eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
767 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
به نظرم حالا که پای خواستگار پر و پا قرصی پیش اومده ، نباید دست رو دست بگذاری . بجنب تا شوهرت سرت هوو نیاورده ، کاری بکن و دست و پای بهادر رو بندِ بچه کن تا فیلش یاد هندستون نکنه ! من مطمئنم سیف الله بفهمه بهادر داره پدر می شه ،. هر چه قدر هم که دلش باشه دخترش عروس این خانواده بشه و به حاج مراد زهرش رو بریزه اما عین کوه جلوی این ازدواج می ایسته و نمی گذاره دخترش زن بهادر بشه . با شنیدن حرف های پوران بند دلم پاره شد و با بیچارگی گفتم : مگه نگفتی حاج مراد مخالف این ازدواجه و اصلا نمی گذاره سکینه با ایل و تبارش رفت و آمد کنه ؟! پوران لب هاش رو جمع کرد و گفت : هنوز هم می گم اما اگر حاج مراد بفهمه عروسش اجاقش کوره و خبری از نوه نیست ، کم کم نرم می شه و دل به دل پسرش میده ، شاید هم سکینه برای رسیدن به خواسته ش حُقه ی دیگه ای سوار کنه که به عقل من و تو نرسه ! بهرحال نباید سکینه رو دست کم بگیری دختر جان . من چیزهایی می بینم که حس می کنم تو این عمارت دیر یا زود اتفاقاتی می افته که مطمئنم اصلا به نفع تو نیست . حرف های پوران دلم رو زیر رو کرده بود و انگار کسی به قلبم چنگ می زد . من در برابر سکینه ناتوان تر از چیزی که فکر می کردم بودم و با این که احساس خطر می کردم هیچ راهی به ذهنم نمی رسید ! پوران که دید سکوت کردم از جا بلند ‌شد و گفت : من دیگه باید برم ! این طور که بوش میاد از تو آبی گرم نمی شه ، خوش ندارم الکی الکی به خاطر حرف هایی که بهت زدم فلک بشم . پوران رفت و من رو با یک دنیا فکر و خیال که دلم. رو زیر و رو می کرد تنها گذاشت . باید دست می جنبوندم و کاری می کردم و گرنه با حرف هایی که پوران گفته بود ، هیچ کاری از سکینه بعید نبود . کار جارو زدن حیاط که تموم شد ، خودم رو تو اتاقی که حاج مراد درست کرده بود شستم و به اتاقم رفتم . از وقتی پا به این عمارت گذاشته بودم همیشه عین کلفت های مطبخی شلخته و کثیف بودم و باید کاری می کردم به چشم بهادر بیام و دوباره دلش برام بلرزه . اما دقیقا نمی دونستم چه کاری باید انجام بدم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانوم کانالمون میگه 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ماهی جان خوبی عزیزم ممنون ازکانال خوبتون الان پیام یه خانمی خوندم که شوهرش فوت شده دخترشو شوهرداده نمیتونه جهیزیه تهیه کنه😔 کارهم نداره بهش بگو اگه میخاد کارکنه من تویه شرکتی مشغولم ایدیشو برام بفرست اگه اهل تهرانه ادرس بدم بباد کارکنه خداخیرت بده دست یه انسان درمونده رو بگیریم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
شاید حسودی میکرد شاید هم...نمیدانم .به هرحال به هیچ عنوان راضی نبودم روز به آن قشنگی خراب شود.گفتم:بچه ها نگذارید سرد شود و به فرحناز گفتم:حتما وقتی تو گفتی کباب هم مهمان من بهرام این طرفها بوده و صدایت را شنیده.خواسته تا تو زحمت نکشی.و فرحناز که تازه به خودش اومده بود دوباره خوشحال شد و گفت :راست گفتی حتما بخاطر اینکه در این گرما من بیرون نرم رفته کباب خریده.بعد یک سیخ کباب را لای نان گذاشت و با مقداری ریحان دست من داد و دوباره خندید.با اینکه دلیل کار بهرام را میدانستم ولی بروی خودم نیاوردم و طوری وانمود کردم تا فرحناز باور کند که بهرام بخاطر اون اینکار را کرده است. لقمه اول را که خوردم دوباره بیاد خوابم افتادم بعد خندیدم و در دل به خودم گفتم راست میگویند خاب زن چپ است بیچاره بجای مار کباب آورد. بعد از نهار فرحناز شروع به تعریف کردن از بهرام کرد که چنین است و چنان.که مرا میخواهد و منهم فقط او را میخواهم و من حر ص میخوردم و گوش میکردم .ولی حاضر نبودم روزم را خراب کنم یا در واقع جوابی برای گفتن نداشتم.