eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
789 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 در جواب مامانی که دخترش مهد می‌ره 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزم دلم برات سوخت. خود خوراکی که چیزی نیست، چیزی که آدم رو می‌شکنه اینه که برای یه نیاز کوچیک بچه هم آدم باید وسط خیابون جواب پس بده و دعوا بشنوه. 🌸🍃 در جواب خانمی که دخترش رو بدون خوراکی برده مهد: واقعاً سخته، مخصوصاً صبح که هم عجله داری، هم بچه بهونه می‌گیره، هم فکرت هزار جاست. قبول دارم پول همراهت نبود، ولی این دیگه دلیل نمی‌شه شوهرت اون‌طوری باهات برخورد کنه. 🌸🍃 من جای تو بودم بیشتر از خوراکی، از حال خودم ناراحت می‌شدم. آدم وقتی برای بچه‌اش یه چیز ساده می‌خواد و با دعوا مواجه میشه، یه حس بدی می‌گیره که انگار برای هر خرج کوچیکی باید خجالت بکشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من دخترم و 18 سالمه من خانوادم مخصوصا مادرم ازون آدمایی هستن که میگن دختر باید زود ازدواج کنه این چیزا 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام من دخترم و 18 سالمه من خانوادم مخصوصا مادرم ازون آدمایی هستن که میگن دختر باید زود ازدواج کنه این چیزا و من متنفرم و معتقدم هرچیزی جای خود و وقتش اعصابم خورد شده از بس باهاشون بحث کردم حالا پدرم زیاد کار نداره ولی مادرم خیلی پیگیره و هی حرفشو وسط میکشه حتی به جایی رسیدم که تهدیدشون کردم از خونه فرار میکنم نمیدونم چجور بگم که الان من نمیخوام ازدواج کنم به نظرتون چکار کنم با اینجور خانواد که درک نمیکنن پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
خداوندی خدا زبیده اومد سراغم . بعد از این که بهم شربت داد چشم هام سنگین شد و از حال رفتم . من این قدر از حرفم مطمئنم که حاضرم دست روی قرآن بگذارم که دروغ نمی گم ! بعد هم از جا بلند شدم و دنبال قرآن گشتم تا بیارم پیش بهادر و بهش قسم بخورم ، اما بهادر اجازه ی این کار رو بهم نداد و گفت : بس کن مهربانو . می خوای دست روز قرآن بگذاری ! اون هم تو خونه ی حاج مراد ! از غضب خدا نمی ترسی ؟! نمی ترسی خدا قهرش بیاد . اصلا گیریم تو راست میگی ! زبیده این بلا رو سر موهای تو آورده ! صنوبر رو چی میگی ! اون رو چرا شکل زبیده دیدی ! همه ی ما دیدیم صنوبر از پستو اومد بیرون و زبیده نیم ساعت بعد با درشکه چی اومد . بعد هم دستم رو گرفت و گفت : ببین مهربانو . شاید روزهای اول دوستت نداشتم اما نمیدونم چرا و چطوری اما مهرت به دلم نشسته ! حالا دیگه دوستت دارم . دلم می خواد خوشبختت کنم . دلم می خواد کسی جرأت نکنه از گل نازک تر بهت بگه . چه بخوام ، چه نخوام تو دیگه زن منی . خوش ندارم با این حال و احوال ببینمت . راستش رو بخوای به جن و پری اعتقادی ندارم اما فردا می برمت شهر . باید طبیب معاینه ت کنه . بلاخره هر دردی یه درمونی داره دیگه ! نداره !؟ حرفی نداشتم بزنم . همه ی کارهای سکینه حساب شده بود و به قول بهادر همه دیده بودند صنوبر از پستو بیرون اومده و زبیده بعدش وارد عمارت شده . حتی اگر خودم هم می خواستم نمی تونستم درست و غلط حرف هام رو به کسی ثابت کنم . برای همین چیزی نگفتم تا بعدا برم سراغ عبدالعلی از اون پرس و جو کنم ! فردای اون روز با بهادر راهی شهر شدیم . سکینه کلی خوراکی گذاشته بود تا از طرف اون به خانواده م بدم و دلسوزانه به بهادر سفارش می کرد حواسش بهم باشه . حالا دیگه خوب می دونستم تو سر سکینه چی می گذره و از نقش بازی کردنش هیچ تعجبی نداشتم . ماشین که اومد راهی شهر شدیم . روسریم رو تا نزدیک ابروهام پایین آورده بودم و خیره به راه سر سبز روستا به این فکر می کردم که لا به لای این همه سر سبزی و زیبایی ، چه دل های زشت و سیاهی زنده هستند و زندگی می کنند ! دلم از اون همه غربت و غم گرفته بود و حس می کردم حالا که مادرم ببینه سکینه چه بلایی سرم آورده حداقل برام دلسوزی مي کنه و کمی آروم می شم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
