🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در جواب دختری که شماره گرفته: به نظرم شماره رو به تنهایی تبدیل به یه راز بزرگ نکن. یه نفر مطمئن رو در جریان بذار. خیلی بهتره یه بزرگسال بدونه چه اتفاقی افتاده تا اینکه تو هر روز با استرس از مدرسه بیرون بیای.
🍃🌸
در جواب دختری که شماره گرفته: بابات هرچقدر هم عصبانی باشه، تو نباید به خاطر ترس از واکنشش امنیت خودتو نادیده بگیری. فقط لازم نیست حتماً خودت مستقیم باهاش مطرحش کنی؛ میتونی از مامان یا یه بزرگتر مطمئن کمک بگیری.
🌸🍃🍃
در جواب دختری که شماره گرفته: عزیزم مهمترین چیز اینه که خودت با این ارتباط راحت باشی. اگر نیستی، ادامه نده. هیچکس حق نداره به خاطر اینکه بهت شماره داده، ازت انتظار جواب داشته باشه. اگر هم مزاحمت ادامه پیدا کرد، حتماً از یک بزرگسال کمک بگیر و تنهایی با اون پسر روبهرو نشو.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
یکی میگفت: کار برادرش بوده یکی میگفت عجب شیطانی است بیچاره دخترک داشت سکته میکرد و دوستم که نمیدانست بخندد یا مرا دلداری بدهد و سعی میکرد جلوی خندیدنش را بگیرد و گاهی آب روی سرم میریخت ولی مگه بوی نفتالین از روی سرم میرفت؟
دو ساعت در حمام ماندم و خسته و هلاک بودم صورتم از شدت بخار سرخ سرخ شده بود وقتی به خانه برمیگشتم هر عابری از کنارم میگذشت برای لحظهای می ایستاد بو میکرد و بعد متعجب نگاهم میکرد و میرفت باز گریه ام گرفته بود به خانه رسیدم.
لباسهایم را روی طناب پهن کردم و به اتاقم رفتم مادرم کنار سماور نشسته بود به محض اینکه وارد اتاقش شدم بو کشید و پرسید: این بوی نفتالین از تو میآید؟
زدم زیر گریه ولی باز حرفی نزدم دوباره مادرم سوال کرد این بار به خود مسلط شدم اشکهایم را پاک کردم و گفتم: اشتباهی از شامپوی دوستم استفاده کردم جلدش درست شبیه شامپوی من بود برادرش سر به سرش گذاشته بود و نفتالین در شامپویش ریخته بود.
مادرم غش غش زد زیر خنده بعد گفت: بعد آن وقت ما فکر میکنیم فقط بهرام اذیت و آزار میکند، ببین پسرهای مردم چه شری هستند، بیچاره بهرام خان امروز رفته بود توی زیر زمین همه جا را مرتب کرده بود، تمام عنکبوتها را گرفته بود...
دیگر صدای مادر را نمیشنیدم فقط میدیدم لبهایش باز و بسته میشود بعد از چند دقیقه مادرم که صورتش را نزدیک صورتم آورده بود و در چشمهایم خیره شده بود، دستش را تکان داد وگفت: شنیدی چه گفتم پری؟ سر به سرش نگذاریها دوباره یک کاری دستمان میده.
انگار از خواب پریده باشم گفتم: هاا؟ چی گفتی مامان؟
مادرم شمرده شمرده طوری که حالیم بشه گفتم که گویم امشب دوباره میخواهیم بریم باغ بهرام فردا مسابقه دارد برای چندمین بار گفتم اذیتش نکنی ها ببین چند بار گفتم تازه دارد آدم می شود.
غرق در فکر گفتم: دوباره میخواهیم بریم باغ؟
مادر با بی حوصلگی قوری سماور را برداشت و گفت: وای، حواست کجا رفته پری؟ نکند کر شدی؟
جرقهای در مغزم زده شد(بلایی به سرت بیارم بهرام خانه خرابت میکنم به خدا که این بار دیگر اشکت را در میآورم)
با حرص گفتم: حالا نگاه کن.