فقط مانند دیگران گوش میکردم با هر جمله ای که فرحناز تعریف میکرد انگار ک ینه جدیدی از بهرام در دل من زنده میشد یا شاید هم حرفهای فرحناز را باور کرده بودم. دوباره با خودم کلنجار رفتم تا کی باید زیر منت این خانواده باشم؟تا کی باید خرد شوم؟و دوباره فقط امیدم را در درس خواندن پیدا کردم. تازه گچ پایم را باز کرده بودم و آهسته راه میرفتم .فرانک هر روز میرفت و میومد و کارهای مربوط به رفتنشان را انجام میداد.دلم گرفته بود انگار به بهرام و اذیت و آزارش وابسته بودم از ته دل دعا میکردم که فرانک پشیمان بشه نرن.ولی اینطور که فرانک به مادر گفته بود بهرام باید اونجا ادامه تحصیل میداد و این خواسته پدرش بود. در باغ قدم میزدم و جزوه ها را میخواندم که ..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آبگوشت خونه پدری یه چیز دیگه بود... 🥹 همون قابلمه‌ای که از ظهر آروم‌آروم روی گاز جا می‌افتاد و بوی نخود و گوشت و لیموعمانی کل خونه رو برمی‌داشت. ظهر که می‌شد، همه دور سفره جمع می‌شدیم؛ نون‌ها رو توی آبگوشت تلیت می‌کردیم و گوشت و نخودش رو با گوشت‌کوب له می‌کردیم. بابا همیشه می‌گفت «یه کم بیشتر بکوب!» و ما هم انگار مسابقه گذاشته بودیم 😄 کنارش هم سبزی، پیاز و ترشی بود... نه خبری از غذای عجیب‌غریب بود، نه سفره‌های آنچنانی؛ ولی همون آبگوشت ساده، مزه‌ی خونه، پدر و مادر و باهم‌بودن می‌داد. بعضی غذاها فقط غذا نیستن... یه تیکه از کودکی‌ان که هرچقدر بزرگ می‌شیم، دلمون بیشتر براشون تنگ می‌شه. 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
فرج کمی بهم نزدیک شد، ناخودآگاه چسپیدم به دیوار +میدونی زرتاج... من از زن های یاغی بیشتر از زن های بله و چشم گو خوشم میاد... خوشم میاد که میخوای مستقل بشی و بار زندگیت رو خودت به دوش بکشی... منتهی بزار در مورد موضوعی روشنت کنم... تا روزی که من زنده ام تو نمیتونی تو این ده دور از من زندگی کنی... نمیتونی زمینت رو بدون اجازه ی من بفروشی و نمیتونی بی اجازه ی من پسرهات رو ببینی... مگه اینکه با د. ل من راه بیای با خش م و. حر ص نگاهش کردم، واقعا از ته دل ازش بیز ار بودم و دلم میخواست روزی میتونستم تاوان تمام درد و رنج هام رو ازش بگیرم... بعد از سکوتی کوتاه دل رو به دریا زدم و گفتم +شرط دارم... برای قبول پیشنهادتون شرط دارم منتظر نگاهم کرد، گلویی صاف کردم و گفتم +اول از همه باید این خونه رو به نامم بزنید، بعدم من برای زندگی تو اون عمارت نمیام... بعد عقد تا زمانی که بخوایید پسرها رو بفرستید شهر تو همین خونه میمونم، بعدش هم با بچه هام میرم شهر و میتونید بیایید اونجا بهمون سر بزنید... خان پوزخندی زد و گفت +اهل حساب کتابم هستی... خوبه... آدم باید سرش تو حساب کتاب باشه تا سرش کلاه نره... در مورد این خونه باید بگم این خونه مال پدرم بوده و بعد تقسیم ارث به یکی از وراث میرسه، برای اینکه خیالت راحت باشه یک خونه ی دیگه تو همین ده به نامت میزنم، یک خونه بزرگتر و بهتر از اینجا، اگرم گفتم باید اینجا رو تخلیه کنی برای این بوده که خواهرم اصرار داره خونه ای که اوایل ازدواجش توش زندگی میکرده رو به عنوان سهم ارثش بهش بدم و منم نخواستم روش رو زمین بندازم... خونه به نامت میزنم منتهی خجسته نباید بفهمه. نمیخوام جنجال به پا کنه پوزخندی زدم و گفتم +مگه مال دز دی میخوایید به نامم بزنید که خجسته نفهمه؟ به هرحال خجسته باید بفهمه جایگاه من و اون تو زندگی شما با هم فرق داره، اون یک زن نا. زاس و من مادر دو بچه ی شما... باید فرقی بین من و اون باشه یا نه؟ خان چشم هاش رو ریز کرد و با دقت نگاهم کرد و گفت +هدفت از اینکارا چیه زرتاج؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم +کدوم هدف؟ من کاری به کار کسی ندارم، خودتون خوب میدونید خجسته تو سال هایی که زن شما بودم چه بل. اهایی سرم آورد، چقدر بابت فقی ر بودن خانواده ام تح قیر کرد، هربار شما منو طرد کردید اون مقصر بود...(