eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
753 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز هشتم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۲ روز یـکـشـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف سردار شهید عباس نیلفروشان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
سرداری که در کنار سیدالشهدای مقاومت پَر کشید🕊🧑🏻‍✈️ 🌷سردار شهید عباس نیلفروشان🌷 تاریخ تولد: ۱ / ۶ / ۱۳۴۵ تاریخ شهادت: ۶ / ۷ / ۱۴۰۳ محل تولد: اصفهان محل شهادت: بیروت،لبنان فرزند شهید←الحمدالله پیکر پدرم پیدا شد؛ «پدرم از ۶ سالگی آرزو داشتند رژیم صهیونیستی را نابود کنند💥وقتی در جنگ داعش بودند، نگران ایشان بودیم🥺ایشان می‌گفتند، من در جنگ با داعش شهید نمی‌شوم و رژیم صهیونیستی مرا شهید میکند🕊آرزویش همین بود که در این مسیر به شهادت برسد و به آرزویش هم رسید. پیکر پدرم در گلستان شهدای اصفهان خاک‌سپاری شد زیرا خودشان خواسته بودند و از قدیم هم می‌گفتند کنار مزار شهید حاج احمد کاظمی دفن شوند🌱 (شهید) سردار سلامی← شهید نیلفروشان یک لحظه از میدان جهاد دور نماند💥ایشان یک متفکر و اندیشمندی بود و شخصیت رفیعی داشت اما خود را در ناشناختگی و شهرت گریزی و عمل مخلصانه مخفی کرده بود؛ در هر رفت‌ و آمدش به لبنان در هنگام خداحافظی میگفت: «احتمال بازگشت وجود ندارد» در آخرین وداعش گفت: «من این بار شهید می‌شوم»❗️من تصور میکردم او تمایلات درونی خود را بیان می‌کند و ما کمتر باور می‌کردیم که این فرمانده رشید، شجاع مؤمن و متفکر ما به این سرعت خداوند را ملاقات کند🥀اما آنچه مقدر او بود، زیباترین تقدیر الهی بود🌙ایشان پس از عمری مجاهدت که از ۱۵ سالگی در میدان جهاد حاضر شده بود (در سال‌های دفاع مقدس، مقابله با داعش و تلاش‌های مضاعف در محور مقاومت علیه رژیم غاصب صهیونیستی)💥تا ششم مهرماه ۱۴۰۳ که در کنار سیدالشهدا مقاومت شهید سید حسن نصرالله به آسمان پَر کشید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
با تعجب گفتم +چیکار باید میکردم؟ همین خونه رو هم بعد کلی سبک سنگین کردن به نامم زد... آقاجون پوزخندی زد و گفت + غدی و احمق... اگر از روز اول با خانواده‌ات مشورت میکردی و دزدکی کارت رو پیش نمیبردی، الان به جز این خونه چند تا ملک دیگه هم به نامت میشد، چیه، فکر کردی اگر به ما میگفتی چیزی از خان طلب میکردیم؟ با حرص ناخنم رو تو گوشت دستم فرو بردم و تلاش کردم احترام مردی که پدرم بود رو نگه دارم. آقاجون رو گرفت ازم و گفت +هنوزم دیر نشده، اگر یکم زرنگ باشی خیلی کارها میتونی بکنی! حالا که فهمیدی خان میخوادت میتونی هر چیزی ازش بخوای... ننه شاکی گفت +چی ازش بخواد مرد؟ همین خونه رو که به نامش زده بسشه، یادت نرفته که بهترین زمین ده خودمون هم مال زرتاجه؟ خان کم بذل و بخشش نکرده برای مادر دو پسرش... +شما زن‌ها عقل ندارید، اگر عقل داشتید وضع و حال ما این نبود، خب زنی..که احمق، وقتی میتونه بیشتر ازش بکنه چرا این کارو نکنه؟ این دختر مارموزتر از چیزیه که من و تو فکر میکنیم... زرتاج فکر نکن من به خاطر خودم حرفی میزنم چون اگر زمین و خونه‌ای به نامت بشه چیزی به من نمیرسه، من هرچی میگم برای خودته، خان که تا ابد زنده نمیمونه، چهار صباح دیگه که سرش رو گذاشت زمین، فکر کردی زن اولش و قوم و خویش‌هاش میذارن یک پاپاسی به تو و بچه‌هات برسه؟ تا به خودت بیای با سندسازی و آشناهایی که دارن مال و اموال خان رو به نام خودشون میزنن و تو میمونی و دو تا بچه بی‌پدر و این خونه‌ی بی‌ارزش! حالا که خان دوباره پا پیش گذاشته توام از فرصت استفاده کن، بگو یکی یک زمین بزرگ به نام پسرهاش بزنه لااقل! اگر به نام تو نمیزنه به نام بچه‌هاش که میتونه بزنه! اصلا وظیفشه وقتی این همه مال و ملک داره لااقل به هر پسرش یک زمین بده! افسانه سیبی برداشت و گفت +آقاجون بدم نمیگه ها! به هرحال هیچ کس از آینده خبر نداره، بهتره تا فرصت هست برای آینده‌ی بچه‌هات کاری بکنی. اگر به نام تو بزنه که چه بهتر، اگر بهانه آورد هم بگو بزنه به نام بچه‌هاش! غریبه که نیستن. بعد تایید افسانه همهمه بالا گرفت، هرکس حرفی میزد و راهی پیشنهاد میداد تا خان رو نرم کنم و راضیش کنم دو زمین به نام خودم یا پسرا بزنه. سرم داشت از درد منفجر میشد و برای اینکه خیال همه رو راحت کنم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
صبح که از اتاق بیرون رفته بودم دیدم که سکینه داشت زبیده رو راهی می کرد و حالا با دیدن زبیده اون هم توی اتاقم حسابی شوکه شدم و با تعجب گفتم : تو این جا چس کار میکنی زبیده . مگه نگفتی خواهرت مریض احواله و می خوای به دیدنش بری ؟! پس چرا نرفتی ! زبیده موذیانه خندید و با لحن بی تفاوتی گفت : گاری چی فعلا نیومده ، قرار شده هر وقت اومد عبدالعلی خبرم کنه . بعد هم نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند و با لحن معناداری گفت : دنبال چیزی می گشتی ؟! هول زده دستی به صورتم کشیدم لبخندی معنایی زدم ، نمی دونستم باید به زبیده بگم اتاقم بعم ریخته بوده و چیزی گم کردم یا نه ! زبیده هم خیلی اصرار نداشت بدونه چرا وضعیت اتاق همچینه و من دنبال چی میگشتم.،. چون با خونسردی روی زمین نشست و گفت : برات شربت خنک آوردم . تو این گرما می چسبه . از وقتی رابطه ی سکینه با من خوب شده بود ، از بدجنسی های زبیده هم خبری هم نبود . برای همین بدون این که بخوام به محبت بی وقتش شک کنم ، لیوان رو از دستش گرفتم و سر کشیدم تا زبیده زودتر بره و من بتونم بقیه ی جا هارو هم بگردم . هنوز لیوان توی دستم بود که احساس کردم سرم سنگین شد و چشم هام سیاهی رفت . راستش خیلی وقت بود که گاه گاهی حس می کردم حالم یه جوری شده و بعضی وقت ها سرم گیج می رفت. اون روز هم حال بدم رو به حساب اون حال همیشگی گذاشتم و برای این که زبیده متوجه نشه حالم خوب نیست و بهم انگ مریض بودن نزنن ، سعی کردم به روی خودم نیارم اما خیلی نگذشته بود که حس کردم اتاق داره دور سرم می چرخه و چشم هام سیاهی می ره ! قبل از این که چشم هام بسته شه. زبیده رو دیدم که لبخند روی لبش داره و چیزی داشت می گفت که من تو اون حال اصلا متوجه نمی شدم . نمی دونم چه قدر گذشته بود که چشم هام رو باز کردم و با گیجی اطرافم چشم چرخوندم . سرم به شدت درد می کرد و اصلا یادم نمی اومد چرا این وقت روز وسط اتاق دراز کشیدم . اتاق مرتب مرتب بود و هیچ خبری از لباس هایی که موقع گشتن کنار گنجه ریخته بودم ، نبود . دستم رو به زمین گرفتم تا از جا بلند شم که دستم به چیزی برخورد کرد ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من ۱ ماه هست نامزد کردم ۲ ماه بود باهاش رل بودم و ازدواج کردیم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من ۱ ماه هست نامزد کردم ۲ ماه بود باهاش رل بودم و ازدواج کردیم الان به تازگی ذهنم میگه تو اون رو دوست نداری درحالی که پیششم خوشحالم نمیدونم وسواس فکری هست یا ن و این موضوع خیلی اذییت میکنه منو 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 از دعا ناامید نشو حجه الاسلام مویدی: 🍃