✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
خداوندی خدا زبیده اومد سراغم . بعد از این که بهم شربت داد چشم هام سنگین شد و از حال رفتم . من این قدر از حرفم مطمئنم که حاضرم دست روی قرآن بگذارم که دروغ نمی گم !
بعد هم از جا بلند شدم و دنبال قرآن گشتم تا بیارم پیش بهادر و بهش قسم بخورم ، اما بهادر اجازه ی این کار رو بهم نداد و گفت : بس کن مهربانو . می خوای دست روز قرآن بگذاری ! اون هم تو خونه ی حاج مراد ! از غضب خدا نمی ترسی ؟! نمی ترسی خدا قهرش بیاد . اصلا گیریم تو راست میگی ! زبیده این بلا رو سر موهای تو آورده ! صنوبر رو چی میگی ! اون رو چرا شکل زبیده دیدی ! همه ی ما دیدیم صنوبر از پستو اومد بیرون و زبیده نیم ساعت بعد با درشکه چی اومد . بعد هم دستم رو گرفت و گفت : ببین مهربانو . شاید روزهای اول دوستت نداشتم اما نمیدونم چرا و چطوری اما مهرت به دلم نشسته ! حالا دیگه دوستت دارم . دلم می خواد خوشبختت کنم . دلم می خواد کسی جرأت نکنه از گل نازک تر بهت بگه . چه بخوام ، چه نخوام تو دیگه زن منی . خوش ندارم با این حال و احوال ببینمت . راستش رو بخوای به جن و پری اعتقادی ندارم اما فردا می برمت شهر . باید طبیب معاینه ت کنه . بلاخره هر دردی یه درمونی داره دیگه ! نداره !؟
حرفی نداشتم بزنم . همه ی کارهای سکینه حساب شده بود و به قول بهادر همه دیده بودند صنوبر از پستو بیرون اومده و زبیده بعدش وارد عمارت شده . حتی اگر خودم هم می خواستم نمی تونستم درست و غلط حرف هام رو به کسی ثابت کنم . برای همین چیزی نگفتم تا بعدا برم سراغ عبدالعلی از اون پرس و جو کنم !
فردای اون روز با بهادر راهی شهر شدیم . سکینه کلی خوراکی گذاشته بود تا از طرف اون به خانواده م بدم و دلسوزانه به بهادر سفارش می کرد حواسش بهم باشه . حالا دیگه خوب می دونستم تو سر سکینه چی می گذره و از نقش بازی کردنش هیچ تعجبی نداشتم . ماشین که اومد راهی شهر شدیم . روسریم رو تا نزدیک ابروهام پایین آورده بودم و خیره به راه سر سبز روستا به این فکر می کردم که لا به لای این همه سر سبزی و زیبایی ، چه دل های زشت و سیاهی زنده هستند و زندگی می کنند ! دلم از اون همه غربت و غم گرفته بود و حس می کردم حالا که مادرم ببینه سکینه چه بلایی سرم آورده حداقل برام دلسوزی مي کنه و کمی آروم می شم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
در حالی که چاییم را هم میزدم گفتم: کم کم نزدیک باز شدن مدارس است تابستان سختی را پشت سر گذاشتم خدا رو شکر هر چه زودتر دوباره با درس و مدرسه و دوستان سرگرم میشوم.
خانم بزرگ گاز اول را که به سیب زد صدای بهرام از ته باغ بلند شد : اسبم....اسبم..
چای را سر کشیدم و وانمود کردم صدایی نشنیدم بهرام نفس زنان از راه رسید و رو کرد به خانم بزرگ بعد همانطور که نفس نفس میزد با چهرهای بسیار نگران گفت: اسبم مرده افتاده روی زمین بیایید نگاه کنید.
و دوید و دوباره به اصطبل برگشت.
همه به یکدیگر نگاه کردند و هرکدام با چشم سوال میکردند برای اینکه کسی به من شک نکند من هم خودم را نگران نشان دادم و پشت سر بقیه به اصطبل رفتم. بیچاره بهرام روی سر اسبش نشسته بود و سرش را میان دو دستش گرفته بود خدا میداند که چه قدر خوشحال بودم اسب بیچاره روی زمین افتاده بود و بهرام عزایش را گرفته بود. فرانک بالای سر بهرام رفت و پرسید: چه طور این اتفاق افتاده؟ حیوان که دیشب سالم و سرحال بود؟
بهرام فقط سرش را تکان میداد و فرانک باز پرسید: بهرام مطمئن هستی که مرده؟ شاید بیمار باشد.
و خانم بزرگ در ادامه صحبتهای فرانک گفت: این جا وایستادن که مشکلی را حل نمیکند ما که دکتر نیستیم باید دامپزشک بیاورید، بهرام جان بلند شو پسرم غصه نخور به جای اینکه عزا بگیری برو یک دامپزشک بیاور ببین حیوان چه بلایی سرش امده.
فکر این جا را دیگر نکرده بودم، وای خدای من! حالا اگر دکتر بیاید چه میشود؟ قضیه لو میرود همه میفهمند کار من بوده آبرویم می رود. حالا کی جواب مادر را بدهد؟ بعد خودم را دلداری میدادم به جهنم که میفهمند آن وقت من هم شیرین کاریهای پسرشان را میگویم از حقم دفاع میکنم ولی اگر از آن خانه بیرونمان کند چه کار کنیم؟ کجا برویم؟
ما کسی را نداریم خدایا خودت کمکم کن خودت به دادم برس اگر اسب بیچاره مرده باشد چه؟
نزدیک ظهر بود که بهرام با اتومبیلش وارد باغ شد یک نفر هم کنارش نشسته بود فهمیدم دکتر است قلبم با مغزم همکاری نمیکرد، قلبم تند تند میزد و مغزم از کار افتاده بود دوباره زانوهایم شروع به لرزیدن کردند...
