🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه وقتهایی اختلاف زن و شوهر اصلاً سر موضوع بزرگی نیست؛
سر اینه که یکی احساس میکنه بدون اینکه نظرش پرسیده بشه، براش تصمیم گرفته شده.
مثلاً مهمونیای ترتیب داده میشه، خرید بزرگی انجام میشه، برنامهای برای تعطیلات چیده میشه یا حتی دربارهی مسائل خانوادگی تصمیمی گرفته میشه، بدون اینکه نفر مقابل در جریان باشه.
ممکنه تصمیم آخر خیلی هم منطقی باشه، اما وقتی آدم احساس کنه نظرش هیچ اهمیتی نداشته، دلخور میشه.
احترام متقابل یعنی قبل از تصمیمهایی که روی زندگی هر دو نفر اثر میذاره، با هم صحبت کنیم.
نه اینکه برای هر کار کوچیکی اجازه بگیریم؛
نه.
منظور اینه که موضوعات مهم رو یکطرفه جلو نبریم.
گاهی فقط یک جمله کافیه:
«تو دربارهش چی فکر میکنی؟»
همین سؤال ساده به همسرمون نشون میده که حضورش در این رابطه فقط برای انجام وظایف نیست؛ نظر و خواستهاش هم اهمیت داره.
از اون طرف، اگر قرار باشه همیشه فقط نظر خودمون اجرا بشه، کمکم طرف مقابلمون ممکنه از مطرح کردن خواستههاش خسته بشه.
قرار نیست در همهچیز به توافق صددرصدی برسیم.
گاهی یکی بیشتر کوتاه میاد، گاهی دیگری. مهم اینه که این تصمیم از روی گفتوگو باشه، نه تحمیل.
وقتی دو نفر یاد میگیرن قبل از تصمیم گرفتن، همدیگه رو در جریان بذارن، خیلی از دلخوریهایی که بعدها تبدیل به بحثهای بزرگ میشه، اصلاً شکل نمیگیره.
گاهی احترام با یک سؤال ساده شروع میشه:
«نظر تو چیه؟» 🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه زمانی عصرهای بارونی پاییز، برای ما خودش یه تفریح کامل بود…
از مدرسه که میرسیدیم، لباسهامون رو عوض میکردیم و میچسبیدیم به پنجره. کوچه خیس بود و برگهای زرد همهجا پخش شده بودن. بعضی وقتها بارون انقدر شدید میشد که مامان اجازه نمیداد بریم بیرون و ما هم از پشت شیشه، رفتوآمد آدمها رو تماشا میکردیم.
کفشهای خیس بچهها، چترهای رنگی، ماشینهایی که از روی چالههای آب رد میشدن و برگهایی که روی آب کوچیک کنار جدول شناور بودن…
بعد مامان از آشپزخونه صدا میزد:
«بیاین چایی و کیک گذاشتم.»
همین یک جمله کافی بود که همهمون دور سفره جمع بشیم.
کیک سادهی خونگی بود؛ گاهی کشمشی، گاهی دارچینی. چای هم توی استکانهای کمر باریک. ما تکهی بزرگتر کیک رو برای خودمون برمیداشتیم و بعد سر اینکه «این مال منه» بحثمون میشد! 😄
عصر آروم میگذشت، بدون اینکه کسی حواسش به ساعت باشه.
صدای بارون پشت پنجره بود و گرمای خونه روبهرومون…
حالا وقتی پاییز میاد، بیشتر از خود بارون دلم برای اون حس تنگ میشه؛
برای خانهای که همیشه یک نفر منتظر برگشتنمون بود،
برای چای سادهای که مزهی آرامش میداد،
و برای روزهایی که نمیدونستیم داریم خاطره میسازیم.
کاش آدم وقتی خوشبخته، بدونه خوشبخته…
شاید بیشتر حواسش به همان لحظههای ساده جمع بشه. 🍂🌧️🤎
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
قلبم بی امون به س.ینه م می کوبید و حس می کردم دهانم خشک شده . کف دست هام عرق کرده بود و حس ترس تو وجودم می جوشید تا حلقم بالا می اومد .
پشت در که رسیدم کمی ایستادم تا نفسم جا بیاد و کمی آروم تر شم . دستم رو روی قلبم گذاشته بودم و برای در زدن دو دل بودم که زبیده با یک سینی که توش چند تا لیوان و یک پارچ بود اومد و با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت : چرا در نمی زنی ؟! نکنه گوش وایسادی ؟!
هول زده کمی عقب تر ایستادم و گفتم : نه... نه.. چرا باید گوش وایسم ! تازه رسیدم .
زبیده ضربه ای به در زد و با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت : اما این طور به نظر نمی رسید . هر چند الان وقت رسیدگی به این حرف ها نیست و با صدای بیا داخل خانوم بزرگ که از داخل اتاق به گوش می رسید در رو باز کرد و وارد اتاق شد .
با باز شدن در چشمم به بهادر افتاد که کنار سکینه نشسته بود و داشت به من نگاه می کرد . با دیدن بهادر بند دلم پاره شد و دلشوره به قلبم چنگ انداخت . برای این که لرزش دست هام رو پنهون کنم ، انگشت هام رو بهم قلاب کردم و پشت سر زبیده وارد اتاق شدم و زیر لب سلام کردم .
