eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
762 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
بهادر چند دقیقه ای در سکوت بهم نگاه کرد ...خیلی برام سخت بود با خفت خودم رو به شوهرم تحمیل کنم . اما بهادر آخرین پناه من بود و باید هر طور شدهج دلش رو به دست می آوردم . ... کمی که گذشت انگار دل بهادر هم کمی نرم شد... اون ش.ب تا دم دمای صبح کنار بهادر موندم و تاریک و روشن هوا پاورچین پاورچین به سمت اتاقم رفتم . حال خوبی داشتم . احساس می کردم دیگه هیج مشکلی سر راهم نیست و می تونم از پس تمام حیله های سکینه بربیام . فردای اون روز زودتر از همیشه بیدار شدم تا موقع رفتن بهادر بدرقه ش کنم و از حالت نگاهش مطمئن شم شب گذشته بهش خوش گذشته و از کاری که کردم راضی بوده . از اتاق که بیرون رفتم چشمم به بهادر افتاد . چند تا برگه و یه دفتر دستش گرفته بود و می خواست بره . با عجله خودم رو بهش رسوندم و سلام کردم . بهادر با دیدنم لبخندی زد و با گرمی جواب سلامم رو داد و با لحن معناداری گفت : چه قدر زود بیدار شدی ! فکر می کردم خسته باشی . در جواب بهادر لبخندی زدم و خواستم چیزی بگم که سکینه از راه رسید و با حالت مشکوکی نگاهش رو بین من و بهادر چرخوند و گفت : چرا این جا ایستادی پسر جان . برو دیگه دیرت می شه . بهادر با دیدن سکینه زود خودش رو جمع و جور کرد و نیم نگاهی به من انداخت و خداحافظ کوتاهی گفت و از پله ها پایین رفت . با این که به سکینه نگاه نمی کردم اما حس می کردم سنگینی نگاهش داره کمرم رو می شکنه . می خواستم به روی خودم نیارم و به بهونه ای به حیاط برم که سکینه خودش رو جلو کشید و گفت : امروز زیادی شاد و شنگولی ! خبری شده؟! ترسیده لب هام رو جمع کردم و گفتم : نه ! سکینه چشم هاش رو ریز کرد و بدون این که حرفی بزنه سری تکون داد و به اتاق رفت . چند روزی گذشته بود و رابطه ی من با بهادر خیلی بهتر شده بود . شب ها وقتی همه خواب بودند می رفتم پیش بهادر و تاریک و روشن صبح برمی گشتم تو اتاقم . اون شب هم مثل همیشه منتظر بودم همه بخوابن تا برم پیش بهادر. وقتی سکوت همه جا رو گرفت آروم لای در رو باز کردم و پاورچین پاورچین به سمت اتاق بهادر رفتم . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 دختر خانم ۱۷ ساله که عاشق پسر ۲۲ ساله شدی 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دختر خانم ۱۷ ساله که عاشق پسر ۲۲ ساله شدی عزیز من تو کلٱ این پسر رو روی هم رفته بیشتر از یک ساعت ندیدی و هیچ شناختی ازش نداری ، چطور با یک نگاه دلبسته شدی ؟ به خودت بیا تو که حجاب و پوشش درستی داری یعنی برای خودت ارزش قائل هستی و اگر ایشون از پوشش و یا عقیده تو خوشش نیومده و بلاکت کرده یعنی فهمیده که در حد و اندازه تو نیست و تو یک دنیای دیگه سیر می‌کنه و گفتی که قبلٱ با یکی دیگه یکسال بوده ، پس حواست باشه شک نکن که آشنایی و دلبستگی کوتاه مدت با تو برای سرگرمی بوده برو خدا رو شکر کن به جای گلایه کردن که چنین شخص بی ارزشی تو رو بلاک کرده و گر نه آینده ات با این شخص زبان باز و هوس باز سیاه بود تو خیلی سن و سال نداری و صبور باش و زود دل به نگاه هر بی سر و پایی نده که بعد بخواهی به خاطر بلاک کردن و بی توجهی به احساست غصه بخوری وقت برای ازدواج تو زیاده و سعی کن با عقلت تصمیم بگیری نه احساست که بازی نخوری از طرف مقابل 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
در باغ قدم میزدم و جزوه ها را میخوندم داشتم خودم را برای شروع درسهای سال جدید آماده میکردم که مادرم در بین چهارچوب در ورودی ساختمان خانم بزرگ ظاهر شد و گفت:پری!همین الان فرحناز تلفن زد و گفت که آب دستت است بگذاری زمین و بری اونجا با نگرانی پرسیدم:نگفت چی شده؟ مادرم گفت:نه چیزی نگفت فقط گقت هر چه سریعتر بری.و بعد داخل رفت و در را بست. نگاهی به ساعتم کردم هنوز یک ساعت به ظهر مانده بود رفتم لباسم را عوض کردم و از منزل خارج شدم.آهسته قدم برمیداشتم هنوز پایم د رد میکرد.نکنه با فرید حرفش شده باشه.این اواخر سر من با فرید اختلاف پیدا کرده.میگفت دیگر از دست پیغامهای بیهوده فرید و جوابهای ناامید تو خسته شدم. حدس زدم حتما دوباره فرید پیغامی فرستاده یا اصرار داشته تا فرحناز مرا راضی کند و فرحناز ناامیدش کرده برای همین دع وا کردند.با افکار مختلف در آن هوای گرم شهریور خودم را بمنزل فرحناز رساندم زنگ زدم.چند لحظه صبر کردم ولی کسی جواب نداد دوباره و سه باره چندین بار پشت سر هم زنگ زدم ولی کسی جواب نداد.بیشتر نگران شدم نکند اتفاقی برایش افتاده باشد نکند...؟ یکباره دلم به شور افتاد در زدم.محکم و پشت سر هم چند لحظه بعد همسایه فرحناز در را باز کرد و خانم جوانی سرک بیرون کشید و به من نگاه کرد. خشک ایستادم و گفتم:ببخشید فرحناز خانم نیستند؟ زن جوان نگاه دقیقی به من کرد و نمیدانم چرا انقدر به من خیره شده بود گفت شما پری خانم هستید؟ ای وای این دیگه منو از کجا میشناسه؟سرم را تکان دادم و گفتم بله.بار دیگر با دقت به صورتم خیره شد و گفت هزار ماشاالله. دیگر سوال نکردم و دوباره زنگ زدم که اینبار زن جوان خندید و گفت نیستند.خوش بحالش چقدر خونسرد است پرسیدم:نیستند؟کجا رفتند؟ لبخندی زد و گفت:همین چند دقیقه پیش مادرش اومد دنبالش به من گفت یکی دو روز میره منزل مادرش میدونی که پدر و مادرش... بله میدونم ولی چرا به من تلفن زد که بیام اینجا؟ شانه هایش را بالا انداخت و نگاهی به آخر کوچه انداخت بعد گفت:نمیدانم چیزی از آمدن شما نگفت. خداخافظی کردم و از کنار دیوار آهسته قدم بر داشتم .یک قدم دو قدم قدم سوم را که برداشتم چشمم به اتومبیل بهرام افتاد.سر کوچه ایستاده بود خدای من اینجا چیکار میکنه..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یادتونه می‌رفتیم خونه خاله و هنوز سلام‌علیک‌ها تموم نشده بود که یکی یه بشقاب نارنگی پوست‌کنده می‌ذاشت جلومون؟ 🍊🥹 بوی نارنگی تازه با بوی خونه‌ی خاله قاطی می‌شد؛ می‌نشستیم یه گوشه، دونه‌دونه قاچ‌هاشو می‌خوردیم و پوستاشو جمع می‌کردیم کنار دستمون. بزرگ‌ترها گرم حرف زدن بودن و ما بچه‌ها هم با خیال راحت برای خودمون می‌چرخیدیم، می‌خندیدیم و هر چند دقیقه یه بار سراغ بشقاب نارنگی می‌رفتیم. چه چیزهای کوچیکی خوشحالمون می‌کرد... نه خوراکی خاصی می‌خواستیم، نه برنامه‌ای؛ همین که خونه‌ی خاله شلوغ بود و بوی نارنگی توی هوا می‌پیچید، انگار همه‌چی سر جاش بود. 🍂🤍 ما خونه خاله ایم😍😍😍🍃🍃🍃🍃 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
# 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه صبح پاییزی، یه صبحانه‌ی ساده، یه استکان چای و چند دقیقه تنهایی... 🍂☕ گاهی حال خوب همین‌قدر نزدیکه؛ پشت پنجره‌ای که نور کمرنگ پاییز افتاده روی میز، عطر چای تازه‌دم پیچیده و آدم برای چند دقیقه فقط برای خودش نشسته... نه عجله‌ای، نه سر و صدایی، نه کاری که کسی منتظر انجام دادنش باشه. فقط تویی و صبح و گرمای چای و اون نور طلاییِ قشنگی که پاییز روی خونه می‌پاشه. چه خوبه گاهی صبحمون رو با خودمون شروع کنیم؛ آروم، بی‌دغدغه و با یه دلِ سبک. 🤎🍁 البته نزدیک به پاییز ولی آفتاب شبیه پاییزه😍😍😍😍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز ششم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۰ روز جـمـعـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حـسـن آبـشـنـاسـان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
شیر صحرا🥺🦁 🌷شـهـیـد حـسـن آبـشـنـاسـان🌷 تاریخ تولد: ۱۹ / ۲ / ۱۳۱۵ تاریخ شهادت: ۸ / ۷ / ۱۳۶۴ محل تولد: تهران محل شهادت: عراق همسر شهید←شروع زندگیمان ساده بود و در عین حال با صفا🌱نمیشد گفت خانه! دو تا اتاق اجاره کرده بودیم که نه آشپزخانه داشت نه حمام🙃کنارِ در یکی از اتاق ها، یک تورفتگی بود که حسن برایش دوش گذاشته بود و شده بود حمام🚿 زیر پله هم یک سکوی آجری بود که چراغ سه فتیلۀ خوراک پزیمان را گذاشته بودیم رویش،شد آشپزخانه🍽 به نظر من خیلی قشنگ بود (: خیلی هم ساده...🌱 همرزم شهید←باور نمی‌کنید، اگر بگویم ۴۰ کیلومتر در خاک دشمن پیشروی کردیم⚡️سرهنگ آبشناسان بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آنجا جلو رفته بود❗️طی یک کمین در محور دشت‌عباس، دو خودرو عراقی را منهدم کردیم💥و حدود ۱۵ نفر از نیروهای دشمن را اسیر کردیم و برگشتیم عقب🌙در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم؛ وقتی برگشتیم دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود❗️این کار با هیچ قاعده‌ای جور درنمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود، بدون دادن حتی یک نفر تلفات🥲سرلشکر شهید حسن آبشناسان فرمانده نیروی ویژه ایران بود! کسی که حتی ژنرال نامدار صدام هم شکست داده بود⚡️فرمانده‌ای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد🎁وی فقط با ۸ نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کرد که یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقر شده است، بخاطر رشادت هایش درجنگ به او لقب "شیرصحرا "دادند💪🏻و عاقبت هشتم مهر ماه ۱۳۶۴ در عملیات قادر به شهادت رسید🕊