eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
748 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
سرم داشت از درد منفجر میشد و برای اینکه خیال همه رو راحت کنم با گفتن اینکه با خان حرف میزنم قائله رو ختم کردم و مشغول تعارف کردن چایی و شیرینی شدم. آقاجون که حرفشو زده بود از جا بلند شد و اشاره‌ای به بقیه کرد و گفت +پاشید... پاشید بریم تا شب نشده به ده برسیم، دختر توام یکم عاقل باش با خان حرف بزن... چشمی گفتم و تا جلوی در بدرقه‌شون کردم، چند بار تا نوک زبونم اومد که از ننه بخوام چند روزی پیشم بمونه اما پشیمون شدم... می‌ترسیدم با موندنش دردسری برام درست کنه. حرف‌های آقاجون حسابی من رو به فکر فرو برده بود، خودمم می‌خواستم با بلقیس خانم حرف بزنم و ازش بخوام مراسم عقد رو بندازن بعد سالگرد قادرخان، برای منی که بیزار بودم از فرج خان، یک روز دیرتر زنش شدن به دنیایی می‌ارزید... اگر بلقیس خانم راضی میشد مراسم رو به بعد سالگرد موکول کنن، چیزی حدود ده ماه زمان داشتم و می‌تونستم تو اون زمان کم کم خان رو نرم کنم تا زمینی به نام بچه‌هام بزنه، نمی‌خواستم اسمی از خودم بیارم که خیال کنه قصد سوءاستفاده از موقعیت رو دارم. چند روزی بعد اون ماجرا سری به بلقیس خانم زدم، شب گذشته بارون شدیدی اومده بود و حیاط عمارت اربابی گلی شده بود، چادرم رو بالا کشیدم و به سمت اتاق بلقیس خانم رفتم. بلقیس خانم به عادت همیشگی‌اش مشغول ذکر گفتن بود. با دیدن من لبخندی زد و گفت +خوش اومدی دخترم... بیا.. بیا بشین بگم چایی بیارن که بیرون خیلی سرده. کنارش نشستم و حال و احوالش رو پرسیدم، کمی از شیطنت پسرها و درس نخوندن خسرو و خونه‌ی جدید گفتم و کم کم حرف رو کشوندم به سمت مراسم عقد... چهره‌ی مظلومی به خودم گرفتم و گفتم +دفعه‌ی اول که به عقد فرج خان دراومدم، مادر قادرخان فوت کرده بودن و عمارت غرق غصه بود... اون موقع به خاطر شرایط مجبور شدید قبل سال عروس نو بیارید... همیشه ته دلم با خودم می‌گفتم به خاطر اینکه تو روزهای بدی وارد این عمارت شدم زندگیم سر تا سر غم و غصه شد و سرانجامی نداشت... این بارم که اینطور...نه بار قبل مراسمی داشتم و نه این بار میشه مراسمی گرفت... تازه قادرخان بین مردم خیلی محبوب بوده، هرکسی بشنوه پسرش قبل سالگردش داره عروس میاره حتما تعجب میکنه. بلقیس خانم آهی کشید و گفت +خدا جفتشون رو رحمت کنه... حق با توئه...فرج داره عجله میکنه، چند بارم بهش گفتم منتهی حرف تو سرش نمیره...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
یقه ی سکینه رو محکم تر توی دستم گرفتم و محکم تکون دادم و گفتم : همش زیر سر توعه ! خودت رو به اون راه نزن . من میدونم کار خودته . هنوز حرفم تموم نشده بود که بهادر وارد اتاق شد و با دیدن من که یقه ی مادرش رو گرفته بودم ، عصبانی شد و محکم هولم داد و گفت : هیچ معلومه چه غلطی داری می کنی . واقعا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم . انگار با کوتاه کردن موهام عقلم رو هم قیچی کرده بودن و من دیوونه شده بودم.. اصلا نمی تونستم بفهمم دلیل این همه دشمنی کردن با من چیه ! به شدت درمونده و غمگین بودم و بغضی که توی گلوم نشسته بود داشت خفه م می کرد. اما خودم رو از تک و تا نیانداختم و با ناراحتی به سمت بهادر رفتم و سرم رو نشونش دادم و گفتم : ببین . ببین مادرت چه بلایی سرم آورده ! این همه مدت نقش بازی کرد و خودش رو خوب جلوه داد تا این بلا