قبل از این که بهادر جوابم رو بده ،
سکینه با لحن مهربونی گفت : به به مهربانو جان ! بیا داخل دخترم . بیا بنشین پیش ما .
راستش سکینه پیش تنها کسی که با من صمیمی و مهربون حرف می زد و طوری وانمود می کرد که انگار من رو دوست داره ، فقط حاج مراد بود و اصلا با بهادر رودروایسی نداشت که بخواد حالا تظاهر به دوست داشتن من کنه و همین موضوع دلشوره م رو بیشتر می کرد .
با گیجی بین چهره ی خندون خانوم بزرگ و بهادر چشم چرخوندم و نمی دونستم چی باید بگم که سکینه دوباره پیش دستی کرد و با همون لحن مهربون گفت : چرا ایستادی دخترم ! بیا بنشین . سر پا خسته میشی .
بیا بنشین پیش شوهرت . زبیده شرینی و شربت آماده کرده ، بیا بنشین کنار هم بخوریم .
نمی دونم سکینه دستم انداخته بود یا واقعا داشت بهم محبت می کرد !
اما تا جایی که به خاطر داشتم از روزی که پا به این عمارت گذاشته بودم فقط و فقط وقت هایی که حاج مراد بود با بقیه همسفره می شدم و حالا دیدن این رفتار صمیمانه از سکینه خیلی برام تعجب آور و ناباورانه بود !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
وقتی به خانه رسیدم کمی آرام گرفته بودم.بهرام هنوز نیامده بود.مادرم چیزی نپرسید منهم چیزی نگفتم.میس وختم و دود سوختن دلم را ح س میکردم.یکراست به منزل خانم بزرگ رفتم
.هم او هم فرانک خواب بودند.داخل حمام رفتم این نقشه را چندی قبل کشیده بودم ولی فرصتی پیش نیومده بود.داخل شامپوی بهرام نفت ریختم.میدونستم از کدوم شامپو استفاده میکنه.قبلا فرانک تعریف کرده بود که برای نرمی موهایش از کدام شامپو میزنه.وقتی شامپو را تا نصفه خالی کردم وقتی بقیه را ریختم خیالم راحت شد
.آهسته از حمام خارج شدم و به اتاق برگشتم.حالا انتظار میکشیدم مطمئن بودم هر لحظه که برگردد به حمام میره دوش میگیره و به قول خودش سرحال میشه یک ساعتی گذشت ولی هنوز از بهرام خبری نبود خسته بودم و گرما گلافه ام کرده بود
.دراز کشیدم ولی گوش بزنگ بودم.دستها و زانوهایم میلرزیدند و ضربان رگ گردنم تند تند میزد اعتراف میکنم که کاملا وح ش ت کرده بودم.ولی دیگر پشیمان نبودم.دلم میخواست کاری کنم تا اشکش را در بیاورم.حتی به جرات میتوانم بگویم که در آن لحظه برای اولین بار بود که از خدا میخواستم کاری کند که هرگز چشمم به چشمش نیافتد.
خوابم برده بود و نفهمیدم چطور از خواب پریدم.همه چیز یکباره بخاطرم آمد ساعتم را نگاه کردم چهار بعدازظهر بود بلند شدم و حیاط را نگاه کردم.اتومبیل نیومده بود.پنجره اتاقش را نگاه کردم باد پرده اش را تکان میداد باید مطمئن میشدم اومده یا نه نکند اومده باشه.
پس اتومبیل کجاست؟شاید فرانک برده باشه.پس باید بدونم فرانک هست یا نه ؟این را دیگر میتونم از بابا علی بپرسم.
از پشت پنجره با صدای بلند پرسیدم:بابا علی فرانک خانم رفتند بیرون؟
بدون اینکه نگاهم کند گفت:نه پری خانم منزل هستند.
پس هنوز بهرام نیومده در اتاق قدم میزدم و منتظرش بودم .ولی نیومد عصر شد نیومد.هوا تاریک شد نیومد.کم کم دلم شور افتاد.مادرم هراسان وارد اتاق شد ..
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر چایهای قدیم… 🍵❤️
چای که دم میکشید، عطرش کل خونه رو برمیداشت. سماور گوشه اتاق قلقل میکرد و استکانهای کمر باریک کنار سینی، منتظر دستهای مادر و مادربزرگ بودن.
عصرها یه استکان چای تازهدم با قند کنار دستمون بود و صدای حرف زدن بزرگترها، از هر موسیقیای شیرینتر بود.
گاهی هم یه تکه نون تازه و پنیر کنار چای میذاشتن و ما فکر میکردیم خوشبختی یعنی همین…
چه ساده بود دلخوشیهامون؛
نه قهوههای عجیب میخواستیم، نه کافههای شیک…
فقط یه چای داغ، یه خونه پر از آدمهای دوستداشتنی و دلی که هنوز از کوچکترین چیزها خوشحال میشد. ☕️🌿
کاش میشد فقط برای چند دقیقه، برگردیم به همون عصرهای قدیم…
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─