✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با ناز و ادای زیادیو گفتم : تا نگی دیگه برام چی خریدی نمی شه . بعد هم دستم رو جلو بردم و گفتم : دومین هدیه رو بده بیاد .
بهادر خنده ی ریزی کرد و گفت : میبینم که زبون درآوردی !
با ع.شوه خودم رو جلوتر کشیدم و گفتم : حالا کجاش رو دیدی !
بهادر خنده کنان سری تکون داد و به سمت لباس هاش رفت . بعد هم همون طور که جعبه ی خیلی کوچکی رو از جیبش در می آورد گفت : از این ها فقط وقت هایی که میای این جا استفاده کن . دلم نمی خواد کسی ببینه و برامون درد سر درست شه .
با تعجب نگاهی به دست بهادر انداختم . گردنبند زیبایی دستش بود که یاقوت های سرخ داشت . اون قدر هيجان زده شده بودم که نمی تونستم جلوی خوشحالیم رو بگیرم . دستم رو روی دهانم گذاشتم و چند تا جیغ آروم کشیدم بلکه از شدت هیجانی که توی دلم دارم کم شه .
بهادر خندید و گفت : برگرد تا گردنبند رو بندازم توی گردنت ! ب، بهادر گردنبند رو توی گردنم انداخت . باورم نمی شد مرد مهربونی که رو به روم ایستاده و این طوری دلم رو زیر و رو می کنه بهادر باشه ! بهادری که به تلخی من رو از خودش رونده بود و دلم رو شکسته بود . با عش.وه قری به سر و گردنم دادم و دستی به گردنم کشیدم و گفتم : دلم می خواد این گردنبند تا ابد گردنم باشه . بهادر گفت : فعلا نمی شه . فقط وقت هایی که میای پیش من بندازش ، وقتی از این جا بریم ، دیگه می تونی همیشه بندازیش گردنت .
ناباورانه نگاهم رو تو چشم های بهادر چرخوندم و با این که متوجه ی منظورش شده بودم اما برای اطمینان با تعجب گفتم : از این جا بریم ؟! کجا بریم ؟!
بهادر لبخند دلنشینی روی لبش نشوند و گفت : بریم شهر . مثل بقیه . اون جا راحت تر می تونیم زندگی کنیم .
انگار خواب بودم و داشتم اون حرف ها رو توی خواب می شنیدم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اینجا چیکار میکنه؟نکند دنبال من اومده؟نکنه با فرحناز کاری داشته؟چه خوب شد که دیدمش پس آدرس فرحناز را میدانسته به اتومبیل خیره شده بودم و بسویش قدم برمیداشتم.آهسته و غرق در افکار مختلف سر کوچه رسیدم بهرام به من زل زده بود.
ایستادم و نگاهش کردم.شیشه را پایین کشید و گفت:اینجا چیکار میکنی؟و من بی اراده و با لحنی تند گفتم:شما اینجا چیکار میکنید؟
بهرام با صدای بلند خندید و گفت:من اومدم شما را ببینم.
متعجب و مثل آدمهای منگ شده پرسیدم:من؟اینجا؟
در بین خنده هایش گفت:حتما شما هم اومده بودید فرحناز را ببینید؟
گفتم:خب معلوم است پس میخواستم کی را ببینم.
آهان گفتم شاید به دیدن آقا فرید اومده باشی
و شما اومدید که مطمئن شوید که فرحناز را ببینم؟
البته فرحناز خانم که منزل تشریف ندارند.
کمی در فکر رفتم و گفتم:شما از کجا میدونید؟
غش غش خندید دوباره دندانهایش خود نمایی کردند بعد گفت:مطمئن هستید که فرحناز خودش برایت تلفن زد و پیغام گذاشت؟
مغزم داغ شد خونم بجوش اومد چشمهایم میخواستند از حدقه بیرون بزنند با ح رص گفتم:پس شما تلفن زدید؟
با خونسردی کامل گفت:نه شهرزاد.
صدای نفسهایم به راحتی شنیده میشد.از شدت ح رص داشتم منفجر میشدم چه بگویم که لیاقتش باشد مادرم حق دارد میگوید دراز بی رگ.رفتم تند تند قدم برمیداشتم و زیر ل ب فح. ش میدادم .ال. اغ بش عور نفهم زبان دراز نوبت منهم میشه .اینبار دیگه میدونم چطور حالت را بگیرم اح. مق پیش خودش فکر نکرده در این هوای گرم چطور من بیرون بیام حالا نشونت میدم.
