میدونم چطور حالت را بگیرم اح. مق پیش خودش فکر نکرده در این هوای گرم چطور من بیرون بیام حالا نشونت میدم.
با اتومبیلش آهسته از کنارم حرکت میکرد.نگاهش نمیکردم دری وری میگفتم بوق زد.رویم را بسمت دیوار برگرداندم صدایم کرد:پری ؟کجا میری برسونمت.
یک لحظه ایستادم او هم ایستاد جلو رفتم سرم را از شیشه داخل اتومبیل کردم و داد زدم:ق. برستان.
خندید خنده زجر آور و در میان خنده هایش گفت:وقتی رفتی سلام ما را برسان.و گاز داد و دور شد.
از شدت عص بانیت فریاد کشیدم اح. مق ولی صدایم را نشنید و من از روی تنف. ر آب دهانم را جمع کردم و روی زمین انداختم.دوباره ج. یغ زدم دیو. انه روان. ی.ولی فایده ای نداشت پاهایم را روی زمین کوب یدم و زدم زیر. گریه.
در خیابان هق هق گریه میکردم.ظهر بود و خیابان خلوت گاهی عابری رد میشد و نگاهی می انداخت ولی من بی اهمیت فقط گریه میکردم.
وقتی بخانه رسیدم..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر ماکارونیهای قدیم… 🍝❤️
همین که مامان قابلمه رو میذاشت روی گاز، از بوی پیاز داغ و رب میفهمیدیم قراره ماکارونی داشته باشیم!
اون موقعها خبری از مدلهای عجیب و سسهای جورواجور نبود؛ همون ماکارونی ساده با سیبزمینی تهدیگ، برای خودمون یه غذای مجلسی بود.
سر سفره هم دعوا سر تهدیگ بود؛ هرکی زودتر دستش میرسید، سهم خودش رو برمیداشت! 😄
هنوزم وقتی بوی ماکارونی با رب و پیاز داغ توی خونه میپیچه، یهجور عجیبی یاد خونه قدیمی، سفرههای ساده و صدای مامان میافتم…
چه مزهای داشت اون روزها؛
شاید ماکارونیش سادهتر بود، ولی دورهمیهامون گرمتر بود. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7