🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
توی زندگی مشترک، هر حرفی قرار نیست جواب داشته باشه.
گاهی همسرت از شدت خستگی یه جمله میگه که خودش هم بعداً میفهمه لحنش خوب نبوده.
همون لحظه میتونی جواب بدی و بحث رو بزرگتر کنی؛ یا میتونی چند ثانیه مکث کنی و بذاری فضا آروم بشه.
این به معنی قبول کردن بیاحترامی نیست. اگر رفتاری تکرار میشه یا واقعاً آزارت میده، باید در زمان مناسب دربارهاش صحبت بشه.
اما فرق بزرگی هست بین «از کنار یک جمله گذشتن» و «همه چیز را نادیده گرفتن».
قرار نیست هر بار یکی ناراحت شد، نفر دوم هم ناراحتتر بشه.
بعضی وقتها یکی باید آنقدر آرامش داشته باشه که دعوا را ادامه نده؛ بعد وقتی هر دو حال بهتری داشتند، درباره اصل ماجرا حرف بزنند.
زندگی مشترک پر از لحظههاییه که میشه با یک جواب تند، یک شب کامل رو خراب کرد؛ و با یک مکث ساده، جلویش رو گرفت.
گاهی آرام ماندن، کوتاه آمدن نیست؛ انتخاب عاقلانهتری برای ادامهی همان گفتوگوست.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
چند دقیقه ای گذشته بود و بهادر محبوبه رو صدا زد تا بیاد و سکینه رو به اتاقش ببره . لحظه ای که سکینه از اتاق بیرون می رفت نگاهی بهم انداخت که لرز به تنم انداخت اما حالا که بهادر کمی حق رو به من داده بود و می دونست من اون قدر ها هم احمق نیستم که به خاطر بدنام کردن بقیه همچین بلایی سر خودم بیارم ، کمی آرومم می کرد و بهم اعتماد بنفس می داد .
وقتی که تنها شدیم یاد گردنبند و اتاق بهم ریخته افتادم .
بهادر کنار در نشسته بود و از دستی که مدام به صورتش می کشید معلوم بود داره حرص می خوره و نمیدونه کی داره راست می گه و کس دروغ می گه .
همون طور که با ناراحتی موهام رو جمع می کردم برای اثبات حرفم ، تمام ماجرا رو از اومدن به اتاق و دیدن اتاق بهم ریخته تا اومدن زبیده و سر کشیدن شربت رو مو به مو برای بهادر تعریف کردم و گفتم. : اگر حرف من رو باور نداری برو گنجه رو ببین ! من مطمئنم خانوم بزرگ فهمیده تو برای من گردنبند گرفتی و اینطوری خواسته زهرش رو به من بریزه !
با تموم شدن حرف هام بهادر با عصبانیت به سمت گنجه رفت و گفت : اگر حرف هات درست باشه ، این عمارت رو روی سر زبیده و هرکسی که بهش دستور داده این بلا رو سر موهات بیاره خراب می کنم مهربانو ! بعد هم شبیه دیوونه ها به لباس هایی که تو گنجه بود چنگ می زد و هرچی که توش بود رو بیرون می ریخت .
از این که بلاخره تونسته بودم مدرکی برای اثبات حرفم به بهادر نشون بدم و بهش ثابت کنم تمام این کارها نقشه ی سکینه بوده از خودم راضی بودم و با اطمینان خاطر به گنجه خیره بودم اما هنوز لباس ها کاملا خالی نشده بود که صندوقچه ی کوچک از لای یکی از لیس ها روی زمین افتاد و همزمان با باز شدن درش گردنبند و گل سر ازش بیرون افتاد .
با دیدن گردنبند حس کردم نفسم تنگ شد و زبونم قفل شد .
بهلدر با خشم بهم خیره شده بود و من از این که باز هم از سکسنه رو دست خوردم ، حسابی حرصم گرفته بود .
با ناباوری نگاهی به صندوقچه انداختم و گفتم : به خدا من دروغ نمی گم بهادر ! وقتی اومدم توی اتاق تمام اتاق بهم ریخته بود و این صندوقچه خالی بود.
حتما... حتما وقتی من از هوش رفتم همه چیز رو گذاشتن سر جاش . چون می دونستن من این موضوع رو به تو میگم و می خواستن من رو پیش تو درغگو جلوه بدن .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: عزیزم دلم گرفت از حرفات. واقعاً سخته آدم از بچگی تاوان رفتاری رو بده که خودش هیچ نقشی توش نداشته. تو مسئول دعواهای خونوادهات نبودی و نیستی.
🌸🍃🍃
در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: خیلی از آدمها متأسفانه وقتی از یه خانواده خوششون نمیاد، همه اعضای اون خانواده رو با یه چوب میزنن. ولی تو شخصیت و زندگی خودت رو داری. قرار نیست اشتباه بقیه تا آخر عمر روی پیشونیت نوشته باشه.
🌸🍃🍃🍃
در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: میفهمم چرا دلت گرفته. آدم وقتی میبینه برای رفتار بقیه قضاوتش کردن، یه جایی از خودش میپرسه چرا من باید هزینهش رو بدم. ولی خواهش میکنم خودتو مقصر نکن.