با اتومبیلش آهسته از کنارم حرکت میکرد.نگاهش نمیکردم دری وری میگفتم بوق زد.رویم را بسمت دیوار برگرداندم صدایم کرد:پری ؟کجا میری برسونمت.
یک لحظه ایستادم او هم ایستاد جلو رفتم سرم را از شیشه داخل اتومبیل کردم و داد زدم:ق. برستان.
خندید خنده زجر آور و در میان خنده هایش گفت:وقتی رفتی سلام ما را برسان.و گاز داد و دور شد.
از شدت عص بانیت فریاد کشیدم اح. مق ولی صدایم را نشنید و من از روی تنف. ر آب دهانم را جمع کردم و روی زمین انداختم.دوباره ج. یغ زدم دیو. انه روان. ی.ولی فایده ای نداشت پاهایم را روی زمین کوب یدم و زدم زیر. گریه.
در خیابان هق هق گریه میکردم.ظهر بود و خیابان خلوت گاهی عابری رد میشد و نگاهی می انداخت ولی من بی اهمیت فقط گریه میکردم.
وقتی بخانه رسیدم..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر ماکارونیهای قدیم… 🍝❤️
همین که مامان قابلمه رو میذاشت روی گاز، از بوی پیاز داغ و رب میفهمیدیم قراره ماکارونی داشته باشیم!
اون موقعها خبری از مدلهای عجیب و سسهای جورواجور نبود؛ همون ماکارونی ساده با سیبزمینی تهدیگ، برای خودمون یه غذای مجلسی بود.
سر سفره هم دعوا سر تهدیگ بود؛ هرکی زودتر دستش میرسید، سهم خودش رو برمیداشت! 😄
هنوزم وقتی بوی ماکارونی با رب و پیاز داغ توی خونه میپیچه، یهجور عجیبی یاد خونه قدیمی، سفرههای ساده و صدای مامان میافتم…
چه مزهای داشت اون روزها؛
شاید ماکارونیش سادهتر بود، ولی دورهمیهامون گرمتر بود. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
تو اون مدت با اجازه ی خان هر از گاهی به خانواده ام سر میزدم، ننه حال و روز خوبی نداشت، لاغر و ضعیف شده بود و شاکی بود از در دهای طاقت فرساش... خیلی سعی میکرد خود دار باشه اما رنگ و روی پریده اش و ضعف و سستی بدنش همه چیز رو فاش میکرد. هر ازگاهی پولی بهش میدادم و هربار که میرفتم میوه و گوشت میخریدم و مجبورش میکردم کمی غذا بخوره تا جون بگیره. زن احد و فرنگیس و افسانه حواسشون به ننه بود، مخصوصا زینب که محبت بیشتری نسبت به ننه داشت و به خاطر اخلاق آرومش و صبور بودنش ننه بیشتر از بقیه باهاش کنار میومد
هنوز به هیچکس نگفته بودم قراره دوباره زن خان بشم، فقط بلقیس خانم از این ماجرا خبر داشت که اونم خان بهش گفته بود. وقتی هم فهمید خبر فرستاد برم دیدنش و کلی هم بابت تصميمی که گرفته بودم تشویقم کرد و بهم قول داد بیشتر از قبل هوام رو داشته باشه و اجازه نده کسی اذیتم کنه. میگفت تصميم درستی گرفتی که نخواستی برگردی عمارت، هرچقدر از خجسته دورتر باشی آرامش زندگیت بیشتره. البته بهم هشدار هم داده بود که خجسته با فهمیدن خبر عقد ساکت نمیمونه و تلاش میکنه زهر خودش رو بریزه....
