eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
789 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
هنوز حرفم تموم نشده بود که سکینه کمی خودش رو جلو کشید و همون طور که نِی قلیون رو از دست لیلا می گرفت به شکل عجیبی به من خیره شد . با دیدن نگاه منتظر و مشتاق سکینه تو دلم شک افتاد . اگر زبیده تو عمارت بود سکینه تا این حد راحت نمی نشست که من دستش رو رو کنم ! از طرفی هم فکر می کردم شاید زبیده فکرش رو نمی کرده موقع پنهون شدن توی پستو دیده باشمش و به همین دلیل سکینه این طور نگاهم می کرد تا با نگاهش بهم بفهمونه که اگر حرف اضافه بزنم برام گرون تموم می شه و بلایی سرم میاره . بهادر که از جا بلند شد و به نرده ی ایوون تکیه داد ، سکینه داد زد. : حتما خیالاتی شدی دختر ! زبیده کجا بود ! گفتم که زبیده صبح رفته ده بالا . بعد هم با تشر رو به بهادر اضافه کرد. : تو هم بیا بنشین پسر جان . تو چرا عقلت رو دادی دست این دختره ! نگاه مردد و غمگینم بین پستو و چهره ی بهادر در گردش بود که سکینه گفت : زبیده تو عمارت نیست دختر . این قدر سر به سر منه پیرزن نگذار دختر ! نگذار کاری کنم که برای همه مون پشیمونی به بار بیاره ! همین که سکینه اصرار داشت دارم اشتباه می کنم ، بیشتر مطمئنم می کرد که درست دیدم . برای همین همون طور که بدون معطلی به سمت پستو می رفتم گفتم : حالت که رسوا شدی بهت می گم کی خیالاتی شده ! اما هنوز به پستو نرسیده بودم که صنوبر یکی دیگه از کلفت ها از پستو بیرون اومد و بی توجه به من به سمت مطبخ رفت . با دیدن صنوبر پاهام برای رفتن سست شد و کمی ایستادم . سکینه پوزخند صدا داری زد و بهادر با نا امیدی سر جاش نشست . گیج و حیرون نگاهی به جای خالی صنوبر انداختم و گفتم : خودم دیدم زبیده رفت توی پستو . حتما همون گوشه کنار ها قایم شده که من نبینمش . با تموم شدن حرف هام سکینه با صدای بلندی که به گوش من برسه گفت : دیگه شک ندارم زنت مجنون شده بهادر . از روز اولی هم که پا به این خونه گذاشت حال و احوال درست و حسابی نداشت و حالش یه جوری بود . از من می شنوی ببرش پیش طبیب ! و گرنه یه کاری دست خودش می‌ده و ما رو توی درد سر می ندازه . دیگه نموندم تا ادامه ی حرف سکینه رو بشنوم . نفس پر حرصی کشیدم و با قدم های بلندی وارد پستو شدم و تو تاریک و روشن پستو دنبال زبیده گشتم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفتم: هیچی با شما نبودم. بعد غرغرکنان چای ریخت: دیوانه شده انگار نفتالین خورده. خودش هم نمیداند چه میگوید و بعد بلند شد از اتاق بیرون رفت. بعد از ظهر بهرام ماشین را از صافکاری آورد دوباره سوار شدیم موقع حرکت آیینه رو طوری تنظیم کرد تا بتواند من را ببیند. سرم را به طرف شیشه گرفتم و حتی برای یکبار هم نگاه نکردم. به خونش تشنه بودم کمی که رفت به مادرش گفت: وای وای چه بوی نفتالینی میاد؟ نکند رفتید سراغ لباس‌های زمستانی؟ باز حرص خوردم ای کاش قدرت داشتم گردنش را می گرفتم و همانجا خورد میکردم نزدیک باغ که رسیدیم دوباره از فرانک پرسید: راستی نگفتی زیر زمین تمیز شده بود؟ دیدی نسل عنکبوت‌ها رو از بین بردم همگی رفتند در چاه حمام. لب‌هایم را به یکدیگر فشار میدادم صدای جیر جیر دندانهایم را می شنیدم با خودم گفتم: بالاخره تا کی حرصم میدهی؟نوبت من هم می‌شود... به باغ رسیدیم باز بساط شام را چیدند و موتور برق را روشن کردند آب استخر توسط باغبان عوض شده بود و درخت‌ها پر بار و با طراوت ولی خون من تشنه به خون بهرام. مرتب زیر چشمی نگاهش می کردم حتی یک لحظه هم کیفم را از خودم جدا نمی کردم. یک بار مادرم پرسید: مگه چی در این کیف گذاشتی که هر جا میری دنبال خودت میبری؟ گفتم: هیس! همه صدایت را شنیدند آبرویم را بردی لوازم شخصی. مادرم خندید: کسی با لوازم و کیف شخصی تو کار ندارد. بهرام سوار اسب میومد و میرفت هر بار نگاه کوتاهی به من می انداخت و نیشخند میزد. مادر کتلت سرخ میکرد و فرانک مشغول درست کردن سالاد بود و خانم بزرگ در حالی که مدام قربان صدقه نوه خل و چلش میرفت قلیان می‌کشید. وقت خوردن شام شد بهرام خسته از تمرین اسب را در اصطبل گذاشت و برگشت. دست و صورتش را شست و کنار خانم بزرگ به پشتی تکیه داد یک زانو را قایم و یک دستش را از آرنج به پا تکیه داده بود. نگاهش کن میخواهد ادای مردها را دربیاورد برو جوجه آخر تو را چه به این غلطها؟ تو باید...لااله الله... چقدر از دستش عصبی بودم هنوز وقتی یاد عنکبوت‌ها می‌افتادم چندشم میشد. موقع صرف شام خجالت می‌کشیدم سر سفره بنشینم هنوز موهایم بوی نفتالین می داد. هیچ کس نمی‌توانست شام بخورد بغض گلویم را می‌فشرد مادرم چند کتلت در بشقاب گذاشت و بعد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز دهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۴ روز سـه‌شـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حـاج قـاسـم سـلـیـمـانـی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
زندگینامه شهید والامقام حاج قاسم سلیمانی از تولد تا شهادت:📚 ▪️شهید حاج قاسم سلیمانی ۱ فروردین ماه سال ۱۳۳۵ در روستای قنات ملک از توابع رابر کرمان در یک خانواده کارگری چشم به جهان گشود. ۱۱ سال بیشتر نداشت که پس از پایان تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت. پس از اخذ دیپلم به شغل بنایی مشغول شد و بعد‌ها فعالیت خود را به عنوان پیمانکار در اداره آب کرمان آغاز کرد. ▪️دوران جوانی و پیروزی انقلاب اسلامی با پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ همزمان با پیمانکاری در اداره آب کرمان به صورت افتخاری به عضویت سپاه کرمان درآمد. پیش از آغاز دفاع مقدس به مناطق غرب کشور رفت. در حوادث انقلاب اسلامی ایران با روحانی مشهدی به نام رضا کامیاب آشنا شد که او را وارد جریانات انقلاب کرد. سهراب سلیمانی برادر شهید می‌گوید که او یکی از گردانندگان اصلی راهپیمایی‌های کرمان در زمان انقلاب بود. ▪️آغاز دفاع مقدس هنگامی که عراق در سال ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد، حاج قاسم سلیمانی چندین گردان از کرمان را آموزش داد و به همراه آن‌ها راهی مناطق عملیاتی جنوب کشور شد. او حتی در دوره‌ای فرماندهی سپاه آذربایجان غربی را نیز برعهده داشت. بعدها به کرمان بازگشت و فرمانده پادگان قدس سپاه کرمان شد. ▪️تاسیس لشکر ثارالله و نخستین فرمانده این لشکر اواخر سال ۱۳۶۰ سردار سرلشکر پاسدار محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران طی حکمی سردار سلیمانی را به فرماندهی تیپ ثارالله منصوب کرد. او بسیار زیرک بود و با استفاده از همین ویژگی در عملیات‌های مختلفی همچون والفجر ۸، کربلای ۱، کربلای ۵، تک شلمچه و چندین عملیات دیگر بسیار موفق عمل کرد که حاصل آن کارنامه‌ای درخشان در این دوران بود. ▪️مبارزه با اشرار و قاچاقچیان سردار حاج قاسم سلیمانی پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۷ به کرمان بازگشت و درگیر جنگ با اشراری شد که از مرزهای شرقی ایران هدایت می‌شدند. او تا قبل از انتصاب به فرماندهی سپاه قدس، با باندهای قاچاق مواد مخدر در مرزهای ایران و افغانستان می‌جنگید. ▪️نیروی قدس سپاه و انتخاب به عنوان