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بالاخره بچهها خوابیدن و خونه یه دفعه ساکت شد.
من و همسرم هم گفتیم حالا که چند دقیقهای کسی کاری باهامون نداره، یه چای بخوریم.
چای ریختیم و آروم نشستیم کنار هم.
نه حرف عجیب و غریبی داشتیم، نه برنامه خاصی… همین که بدون صدای تلویزیون و «مامان اینو بده، مامان اونو میخوام» چند دقیقه کنار هم بودیم، خودش کلی چسبید. 😄
یه کم از امروز گفتیم، یه کم خندیدیم، یه کم هم ساکت موندیم و چای خوردیم.
عجیبه… تمام روز دنبال یه فرصت برای استراحتیم، ولی وقتی بچهها خوابیدن، تازه یادمون میافته دلمون برای همین چند دقیقه دونفره تنگ شده.
امشب سهم ما از آخر شب، دو تا استکان چای بود و یه عالمه آرامش.
همینم برای خوشحال شدنمون کافیه. 🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز یازدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۵ روز چـهارشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد حسینعلی سبحانیان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
دو رکعت نمازی که از این شهید نیروی انتظامی خریدند...🥺
🌷شهید حسینعلی سبحانیان🌷
✍🏻متن خاطره:
حسینعلی هر روز دو رکعت نماز مستحبی به نیت سلامتی و ظهور امام زمان(عج) میخوند، ظاهراً یه روز نتونسته بود بخونه... توی جمع نشسته بودیم که مادرش گفت: حسین! تو غیر از نمازهای واجب، نماز دیگری هم میخونی؟ حسینعلی گفت: چرا اینو میپرسید؟ مادرش گفت: دیشب توی خواب دیدم که بهم گفتند: به حسینعلی بگو چرا اون دو رکعت رو نخوندی؟
شهید حسینعلی سبحانیان، چهل و دو روز بعد از ازدواج به شهادت رسید...🕊
مادرش ایام بارداری خواب دید که گروهی از اهلبیتِ امامحسین(ع) توی آسمون بالای سرش میچرخند، از خواب که بیدار شد، با خدا عهد بست اسم پسرش رو بذاره حسین...🥀
حسینعلی به دوستاش میگفت: نگید ما ماموران نیروی انتظامی هستیم، ما سبزپوشان نیروی انتظامی از سربازان امامزمان (عج) هستیم که مردم ما رو میبینند... [ جلو چشم مردمیم]
حسینعلی تنها ۴۲ روز بعد از ازدواجش توسط ضد انقلاب ترور شد...💔
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خجسته تو گذشته ثابت کرده برای نابود کردن من دست به هرکاری میزنه... از خیلی کارهاش خبر دارید و از خیلی هاش بی خبرید... من میترسم با کینه ای که داره بلایی سر من و شما بیاره و بچههام آواره بشن
+خجسته غلط کرده با هفت جد و آبادش... وقتی فرستادمش خونه باباش حساب کار دستش میاد
با ملایمت گفتم
+من نمیخوام اون زن رو بیشتراز این با خودم دشمن کنم خان... میخوام این بار از در سیاست وارد بشم و باهاش سازش کنم... تجربه نشون داده دشمنی با خجسته فقط به ضرر خودمه... برای همین فکر کردم... یعنی به ذهنم رسید که... چطور بگم...
بلقیس خانم کلافه گفت
+حرفت رو بزن زرتاج، چرا انقد مِن مِن میکنی؟
مکثی کردم و گفتم
+پسرها ماشاالله بزرگ شدن، نه فقط به خاطر تهدیدهای خجسته بلکه به خاطر آیندهی خودشون من گفتم اگر بشه خان زمینی به نامشون بزنه.
حرفم رو زدم و نفس راحتی کشیدم، نیم نگاهی به خان انداختم که غرق در فکر بود... بعد از سکوتی طولانی گفت
+اموال من مال پسرامه... شکی داری تو این؟
سریع گفتم
+نه! البته که نه... خدا عمر با عزت به شما بده! انشاالله سایهتون تا ابد بالای سر بچهها باشه اما کی از آینده خبر داره خان؟ خودتون خجسته رو میشناسید! پدرش کم آشنا نداره، از کجا معلوم زبونم لال بعد صد سال وقتی شما نبودید با کمک پدرش املاک شما رو به نام خودشون نزنن؟ به خدا من به فکر خودم نیستم، که اگر بودم طلب ملک برای خودم میکردم. من فقط به بچههام فکر میکنم. نمیخوام فردا روز اسیر دست این قوم ظالم بشم...
اشک نشست روی گونهام و با گریه گفتم
+خودتون میدونید من خانوادهی درست و درمونی ندارم، نه میتونن ازم دفاع کنن نه میتونن حقم رو بگیرن... برای همین خیلی نگران بچههام هستم...
خان که مشخص بود تحت تاثیر حرفهای من قرار گرفته با صدای گرفتهای گفت
+خودم یک فکری برای این موضوع میکنم. مملکت انقدرم بی قانون نیست که کسی بتونه مال و ملک من رو از بچههام دریغ کنه... غصهشون رو نخور، اونا پسرای منم هستن و من بیشتر از تو به فکرشون هستم
+یعنی... یعنی چیزی به نامشون میکنید؟
خان اخمی کرد و گفت
+به نام نه... اما ترتیبی میدم تا از لحاظ قانونی بعد من خجسته در حد حق و حقوق خودش بهش سهم برسه و باقیش بین بچههام تقسیم بشه...
لبخند محوی زدم و برای اینکه دلش رو به دست بیارم گفتم...