رو سرمن بیاره . بهادر که انگار تازه متوجه ی موهام شده بود ، ناباورانه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با گیجی به سکینه نگاه کرد و گفت : مهربانو چی داره می گه خانوم بزرگ ! کی موهاش رو کوتاه کرده ! نکنه.... نکنه.... سکینه اجازه نداد حرف بهادر تموم شه ، خودش رو روی زمین کوبید و با لحن مظلومانه ای که تا به اون روز ازش نشنیده بودم گفت : چرا من باید همچین کاری بکنم بهادر جان ! مگه من با این دختر پدر کشتگی دارم ! خدا دست من رو قطع بکنه اگر دست به قیچی زده باشم یا دستم به موهای این دختر خورده باشه اما شیرم رو حلالت نمی کنم اگر به مادرت همچین بُهتونی بزنی ! این حق من نیست بعد از این همه خوبی کردن به این دختر بهم تهمت بزنید ! یا تموم شدن حرف سکیمه جلوتر رفتم و گفتم : معلومه که تو نکردی ! دستور دادی زبیده این کار رو کرد . اون برام شربت آورد ! خدا می دونه تو اون شربت چه کوفتی ریخته بود که تا خوردم چشم هام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد ، وقتی ام که چشم هام رو باز کردم ، دیدم موهام ریخته کنارم و کچل شدم . با تموم شدن حرفم سکینه پوزخندی زد و رو به بهادر گفت : انگار زنت مجنون شده بهادر جان ! زبیده صبح علی الطلوع رفت ده بالا تا به خواهرش سر بزنه ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانما من یه چیزی می‌خوام بگم که خودمم از گفتنش خجالت می‌کشم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانما من یه چیزی می‌خوام بگم که خودمم از گفتنش خجالت می‌کشم... من قبل عقد عاشق نامزدم بودم. واقعاً عاشقش بودم. اون‌قدر که اگر کسی یه ایرادی ازش می‌گرفت، فوری ازش دفاع می‌کردم و می‌گفتم «نه، شما نمی‌شناسینش، خیلی خوبه.» برای عقد شدنمون لحظه‌شماری می‌کردم. لباس می‌خریدم، توی ذهنم خونه‌مون رو می‌چیدم، حتی سر چیزای کوچیک با ذوق براش برنامه می‌ریختم. ولی بعد عقد، انگار یه چیزی توی دلم ترک برداشت. اولش خیلی نامحسوس بود. مثلاً قرار بود بعد عقد بریم یه جایی دوتایی شام بخوریم. من کلی ذوق کرده بودم، ولی همون روز گفت: «حالا شام رو یه وقت دیگه می‌ریم، امشب بچه‌ها قرار گذاشتن.» قبلاً شاید می‌گفتم اشکال نداره، ولی اون شب یه جوری دلم گرفت که خودمم تعجب کردم. بعد کم‌کم چیزای دیگه هم دیدم. یه بار درباره یه موضوع مربوط به آینده‌مون حرف می‌زدم، وسط حرفم گوشی‌ش رو برداشت و شروع کرد پیام دادن. گفتم: «داری به حرفم گوش میدی؟» گفت: «آره بابا، بگو.» ولی معلوم بود حواسش جای دیگه‌ست. یه بار هم سر یه موضوع خانوادگی، جلوی بقیه حرفی زد که خیلی ناراحتم کرد. وقتی بعداً بهش گفتم چرا این حرفو زدی، خیلی راحت گفت: «حالا مگه چی گفتم؟ این‌قدر حساس نباش.» همین جمله بیشتر از خود حرفش اذیتم کرد. من قبل عقد فکر می‌کردم وقتی همسرم بشم، بیشتر هوامو داره، بیشتر حواسش به ناراحتی‌هام هست، بیشتر منو می‌بینه. ولی الان بعضی وقتا حس می‌کنم فقط اسم رابطه‌مون عوض شده، نه چیزی که من انتظار داشتم. بدتر از همه اینه که هرچی بیشتر این چیزا رو دیدم، کمتر دلم خواست باهاش حرف بزنم. یه روز خودش گفت: «تو چرا این‌قدر سرد شدی؟ قبلاً از صبح تا شب دوست داشتی با من حرف بزنی.» دلم می‌خواست بگم: «چون قبلاً هر چیزی که ازت می‌دیدم، از فیلتر عشق رد می‌شد... الان دیگه نمی‌تونم.» ولی فقط گفتم: «خودمم نمی‌دونم.» گاهی حتی وقتی زنگ می‌زنه، قبل از اینکه جواب بدم با خودم می‌گم: «باز چی می‌خواد؟» و این جمله برای خودم خیلی دردناکه... چون یه زمانی با دیدن اسمش روی صفحه گوشیم قلبم تندتر می‌زد. الان از خودم می‌ترسم. از اینکه نکنه اون دختری که قبل عقد عاشقش بود، دیگه وجود نداشته باشه. نمی‌دونم مشکل از منه، از توقعاتیه که از ازدواج داشتم، یا واقعاً بعد عقد تازه دارم چیزهایی رو می‌بینم که قبلش نمی‌دیدم. فقط می‌دونم یه زمانی برای رسیدن بهش لحظه‌شماری می‌کردم و الان بعضی شب‌ها که به ازدواجمون فکر می‌کنم، یه بغض میاد توی گلوم و با خودم می‌گم: «نکنه من قبل عقد عاشق یه آدم دیگه بودم و خودم خبر نداشتم؟» 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 خانما من واقعاً از شکاکی شوهرم خسته شدم، دیگه نمی‌دونم چطوری باهاش رفتار کنم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانما من واقعاً از شکاکی شوهرم خسته شدم، دیگه نمی‌دونم چطوری باهاش رفتار کنم. مثلاً چند روز پیش برای خرید رفته بودم بیرون. توی راه یکی از همکارای قدیمیم رو اتفاقی دیدم، فقط در حد سلام و احوالپرسی چند کلمه حرف زدیم و هر کدوم رفتیم دنبال کارمون. وقتی رسیدم خونه، شوهرم پرسید کجا بودی. گفتم خرید، بعد هم ماجرای دیدن همکار قدیمی رو خودم گفتم. ولی شروع کرد به سؤال پرسیدن: «چقدر باهاش حرف زدی؟» گفتم: «بابا دو دقیقه، اتفاقی دیدمش.» گفت: «شماره‌اش رو داری؟» گفتم: «نه.» بعد گفت: «پس چرا این‌قدر راحت باهاش وایسادی حرف زدی؟» یه بار دیگه هم تلفنم دستم بود، پیام یکی از دوستام اومد. تا دید اسم یه مرد توی پیام‌هاست، گفت: «این کیه؟ چرا بهت پیام داده؟» گفتم: «دوست شوهرخواهرمه، یه کار کاری داشت.» گفت: «خب چرا به تو پیام داده؟» گاهی حتی وقتی دیر جواب پیامش رو می‌دم، سریع زنگ می‌زنه که «کجایی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ با کی هستی؟» بدتر از همه اینه که من هرچی بیشتر توضیح می‌دم، انگار سؤال‌هاش بیشتر میشه. آخرش هم خودم احساس می‌کنم باید برای هر کار معمولی که انجام می‌دم جواب پس بدم. من هیچ وقت کاری نکردم که باعث بشه اعتمادش رو از دست بده، ولی الان حس می‌کنم باید دائم حواسم به رفتار و حرف زدنم باشه که مبادا چیزی باعث شکش بشه. واقعاً خسته شدم از اینکه برای یه خرید ساده، یه تماس، یه پیام یا حتی یه سلام و احوالپرسی معمولی، باید کلی توضیح بدم. نمی‌خوام باهاش دعوا کنم و نمی‌خوام هم زندگی‌مون پر از شک و سوءظن باشه. خانما، کسی همسر شکاک داشته؟ چطوری تونستین باهاش حرف بزنین که کم‌کم اعتماد بینتون بیشتر بشه؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من ؛ دختری که داخل خانواده سرشناس خسروشاهی بدنیا اومدم ی خانواده پولدار و فوق‌العاده متعصب...رفتم دانشگاه و عاشق هم کلاسیم شدم جوری که جونمون به جون هم بند بود.... هرروز همدیگه رو میدیدم و کلی نقشه برای ایندمون میکشیدیم تا اینکه یک‌روز پدرم ما رو دید بطرفم حمله کرد و منو کشون کشون با خفت و خاری برد خونه انداختم داخل زیر زمین آدماشو فرستاد جلو خونه‌ی سپهر اونم گرفتن آوردن.... با دیدنش دنیا تو سرم آخر شد و شروع کردم به زجه زدن باورم نمیشد این سپهر من نبود. بین زجه هام پدرم چیزی گفت که با شنیدنش سرم گیج رفت و روی زمین افتادم باورم نمیشد پدرم همچنین تصمیمی درمورد دختر یکی یدونه‌ش گرفته باشه اون گفت باید همین الان..... 😱😱 برای خوندن ادامه‌ی داستان زیبامون روی لینک زیر بزنید👇 https://eitaa.com/joinchat/3667263541Cfbfd62268d