دومین فرمانده این نیرو سردار حاج قاسم سلیمانی در سال ۱۳۷۹ با حکمی از سوی آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب پس از سردار احمد وحیدی به عنوان دومین فرمانده این نیرو انتخاب شد. او در این نیرو فعالیت‌های گسترده‌ای در زمینه تقویت و گسترش فعالیت‌های محور مقاومت داشت. در واقع این فعالیت‌های سردار سلیمانی در کنار شهید عماد مغنیه بود که سبب قدرتمندتر شدن این نیرو و ناکامی رژیم صهیونیستی در رسیدن به اهداف خود در خصوص فلسطین و همچنین لبنان شد. ▪️ارتقا به درجه سرلشکری توسط فرمانده کل قوا سال ۱۳۸۹ بود که سردار سرتیپ پاسدار حاج قاسم سلیمانی به جهت خدمات فراوان خود از سوی آیت الله خامنه‌ای فرمانده معظم کل قوا و رهبر انقلاب اسلامی با یک درجه ارتقاء به درجه سرلشکری رسید. ▪️حضور در عراق، سوریه و مبارزه با داعش سردار شهید حاج قاسم سلیمانی شخصیتی بسیار برجسته در جبهه مقاومت و از یادگاران دوران دفاع مقدس بود. هنگامی که خبر شهادت او در رسانه‌های اعلام شد شاید بسیاری از مردم هنوز باورشان نمی‌شد که چنین اتفاقی رخ داده است، او چهره درخشان و برجسته محور مقاومت به ویژه در دوران مبارزه با شجره خبیثه ملعونه داعش بود. این شهید بزرگوار توانست جبهه مقاومت را در سراسر جهان تشکیل دهد و به همین دلیل هم آمریکا و صهیونیست‌ها و همه کفار مخالف سردار سلیمانی هستند. فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله در دفاع مقدس، سازمان‌دهنده نیروهای حزب الله در جنگ ۳۳ روزه لبنان و فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران و کابوس داعش و جبهه‌النصره و دار و دسته‌شان امروز هدف اقدام تروریستی دولت آمریکا قرار گرفته است. واکنش‌ها به شهادت سرلشکر سلیمانی که برای بسیاری همچنان همان «حاج قاسم» سال‌های جنگ بود در ۶۳ سالگی و پس از نزدیک به چهار دهه مبارزه بی وقفه نشان از محبوبیت کمیاب یک چهره نظامی داشت. ▪️داعش و نقش مخرب آن در غرب آسیا هنگامی که داعش در سال ۲۰۱۱ میلادی پیشروی‌های خود را در مناطق عراق و سوریه آغاز کرد؛ این سردار سلیمانی بود که با حضور خود در این مناطق و با تشکیل جبهه مقاومت کمر یزیدیان زمان را شکست. ✨ ادامه 👇👇👇
▪️دولت اسلامی عراق در آن زمان عملیات‌های تروریستی زیادی را در عراق پایه‌ریزی کرد؛ بعد از دستگیری «ابوعمر البغدادی»، ابوبکر البغدادی در سال ۲۰۱۰ میلادی به عنوان سرکرده این گروه تروریستی تعیین شد؛ همزمان با آغاز بحران در سوریه، عناصر گروه تروریستی دولت اسلامی عراق فعالیت‌های خود در سوریه را آغاز کردند و شاخه این گروهک در عراق با نام «جبهه النصره لاهل الشام» تشکیل شد و در نهایت در سال ۲۰۱۳ ابوبکر البغدادی در پیامی صوتی ادغام «جبهه النصره» و «دولت اسلامی در عراق» را اعلام کرد تا گروهک تروریستی داعش دولت اسلامی در عراق و شام تشکیل شود. ▪️داعشی‌های تروریست خیلی زود و در اوائل سال ۲۰۱۴ با انجام عملیات‌های تروریستی و کشتار بی‌رحمانه مردم وارد شهر فلوجه در استان الانبار عراق شدند و پس از آن نیز در شهر‌های مختلف این کشور تحرکاتی را انجام دادند. ▪️خرداد سال ۱۳۹۳ تروریست‌های داعش که از حمایت دشمنان استقلال عراق و منطقه غرب آسیا برخوردار بودند، به مرکز استان نینوی در عراق یعنی موصل حمله و فقط در چند ساعت این شهر را تصرف کردند، و سردار سلیمانی با تشکیل محور مقاومت با نیروهایی مانند جنبش النجباء و کتائب حزب الله و همچنین حشدالشعبی در عراق و گروه هایی نظیر بسیج مردمی سوریه و اتحاد آنها با مدافعان حرم از ایران و تیپ فاطمیون و زینبیون در مقابل داعش