hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هفتم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۱ روز شـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد سیـدرضـا حسینـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
زندگینامه شهید آقا سید رضا حسینی📚
شهید حسینی دهم مرداد سال ۷۸ در رفسنجان روستای اسلام آباد چشم به جهان گشود، ششمین و آخرین فرزند خانواده و دارای دو خواهر و سه برادر بودند🥰
ایشون درخانوادهای مذهبی بزرگ شدند و از همان کودکی در مساجد و هیئتها و مکانهای مذهبی بودند...
هر شب به یکی از مساجد محل میرفتند مثل هیئت عشاق العباس و موکب المهدی و رقیه خاتون و ...
به مداحی هم علاقه زیادی داشتند...🎤
خیلی مهربون ومظلوم بودند... همه اهل روستای اسلام آباد دوستش داشتند!
ایشون یک بسیجی فعال بود ۷ سال عضو بسیج بود و کارت سبز داشت
تا اینکه دیپلمش رو گرفت و از بس امام حسین را دوست داشت به عشق امام حسین رفت خدمت سربازی که کارت پایان خدمت بگیره بره پابوس آقا امام حسین و بعد بره مدافع حرم بشه.
قبل از رفتن به خدمت با دوستش رفت مدافع حرم بشه ولی قبول نکردن، گفتند باید کارت پایان خدمت سربازی داشته باشی تا اسمت بنویسیم. رفت خدمت و برگرده بره مدافع حرم بشه🥲
دوره آموزشی ایشون باغین بود و بعد که تقسیمشون کردن خدمتش افتاد سیستان بلوچستان شهرسرباز منطقه راسک که نزدیک مرز بود و خیلی خطرناک بود، ولی ایشون بخاطر اینکه خانوادش نگرانش نشن همیشه میگفت جای من خیلی خوبه اصلا خطری مارو تهدید نمیکنه❗️
هفت ماه خدمت کرد روحانی پادگانشون میگفت بهترین سربازی بود که دیدم، اولین نفر پشت سر من به نماز جماعت میایستاده و ماه رمضان در گرمای ۴۰ درجه زیر آفتاب داغ تمام روزههاش رو گرفت...
همون محل خدمتش جشن تولد کوچکی رو با دوستانش گرفت که یازده روز بعد خبر آسمانی شدنش را دادند💔
۲۱ مرداد ۹۷ساعت ۹شب خبر آسمانی شدن ایشان را به خانواده دادند🕊
ایشان پاک و مظلوم بود و بعد از رفتنشون هم حاجت خیلیارو داده خیلی از مریضهارو شفا داده حتی چندین نفر که سرطان داشتند شفا داده....
ایشون وصیت کرده بودن که پایین قبر پدربزرگشون به خاک سپرده بشن و قبرشون هم مثل مادرشون حضرت زهرا(س) خاکی باشه و سنگ قبر نداشته باشن🥺↶
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
اون روز داشتم از سر بی کاری و بی حوصلگی با درخت های تازه کاشته شده ی حیاط ور میرفتم که ضربه ی محکمی به در خونه خورد، خسرو مدرسه بود و عطیه داشت شهریار رو ح م ام میکرد...
از جا بلند شدم و به سمت در رفتم، هرکسی پشت در بود مشخص بود توپش پره.
در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم با خجسته که کل صورتش قرمز شده بود و از خشم میلرزید.
مشت محکمی کوبید تخت س ی ن ه ام که باعث شد چند قدم به عقب برم، دستم رو به دیوار گرفتم تا مانع افتادنم بشم و با حرص گفتم
+چته؟ افسار پاره کردی؟ به چه حقی اومدی خونه ی من؟
خجسته با صدایی که به شدت میلرزید گفت
+بیچاره ات میکنم زرتاج، اگر سر سفره ی عقدِ فرج بشینی از هستی ساقطت میکنم
خنده ام گرفته بود بابت حال و روزش، عجیب بهم ریخته بود و همین حال بدش من رو سرحال میکرد
دست به سینه ابرویی بالا انداختم و گفتم
+عزیزم، انقدر حرص نخور برات خوب نیست...
بعد نگاهی به سر تا پاش انداختم، حسابی چاق شده بود، نوچ نوچی کردم و گفتم
+اگر به جای دسیسه چیدن برای این و اون یکم بیشتر به خودت میرسیدی الان شوهرت نمیخواست زن سابق طرد شده اش رو عقد کنه!
خجسته خواست به سمتم حمله ور بشه که سریع عقب رفتم و با جدیت گفتم
+به جون بچه هام قسم انگشتت به من بخوره کاری میکنم خان همین فردا ص ی غ ه ی طلاقت رو بخونه و بفرستت خونه ی آقات... حواست باشه خجسته، من دیگه اون زرتاج بدبخت و احمق گذشته نیستم.
خجسته انگار انتظار همچین برخوردی رو ازم نداشت، کمی خودش رو جمع و جور کرد و به سختی گفت
+بدبختت میکنم زرتاج، بشین و نگاه کن چیکارت میکنم... تو بشین سر سفره ی عقد و بله بگو، بعدش من میدونم و تو...
اینو گفت و با خشم بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید.
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم داخل، قلبم تند تند میزد و بابت چزوندن خجسته هیجان عجیبی داشتم.
