eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
762 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
مادرم آشپزخانه را دستمال می کشید . فرانک در حالی که سی.گار میکشید روزنامه میخواند و خانم بزرگ که هنوز بیدار بود قل.یان میکشید . هیچ خبری نبود .هیچ کس از من سؤال نکرد اصلاً انگار کسی به من توجهی ندارد . رفتم پیش فرانک نشستم. پرسید:« خوابت نمیبره؟» صدایم می لرزید. گفتم :«چرا ،چرا،دلم درد میکرد ،اومدم به مادرم بگویم.»بی آن که سرش را از روزنامه بردارد گفت :«خب برو بگو.» بلند شدم به سوی آشپزخانه رفتم مادرم پرسید:«چرا نخوابیدی؟» یک لیوان آب ریختم و هنوز سر نکشیده بودم که صدای بهرام را پشت سرم شنیدم. ترسیدم و لیوان از دستم به زمین افتاد. نه صدای شکسته شدن لیوان را شنیدم ،نه تکه‌های شیشه را، فقط به بهرام خیره شدم .موهایش هنوز خیس بود. یک قدم جلوتر که اومد بوی نفت گیجم کرد. دو سه دفعه پشت سرهم بو کشیدم و طوری وانمود کردم که نمی‌دانم بوی نفت از کجا به مشامم میرسد. سرم را این طرف آن طرف آشپزخانه چرخاندم و از مادرم پرسیدم :«چرا بوی نفت میاد؟» بهرام دستی به موهایش کشید بعد نگاه دقیقی به سرتاپای من انداخت و گفت :«خب حتماً وقتی مادرت سماور را نفت می‌کرده، نفت‌ها روی زمین ریختند . مگر نمی بینی بیچاره دارد زمین را دستمال میکشد.» دوباره خرد شدم. خجالت کشیدم ولی همچنان حرص می خوردم .مادر بیچاره‌ام که از دنیا بی‌خبر بود سرش را بالا کرد و به بهرام گفت :«نه خیر آقا بهرام، نفتی روی زمین نریخته. من صبح زود سماور را نفت میکنم .» و بهرام پوزخندی زد و گفت :«جدی؟» عجب پررو بود .گستاخ بی چشم و رو چه کار به مادرم داری؟ رو به رویش ایستادم و گفتم : «عافیت باشه بهرام خان ! چرا بوی نفت میدهید ؟» فکر کردم الان عصبانی میشه و هرچه از دهانش در بیاید به من میگه. به همین دلیل پی همه چیز را به تنم مالیدم و منتظر شدم تا زبان باز کند . یک قدم دیگر جلو آمد ..
هدایت شده از گسترده امید
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
..🌱🌱🌱 بافرشـــــــــــینه های های زیبایی که در حد فرش ماشینی با کیفیتن وجایگزینی مناسب بجای فرش اند👍😊 شما رو از هزینه های هنگفت فرش ماشینی خلاص کردیــــم 😊👏👏 وبا روفرشــــــــی های کشداری که ازکثیف شدن فرشاتون جلوگیری می کنیم و تنوع میدیم به دکوراســــــیون خونتون😍 فقط میتـــــونی توی این کانال طرحاشو ببینی وسفارش بدید https://eitaa.com/joinchat/3666281330C5fe5b68160
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
میدونید فرشینه چیه؟ ما بهش میگیم فرش اقتصادی🤗 می پرسی چرا❓🤔 چون خیلی کم هزینه تر از فرش ،به خونه زیبایی میده😍 پس بزن رو لینک گممون نکنی😍 https://eitaa.com/joinchat/3666281330C5fe5b68160
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 صدای چرخ خیاطی مامان هنوزم یه جور عجیبی آدمو می‌بره به سال‌های دور... همون صدای آرومِ «تق‌تق‌تق» که از گوشه‌ی خونه می‌اومد و بوی پارچه و نخ قاطی بوی چای تازه‌دم می‌شد. مامان می‌نشست پشت چرخ، یه پارچه گل‌دار جلوش بود و ما هم کنارش می‌پلکیدیم و منتظر بودیم ببینیم آخرش چی از زیر دستش درمیاد؛ یه لباس تازه، یه پرده، یا شاید یه چیزی برای عروسک‌هامون... اون روزها ساده‌تر بودیم، ولی دلخوشی‌هامون عجیب قشنگ بود... 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
سرم داشت از درد منفجر میشد و برای اینکه خیال همه رو راحت کنم با گفتن اینکه با خان حرف میزنم قائله رو ختم کردم و مشغول تعارف کردن چایی و شیرینی شدم. آقاجون که حرفشو زده بود از جا بلند شد و اشاره‌ای به بقیه کرد و گفت +پاشید... پاشید بریم تا شب نشده به ده برسیم، دختر توام یکم عاقل باش با خان حرف بزن... چشمی گفتم و تا جلوی در بدرقه‌شون کردم، چند بار تا نوک زبونم اومد که از ننه بخوام چند روزی پیشم بمونه اما پشیمون شدم... می‌ترسیدم با موندنش دردسری برام درست کنه. حرف‌های آقاجون حسابی من رو به فکر فرو برده بود، خودمم می‌خواستم با بلقیس خانم حرف بزنم و ازش بخوام