در حالی که چاییم را هم میزدم گفتم: کم کم نزدیک باز شدن مدارس است تابستان سختی را پشت سر گذاشتم خدا رو شکر هر چه زودتر دوباره با درس و مدرسه و دوستان سرگرم میشوم. خانم بزرگ گاز اول را که به سیب زد صدای بهرام از ته باغ بلند شد : اسبم....اسبم.. چای را سر کشیدم و وانمود کردم صدایی نشنیدم بهرام نفس زنان از راه رسید و رو کرد به خانم بزرگ بعد همانطور که نفس نفس میزد با چهره‌ای بسیار نگران گفت: اسبم مرده افتاده روی زمین بیایید نگاه کنید. و دوید و دوباره به اصطبل برگشت. همه به یکدیگر نگاه کردند و هرکدام با چشم سوال میکردند برای اینکه کسی به من شک نکند من هم خودم را نگران نشان دادم و پشت سر بقیه به اصطبل رفتم. بیچاره بهرام روی سر اسبش نشسته بود و سرش را میان دو دستش گرفته بود خدا میداند که چه قدر خوشحال بودم اسب بیچاره روی زمین افتاده بود و بهرام عزایش را گرفته بود. فرانک بالای سر بهرام رفت و پرسید: چه طور این اتفاق افتاده؟ حیوان که دیشب سالم و سرحال بود؟ بهرام فقط سرش را تکان می‌داد و فرانک باز پرسید: بهرام مطمئن هستی که مرده؟ شاید بیمار باشد. و خانم بزرگ در ادامه صحبت‌های فرانک گفت: این جا وایستادن که مشکلی را حل نمی‌کند ما که دکتر نیستیم باید دامپزشک بیاورید، بهرام جان بلند شو پسرم غصه نخور به جای اینکه عزا بگیری برو یک دامپزشک بیاور ببین حیوان چه بلایی سرش امده. فکر این جا را دیگر نکرده بودم، وای خدای من! حالا اگر دکتر بیاید چه می‌شود؟ قضیه لو می‌رود همه می‌فهمند کار من بوده آبرویم می رود. حالا کی جواب مادر را بدهد؟ بعد خودم را دلداری می‌دادم به جهنم که می‌فهمند آن وقت من هم شیرین کاری‌های پسرشان را می‌گویم از حقم دفاع می‌کنم ولی اگر از آن خانه بیرونمان کند چه کار کنیم؟ کجا برویم؟ ما کسی را نداریم خدایا خودت کمکم کن خودت به دادم برس اگر اسب بیچاره مرده باشد چه؟ نزدیک ظهر بود که بهرام با اتومبیلش وارد باغ شد یک نفر هم کنارش نشسته بود فهمیدم دکتر است قلبم با مغزم همکاری نمی‌کرد، قلبم تند تند می‌زد و مغزم از کار افتاده بود دوباره زانوهایم شروع به لرزیدن کردند...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بالاخره بچه‌ها خوابیدن و خونه یه دفعه ساکت شد. من و همسرم هم گفتیم حالا که چند دقیقه‌ای کسی کاری باهامون نداره، یه چای بخوریم. چای ریختیم و آروم نشستیم کنار هم. نه حرف عجیب و غریبی داشتیم، نه برنامه خاصی… همین که بدون صدای تلویزیون و «مامان اینو بده، مامان اونو می‌خوام» چند دقیقه کنار هم بودیم، خودش کلی چسبید. 😄 یه کم از امروز گفتیم، یه کم خندیدیم، یه کم هم ساکت موندیم و چای خوردیم. عجیبه… تمام روز دنبال یه فرصت برای استراحتیم، ولی وقتی بچه‌ها خوابیدن، تازه یادمون می‌افته دلمون برای همین چند دقیقه دونفره تنگ شده. امشب سهم ما از آخر شب، دو تا استکان چای بود و یه عالمه آرامش. همینم برای خوشحال شدنمون کافیه. 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─