اول قرار بود قبل عید به عقد خان دربیام اما بلقیس خانم اصرار داشت عید بگذره و بعد عقد کنیم، میگفت داغ قادر خان هنوز واسم تازه است و بهتره چند ماه دیگه بگذره و بعد مراسم جمع و جوری بگیرید تا همه بدونن من و خان دوباره با هم ازدواج کردیم، هرچند با نقل مکان من و برو و بیا بلقیس خانم و خدمه ی عمارت تقریبا همه فهمیده بودن که من قراره دوباره زن خان بشم اما بلقیس خانم اصرار داشت...
سلام عزیزان من مامان سه قلوها هستم از اصفهان..
دیدم خیلی هاتون پیام میدین که دوست دارین وزن کم کنین ولی هربار شکست میخورین...
منم بعد زایمان مثل شما بودم با اینکه همش ۲۹ سالمه ولی اندامم شده بود عین زنایی که فقط چربی خوردن شکم طبق طبق
تا ماه پیش تو همین کانال تبلیغ رژیم لاغری و قرص لاغری آقای شاهمرادی رو دیدم با مشورت مدیر کانال اعتماد کردم و رژیمش شروع کردم ...
باورتون نمیشه بعد از خرید و استفاده فقط تو همین یک ماه پنج کیلو وزن کردم .. واااای باورتون نمیشه احساس میکنم طبق های شکمم داره کم میشه😭😭😭😭
خدا خیرشون بده نفسم داره باز میشه انگار سبکی😁😁😁
با اجازه مدیر اینم لینک کانالش 👇
https://eitaa.com/joinchat/1344669016Cba3fb472d8
چون سایه خانم تحقیق کرده تایید میکنه بهتون تخفیف هم میدن😍😍😍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
برای حفظ ظاهر لبخندی زدم و سریع روی زمین نشستم .
سکینه یک لیوان شربت جلوم گذاشت و گفت : آدمیزاد شیر خام خورده ست. ممکنه اشتباه کنه و خطا بره . هر چند کاری که تو کردی نه خطا بوده نه اشتباه ! بعضی ها هم مثل تو خطاشون دست خودشون نیست ! بلاخره نحسی چیزی نیست که انتخاب کردن یا نکردنش دست خود آدم باشه ! من هم خیلی با خودم فکر کردم . فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که این نحسی دست خودت نیست ! برای همین تصمیم گرفتم از این موضوع چشم پوشی کنم و تو رو مثل دخترهای خودم دوست داشته باشم .
بهر حال چه بخوام چه نخوام تو عروس من هستی و عضوی از خانواده ی ما شدی .
مطمئنا اگر زیر نگاه سنگین و خیره ی بهادر و سکینه نبودم روی سرم دست می کشیدم تا ببینم شاخ در نیاوردم یا حداقل سیلی محکمی به صورتم میزدم تا از خواب بیدار شم . اما سکینه به طور خاصی به من خیره شده بود و برای لحظه ای ازم چشم بر نمی داشت ! وقتی دید سکوت کردم ، خنده ی ریزی کرد و گفت : بخور شربتت رو دختر جان . بخور بزار نفست جا بیاد . از صبح توی حیاط خسته شدی . از فردا هم دیگه لازم نیست کار کنی ، کلفت ها خودشون به کارها رسیدگی می کنن !
زیر چشمی نگاهم رو بین بهادر و سکینه چرخوندم و هول زده تشکری کوتاهی کردم و لیوان شربت رو سر کشیدم . اون قدر محبت یهویی و بی مقدمه ی سکینه دستپاچه ام کرده بود که زبونم قفل شده بود و در جواب تمام حرف هاش ، لبخندهای کج و کوله و نصف و نیمه ای تحویل میدادم که بیشتر شبیه دهن کجی بود تا لبخند ! اما پشت تمام اون لبخندها و حرف های محبت آمیز حس ترس عجیبی بود که نمی گذاشت از مهربونی سکینه لذت ببرم و بتونم بهش اعتماد کنم !
چند دقیقه ای گذشته بود و من هم منتظر بودم بلایی سرم بیاد یا مثلا سکینه مثل همیشه باهام حرف بزنه اما برخلاف تصورم هیچ اتفاقی نیافتاد و سکینه هر لحظه مهربون تر می شد و همین موضوع حسابی نگرانم کرده بود . بعد از گذشت یک ساعت بهادر رفت تا به کارهای روستا رسیدگی کنه و من و سکینه تنها شدیم .
با این که تصور می کردم حالا که تنها شدیم سکینه نقاب از صورتش برداره و دوباره به پر و پام بپیچه اما همچنان مهربون بود و چیزی نمی گفت !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/10447869/270323
به اون دختری که خواستگارهاش ،اونو نمیپسندن :
دختر گلم من شما رو ندیدم و نمیدونم ظاهرتون چه شکلیه ولی خب مردم عقلشون به چشمشونه و زیباییهای
باطنی یه دختر رو کمتر میبینن .
شاید شما از زیبایی ظاهری کمتری بهره مند هستید .
نا امید نباشید ،انشاءالله یه جوون خوب که دیگر محسنات و زیبایی های شمارو ببینه و بپسنده ،سراغتون میاد و با هم خوشبخت میشید .
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