مراسم عقد رو بندازن بعد سالگرد قادرخان، برای منی که بیزار بودم از فرج خان، یک روز دیرتر زنش شدن به دنیایی می‌ارزید... اگر بلقیس خانم راضی میشد مراسم رو به بعد سالگرد موکول کنن، چیزی حدود ده ماه زمان داشتم و می‌تونستم تو اون زمان کم کم خان رو نرم کنم تا زمینی به نام بچه‌هام بزنه، نمی‌خواستم اسمی از خودم بیارم که خیال کنه قصد سوءاستفاده از موقعیت رو دارم. چند روزی بعد اون ماجرا سری به بلقیس خانم زدم، شب گذشته بارون شدیدی اومده بود و حیاط عمارت اربابی گلی شده بود، چادرم رو بالا کشیدم و به سمت اتاق بلقیس خانم رفتم. بلقیس خانم به عادت همیشگی‌اش مشغول ذکر گفتن بود. با دیدن من لبخندی زد و گفت +خوش اومدی دخترم... بیا.. بیا بشین بگم چایی بیارن که بیرون خیلی سرده. کنارش نشستم و حال و احوالش رو پرسیدم، کمی از شیطنت پسرها و درس نخوندن خسرو و خونه‌ی جدید گفتم و کم کم حرف رو کشوندم به سمت مراسم عقد... چهره‌ی مظلومی به خودم گرفتم و گفتم +دفعه‌ی اول که به عقد فرج خان دراومدم، مادر قادرخان فوت کرده بودن و عمارت غرق غصه بود... اون موقع به خاطر شرایط مجبور شدید قبل سال عروس نو بیارید... همیشه ته دلم با خودم می‌گفتم به خاطر اینکه تو روزهای بدی وارد این عمارت شدم زندگیم سر تا سر غم و غصه شد و سرانجامی نداشت... این بارم که اینطور...نه بار قبل مراسمی داشتم و نه این بار میشه مراسمی گرفت... تازه قادرخان بین مردم خیلی محبوب بوده، هرکسی بشنوه پسرش قبل سالگردش داره عروس میاره حتما تعجب میکنه. بلقیس خانم آهی کشید و گفت +خدا جفتشون رو رحمت کنه... حق با توئه...فرج داره عجله میکنه، چند بارم بهش گفتم منتهی حرف تو سرش نمیره...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
یقه ی سکینه رو محکم تر توی دستم گرفتم و محکم تکون دادم و گفتم : همش زیر سر توعه ! خودت رو به اون راه نزن . من میدونم کار خودته . هنوز حرفم تموم نشده بود که بهادر وارد اتاق شد و با دیدن من که یقه ی مادرش رو گرفته بودم ، عصبانی شد و محکم هولم داد و گفت : هیچ معلومه چه غلطی داری می کنی . واقعا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم . انگار با کوتاه کردن موهام عقلم رو هم قیچی کرده بودن و من دیوونه شده بودم.. اصلا نمی تونستم بفهمم دلیل این همه دشمنی کردن با من چیه ! به شدت درمونده و غمگین بودم و بغضی که توی گلوم نشسته بود داشت خفه م می کرد. اما خودم رو از تک و تا نیانداختم و با ناراحتی به سمت بهادر رفتم و سرم رو نشونش دادم و گفتم : ببین . ببین مادرت چه بلایی سرم آورده ! این همه مدت نقش بازی کرد و خودش رو خوب جلوه داد تا این بلا رو سرمن بیاره . بهادر که انگار تازه متوجه ی موهام شده بود ، ناباورانه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با گیجی به سکینه نگاه کرد و گفت : مهربانو چی داره می گه خانوم بزرگ ! کی موهاش رو کوتاه کرده ! نکنه.... نکنه.... سکینه اجازه نداد حرف بهادر تموم شه ، خودش رو روی زمین کوبید و با لحن مظلومانه ای که تا به اون روز ازش نشنیده بودم گفت : چرا من باید همچین کاری بکنم بهادر جان ! مگه من با این دختر پدر کشتگی دارم ! خدا دست من رو قطع بکنه اگر دست به قیچی زده باشم یا دستم به موهای این دختر خورده باشه اما شیرم رو حلالت نمی کنم اگر به مادرت همچین بُهتونی بزنی ! این حق من نیست بعد از این همه خوبی کردن به این دختر بهم تهمت بزنید ! یا تموم شدن حرف سکیمه جلوتر رفتم و گفتم : معلومه که تو نکردی ! دستور دادی زبیده این کار رو کرد . اون برام شربت آورد ! خدا می دونه تو اون شربت چه کوفتی ریخته بود که تا خوردم چشم هام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد ، وقتی ام که چشم هام رو باز کردم ، دیدم موهام ریخته کنارم و کچل شدم . با تموم شدن حرفم سکینه پوزخندی زد و رو به بهادر گفت : انگار زنت مجنون شده بهادر جان ! زبیده صبح علی الطلوع رفت ده بالا تا به خواهرش سر بزنه ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانما من یه چیزی می‌خوام بگم که خودمم از گفتنش خجالت می‌کشم... 🍃