مادرم گفت: چی؟
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز یه گل آپارتمانی جدید خریدم و از وقتی آوردمش خونه، هی میرم نگاهش میکنم. 😄
یه گوشه قشنگ براش پیدا کردم، گلدونشو مرتب کردم و الانم نشستم کنارش.
یه لیوان نسکافه برای خودم درست کردم، باقلوا هم گذاشتم کنارش و گفتم خب… حالا وقتشه بشینم و از خرید جدیدم لذت ببرم.
شاید خندهدار باشه، ولی من با همین چیزای کوچیک خیلی خوشحال میشم.
یه گل تازه، یه گوشه دنج خونه، یه نسکافه گرم و یه شیرینی کوچیک…
الانم فقط دارم به گل جدیدم نگاه میکنم و با خودم میگم کاش خوب بزرگ بشی و کلی برگ تازه بدی. 🌱🤍
بعضی وقتا حال خوب واقعاً همینقدر سادهست؛
یه چیزی برای خونه میخری که دوستش داری و بعد میشینی کنارش و از دیدنش کیف میکنی. ☕️🌿🥮
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
با طعنه گفتم
+گرفتار شدی؟ از قِبَل همین دختر میخوری و میخوابی و تو عمارت اربابی زندگی میکنی، به این میگی گرفتاری؟ اگر خیلی سختته بگو بلقیس خانم یکی دیگه رو بیاره مراقب این بچه باشه، هربار من این بچه رو دیدم یا تو کوچه کسی داشت اذیتش میکرد، یا تنها بود و یا در حال گریه کردن! چطور عین بچههای خودته؟
اشک روی گونهی زن نشست و با گریه گفت
+خانم تو رو خدا نخواید از کار بیکار بشم، به خدا این بچه سومی ناخواسته بود وگرنه من همهی حواسم به ستاره جان بوده، بلقیس خانم که فهمید حاملهام خواست بیرونم کنه! انقدر گریه کردم و التماس کردم تا راضی شد نگهم داره... آخر سالی از کار بیکارم نکنید.
اخمی کردم و دستی به صورت خیس از اشک ستاره کشیدم و گفتم
+حواست رو بده به این بچه، به خدا یک بار دیگه ببینم گریه میکنه یا کسی مراقبش نیست خودم شخصا به خان میگم...
زن که اسمش صدیقه بود قول داد حواسش به ستاره باشه، بعدم بغلش کرد و با خودش بردش، نمیفهمیدم چرا مهر این دختر بدجور به دلم افتاده بود، احساس میکردم عین پسرام دوستش دارم، مخصوصا که دختر قشنگی بود و چشم هرکسی رو خیره میکرد.
یک هفتهای بعد اون ماجرا یک روز خان سر زده به دیدنم اومد، چند روز دیگه سال تحویل بود و بنا به خواست بچهها سبزه درست کرده بودم و براشون یک سفرهی کوچک گوشهی اتاق انداخته بودم. خسرو با ذوق دور سفره میچرخید و مدام در مورد وسایل سفره سوال میکرد... تو عمارت اربابی رسم نداشتن سفره بندازن، ما هم که خانوادهی فقیری بودیم و هیچ وقت توان خرید وسایل سفره رو نداشتیم. برای همین اون سفره اولین سفره هفت سین عمرم بود و خودمم بابتش ذوق داشتم.
خسرو با شنیدن صدای در با ذوق از جا پرید و با گفتن اینکه آقاجونمه به سمت حیاط دوید، آهی کشیدم و چادرم رو برداشتم و رفتن جلوی در... خان دست خسرو رو گرفته بود و شهریار رو بغل گرفته بود و به سمت نشیمن میومد، برای لحظهای حسرت داشتن یک زندگی عادی رو خوردم، یک زندگی تو یک خونهی نقلی به دور از هیاهو و جنجال با مردی که دوستش داشته باشم و بیتاب دیدن و بودن کنارش باشم... نه مردی که دو زن دیگه داشت و میتونست جای آقام باشه...
خان با تعارفم وارد نشیمن شد، نیم نگاهی به سفرهی کوچکمون انداخت و گفت
+چیزی کم و کسر ندارید؟
نه آرومی گفتم و خواستم برای آوردن چایی برم که مانعم شد و ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..