مدتی از اون ماجرا گذشته بود، اواسط بهمن ماه همون سال بود که خان خونه ی دیوار به دیوار عمارت رو به نامم زد و ازم خواست خونه ام رو تخیله کنم و به خونه ی جدید برم
خونه ی جدید خونه ی بزرگتر و بهتری بود، حیاطش دوبرابر حیاط قبلی بود و تازه تعمیر شده بود، از قبل هم بلقیس خانم کسی رو فرستاده بود تا خونه رو تمیز و مرتب کنن، کل اتاق ها فرش شده بود و بالش های سفید و قرمز یکی درمیون تو نشیمن خونه چیده شده بود. عطیه و دختر جوون دیگه ای هم برای رسیدگی به کارهای خونه و پسرها به خونه ی جدید فرستاده شدن
ظرف و ظروف جدید، پرده های نو و باغچه ای که تازه هرس شده بود حس خوبی بهم میداد. احساس میکردم خان اینبار قدرم رو میدونه و عین گذشته باهام تا نمیکنه، همینکه طبق قولش خونه رو به نامم زده بود یعنی از در صلح و دوستی وارد شده بود، منم میخواستم سازش کنم، بمونم و سازش کنم و مادر کاملی برای بچه هام باشم
دو روز از سکونتم تو خونه ی جدید میگذشت، هر روز موقع ناهار و شام از عمارت اربابی برامون غذا میاوردن، پسرها هم کلا اومده بودن پیش خودم و دیگه همه فهمیده بودن من و خان قراره به زودی عقد کنیم
اون روز داشتم از سر بی کاری و بی حوصلگی با درخت های تازه کاشته شده ی حیاط ور میرفتم که یهو
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
باورم نمی شد بهادر تا این حد مهربون باشه و اون قدر دل به دلم داده باشه که با این سرعت تصمیم بگیره بریم شهر و اون جا زندگی کنیم . اما این حرف ها فقط یک حرف بود و بعید می دونستم سکینه اجازه بده بهادر همچین کاری کنه . انگار از ظاهر متعجبم پیدا بود حرف های بهادر خیلی باورم نشده ، چون کمی اخم کرد و گفت : چرا اینطوری نگاهم می کنی ؟! نکنه فکر می کنی من اون قدر مرد نیستم که روی حرفم وایسم ! یا شاید هم فکر می کنی من عرضه ندارم دست زنم رو بگیرم و ببرمش شهر !
اون قدر اخلاق بهادر دستم اومده بود که بفهمم خیلی سریع ناراحت می شه و میزنه زیر همه چیز . برای همین هول زده خودم رو جلو کشیدم و گفتم : نه...نه... کی همچین حرفی زده . من باور می کنم اما خانوم بزرگ چی ؟! اون اگر بفهمه همچین تصمیمی داری مطمئنا مخالفت می کنه و اجازه نمیده !
گفت : مخالفت خانوم بزرگ مهم نیست ! تمام کارهای حجره دست منه . بقیه ی برادرهام کسب و کار خودشون رو دارن و نمی تونن به حجره ی حاجی رسیدگی کنن . اتفاقا اگر خانوم بزرگ بفهمه با رفتن ما به شهر، دیگه لازم نیست حاجی این همه رو ز توی شهر بمونه و هفته ای یک بار بیاد روستا ، دلش نرم می شه و رضایت میده .
حرف های بهادر بوی امیدواری می داد ، بوی اطمینان ، بوی آرامش و داشتن یه پشت و پناه ! انگار که بهادر اومده بود بعد از این همه سختی آرام جان من باشه و به جای همه ، دوستم داشته باشه !
حرف های بهادر اون قدر دلم رو گرم کرده بود و بهم امید داده بود که دیگه هیچ ترسی توی دلم نداشتم و احساس امنیت می کردم . اون شب هم مثل شب های گذشته کنار بهادر موندم و تاریک و روشن صبح به اتاق برگشتم .
فردای اون روز وقتی از اتاق بیرون رفتم خبری از سکینه نبود . برام خیلی عجیب بود که سکینه ناخوش احواله و از سکوتی که عمارت رو گرفته بود هیچ حس خوبی بهم دست نمی داد .
طبق معمول همیشه مشغول جارو زدن حیاط بودم که زبیده صدام زد و گفت : خانوم بزرگ کارم داره !
خیلی پیش نمی اومد خانوم بزرگ با من همکلام شه ، مگر این که بخواد وطیفه ی جدیدی بهم بده و بیشتر ازم کار بکشه که اون رو هم از طریق زبیده بهم می گفت ! برای همین هول زده دست هام رو شستم و با عجله به سمت اتاق خانوم بزرگ رفتم تا ببینم چی کارم داره
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