ایستادگی کرد و در نهایت با رشادت های فراوان در حالی که به گفته بسیاری از فرماندهان نظامی داعش تا پشت دروازه های کاخ ریاست جمهوری سوریه رسیده بودند و هیچکس فکر نمی کرد که دیگر امیدی به شکست داعش باشد؛ سردار سلیمانی به همراه مدافعان حرم ایستاد و مانع از گسترش و ظهور بیشتر داعش در منطقه غرب آسیا شد. ▪️در نهایت در سی ام آبان ماه سال ۹۶ بود که سرلشکر قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه در نامه ای به رهبر معظم انقلاب پایان رسمی حکومت گروه تروریستی داعش را اعلام کرد. این اتفاق مهم با پایین کشیدن پرچم داعش در شهر بوکمال سوریه نهایی و به همگان نیز اعلام شد، در واقع این وعده صادقی بود که در آخرین روزهای تابستان همان سال هم از سوی فرمانده نیروی قدس سپاه در مراسم اربعین یکی از فرماندهان جبهه مقاومت شهید «مرتضی حسین‌پور» در گلزار شهدای شلمان لنگرود هم از سوی او اعلام شد. ▪️سرانجام در بامداد ۱۳ دی ۱۳۹۸ درحمله موشکی پهپادهای آمریکایی سردار قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران ، ابومهدی المهندس معاون نیروی مردمی عراق (الحشد الشعبی) و همراهانشان به شهادت رسیدند،این حمله با دستور مستقیم رییس جمهور آمریکا انجام شد😭
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خواستم برای آوردن چایی برم که مانعم شد +بشین کارت دارم... با بی‌میلی نشستم، خان کمی با پسرا بازی کرد و بعد رو به من گفت +حرف‌های جدید میشنوم... لب گزیدم و گفتم +حرف بدی زدم؟ پدرتون فوت شده، شما پسر ارشدش هستید، وارث اسم و رسمش هستید، درسته قبل سالش مراسم شادی راه بندازید؟ خان با دقت نگاهم کرد و گفت +شما زن‌ها شیطون رو درس میدید... میخوای بگی دلت مراسم می‌خواد؟ تو این سن و سال با دو تا بچه؟ شونه‌ای بالا انداختم و با طعنه گفتم +من که سن و سالی ندارم، اگر کسی قراره نگران سن و سالش باشه خود شمایید... خان چیزی زیر لب گفت و از جا بلند شد، بدون اینکه بلند بشم نگاهش کردم، کتش رو تنش کرد و گفت +فعلا بتازون زرتاج خانم... بتازون که نوبت منم میرسه... به سختی جلوی لبخند زدنم رو گرفتم، خان که بیرون رفت با خیال راحت دراز کشیدم کف اتاق و سیبی که خسرو نصفه خورده بود رو برداشتم و مشغول خوردن شدم، خان مستقیم موافقت نکرده بود اما از حرفاش مشخص بود راهی جز موافقت نداره. برام عجیب بود مردی به سن و قدرت اون چرا داشت باهام راه میومد! شایدم میخواست زجرهایی که تو گذشته بهم داده رو جبران کنه! هرچی که بود باید کمی هم از خانواده‌ام یاد می‌گرفتم و منفعت خودم رو در نظر می‌گرفتم. دیگه نمی‌خواستم برای کسی دلسوزی کنم و به خودم قول داده بودم فقط و فقط به خودم و بچه‌هام فکر کنم. سال نو اون سال شاید یکی از بهترین سال‌های عمرم بود، بلقیس خانم و خان بعد سال تحویل به دیدنم اومدن، خان پاکت بزرگی دستش بود و با اشاره‌ی بلقیس خانم به دست من داد، دو تا توپ هم برای پسرها آورده بود. با تعجب پاکت رو که سنگین هم بود گوشه‌ای گذاشتم و ازشون تشکر کردم. بلقیس خانم با محبت پسرها رو بغل گرفت و سال نو رو تبریک گفت و با تعارف من بالای نشیمن نشست. چشمم به اون پاکت بود، دلم می‌خواست بدونم چی تو اون پاکته، بلقیس خانم که انگار اشتیاق من رو دید با خنده گفت +اینو فرج از شهر برات خریده دخترم، بیار بازش کن... با ذوق پاکت رو برداشتم و بازش کردم، چند دست لباس و چارقد قشنگ تو پاکت بود، یک جفت کفش و یک شیشه عطر و یک جعبه‌ی چوبی منبت کاری شده... با ذوق تشکر کردم و جعبه رو باز کردم، یک سرویس کامل با نگین‌های قرمز که چشم هرکسی رو خیره می‌کرد...