🌸🍃🍃
در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: ۳۵ سالگی پایان هیچ چیز نیست. شاید الان حس کنی همه فرصتها از دست رفته، ولی زندگی فقط به تعداد خواستگارها و اینکه چه سنی ازدواج کردی خلاصه نمیشه. هنوز میتونی برای خودت مسیر تازهای بسازی.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در جواب دختری که شماره گرفته: به نظرم شماره رو به تنهایی تبدیل به یه راز بزرگ نکن. یه نفر مطمئن رو در جریان بذار. خیلی بهتره یه بزرگسال بدونه چه اتفاقی افتاده تا اینکه تو هر روز با استرس از مدرسه بیرون بیای.
🍃🌸
در جواب دختری که شماره گرفته: بابات هرچقدر هم عصبانی باشه، تو نباید به خاطر ترس از واکنشش امنیت خودتو نادیده بگیری. فقط لازم نیست حتماً خودت مستقیم باهاش مطرحش کنی؛ میتونی از مامان یا یه بزرگتر مطمئن کمک بگیری.
🌸🍃🍃
در جواب دختری که شماره گرفته: عزیزم مهمترین چیز اینه که خودت با این ارتباط راحت باشی. اگر نیستی، ادامه نده. هیچکس حق نداره به خاطر اینکه بهت شماره داده، ازت انتظار جواب داشته باشه. اگر هم مزاحمت ادامه پیدا کرد، حتماً از یک بزرگسال کمک بگیر و تنهایی با اون پسر روبهرو نشو.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
یکی میگفت: کار برادرش بوده یکی میگفت عجب شیطانی است بیچاره دخترک داشت سکته میکرد و دوستم که نمیدانست بخندد یا مرا دلداری بدهد و سعی میکرد جلوی خندیدنش را بگیرد و گاهی آب روی سرم میریخت ولی مگه بوی نفتالین از روی سرم میرفت؟
دو ساعت در حمام ماندم و خسته و هلاک بودم صورتم از شدت بخار سرخ سرخ شده بود وقتی به خانه برمیگشتم هر عابری از کنارم میگذشت برای لحظهای می ایستاد بو میکرد و بعد متعجب نگاهم میکرد و میرفت باز گریه ام گرفته بود به خانه رسیدم.
لباسهایم را روی طناب پهن کردم و به اتاقم رفتم مادرم کنار سماور نشسته بود به محض اینکه وارد اتاقش شدم بو کشید و پرسید: این بوی نفتالین از تو میآید؟
زدم زیر گریه ولی باز حرفی نزدم دوباره مادرم سوال کرد این بار به خود مسلط شدم اشکهایم را پاک کردم و گفتم: اشتباهی از شامپوی دوستم استفاده کردم جلدش درست شبیه شامپوی من بود برادرش سر به سرش گذاشته بود و نفتالین در شامپویش ریخته بود.
مادرم غش غش زد زیر خنده بعد گفت: بعد آن وقت ما فکر میکنیم فقط بهرام اذیت و آزار میکند، ببین پسرهای مردم چه شری هستند، بیچاره بهرام خان امروز رفته بود توی زیر زمین همه جا را مرتب کرده بود، تمام عنکبوتها را گرفته بود...
دیگر صدای مادر را نمیشنیدم فقط میدیدم لبهایش باز و بسته میشود بعد از چند دقیقه مادرم که صورتش را نزدیک صورتم آورده بود و در چشمهایم خیره شده بود، دستش را تکان داد وگفت: شنیدی چه گفتم پری؟ سر به سرش نگذاریها دوباره یک کاری دستمان میده.
انگار از خواب پریده باشم گفتم: هاا؟ چی گفتی مامان؟
مادرم شمرده شمرده طوری که حالیم بشه گفتم که گویم امشب دوباره میخواهیم بریم باغ بهرام فردا مسابقه دارد برای چندمین بار گفتم اذیتش نکنی ها ببین چند بار گفتم تازه دارد آدم می شود.
غرق در فکر گفتم: دوباره میخواهیم بریم باغ؟
مادر با بی حوصلگی قوری سماور را برداشت و گفت: وای، حواست کجا رفته پری؟ نکند کر شدی؟
جرقهای در مغزم زده شد(بلایی به سرت بیارم بهرام خانه خرابت میکنم به خدا که این بار دیگر اشکت را در میآورم)
با حرص گفتم: حالا نگاه کن.
مادرم گفت: چی؟
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز یه گل آپارتمانی جدید خریدم و از وقتی آوردمش خونه، هی میرم نگاهش میکنم. 😄
یه گوشه قشنگ براش پیدا کردم، گلدونشو مرتب کردم و الانم نشستم کنارش.
یه لیوان نسکافه برای خودم درست کردم، باقلوا هم گذاشتم کنارش و گفتم خب… حالا وقتشه بشینم و از خرید جدیدم لذت ببرم.
شاید خندهدار باشه، ولی من با همین چیزای کوچیک خیلی خوشحال میشم.
یه گل تازه، یه گوشه دنج خونه، یه نسکافه گرم و یه شیرینی کوچیک…
الانم فقط دارم به گل جدیدم نگاه میکنم و با خودم میگم کاش خوب بزرگ بشی و کلی برگ تازه بدی. 🌱🤍
بعضی وقتا حال خوب واقعاً همینقدر سادهست؛
یه چیزی برای خونه میخری که دوستش داری و بعد میشینی کنارش و از دیدنش کیف میکنی. ☕️🌿🥮
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