eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
779 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
باورم نمی شد مادرم این قدر راحت خودش رو با گفتن چند کلام حرف خلاص کرده باشه و به این راحتی چشمش رو به روی من و بدبختی هام ببنده ! اما برای این که حرصش بدم با کنایه گفتم : عروس خانوم هاتون کجا رفتن ؟! مادرم زیر چشمی نگاهی به اقدس انداخت و گفت : چمیدونم والا . طلعت خونه ی داییش دعوت بود . اعظم خونه ی عمه ش . بچه هاشونم ریختن رو سر من و رفتن به خوشی شون برسن . با تعجب ابروهام رو بالا دادم و گفتم : خوبه پس شب میان می بینمشون ! خیلی دلم برای اعظم تنگ شده . با تموم شدن حرفم ، مادرم کمی خودش رو جلو کشید و گفت : مگه شما شب این ما می مونید ! از این که مادرم نمی تونست عیب و ننگ عروس هاشون هاش رو ازم مخفی کنه خیلی ذوق کردم و با بیخیالی گفتم : آره . به گمونم یکی دو روزی این جا باشیم . مادرم رو ترش کرد و با غیظ گفت : خوبه والا . حالا خوبه آقا جانت بهت گفت بعد از این که از در این خونه رفتی بیرون دیگه حق نداری بیای این جا ها . خانوم اومده کنگر بخوره لنگر بندازه ! اون وقت ناراحته که چرا سکینه گیس هاشو بریده ! مگه عروس تازه ، خونه و زندگیش رو ول می کنه میاد بمونه خونه ی ننه ش . سکینه با خودش نمی گه اگر خونه ی ننه ت خوب بود چرا شوهر کردی ؟! مادرم حرص می خورد و زیر لب غر میزد . راستش تو اون لحظه نه تنها از غر زدن هاش ناراحت نبودم بلکه از این که تا شب نمی تونست اوضاع خونه رو از من مخفی نگهداره و به خاطر این موضوع ناراحت بود ، خوشحال هم بودم ! برای همین بی اراده لبخندی روی لبم نشست که از جشم مادرم دور نموند ! وقتی دید می خندم با تشر گفت : روسریت رو بنداز سرت الان بچه ها میان زهره ترک میشن و با عصبانیت بقیه رو صدا زد . حدود یک ساعتی گذشته بود و مادرم برای چرت نیم روز به اتاقش رفته بود . اقدس همه ی بچه ها رو برده بود تو اتاق بخوابونه و من از تنهایی حوصله م سر رفته بود . از اون جایی که صنم هم با من سر سنگین بود و وقتی دیدم محلم نگذاشت و به سلام ساده ای اکتفا کرد ،. اتاق اون هم نمی تونستم برم . از طرفی هم دیگه دلم نمی خواست تو اون خونه بمونم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
# 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز یه گل آپارتمانی جدید خریدم و از وقتی آوردمش خونه، هی می‌رم نگاهش می‌کنم. 😄 یه گوشه قشنگ براش پیدا کردم، گلدونشو مرتب کردم و الانم نشستم کنارش. یه لیوان نسکافه برای خودم درست کردم، باقلوا هم گذاشتم کنارش و گفتم خب… حالا وقتشه بشینم و از خرید جدیدم لذت ببرم. شاید خنده‌دار باشه، ولی من با همین چیزای کوچیک خیلی خوشحال می‌شم. یه گل تازه، یه گوشه دنج خونه، یه نسکافه گرم و یه شیرینی کوچیک… الانم فقط دارم به گل جدیدم نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم کاش خوب بزرگ بشی و کلی برگ تازه بدی. 🌱🤍 بعضی وقتا حال خوب واقعاً همین‌قدر ساده‌ست؛ یه چیزی برای خونه می‌خری که دوستش داری و بعد می‌شینی کنارش و از دیدنش کیف می‌کنی. ☕️🌿🥮 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
یادمه خرداد ماه بود و شنیده بودم دوره گرد همیشگی ده اول ده بساط کرده، بچه ها رو به عطیه سپردم و خواستم سری به بساطش بزنم که ستاره چادرم رو گرفت و با خواهش و التماس ازم خواست اون رو هم با خودم ببرم، منم که طاقت دیدن اشک و التماسش رو نداشتم راضی شدم با خودم ببرمش. دستش رو گرفته بودم و داشتم به شعری که برام میخوند گوش میکردم که از سر پیچ همون دو جوونی که چند بار تو عمارت اطراف ستاره دیده بودمش پیداشون شد، ستاره با دیدنشون سریع بهم چسپید، مشخص بود از دیدنشون ترسیده، خم شدم و بغلش کردم و خودم رو کشیدم سمت دیوار. ستاره دست دور گردنم حلقه کرد و پشتش رو به اون دو جوون کرد، هر دو با دیدنم سد راهم شدن، کمی خودم رو عقب کشیدم و با خشم گفتم +برید کنار مرد جوون‌تر که میدونستم اسمش مرتضی هست، نیشخندی زد و گفت +کاری نداریم خانم، میخوایم حال ستاره رو بپرسیم، خیلی وقته خبری ازش نداریم... ستاره با صدای بلندی زد زیر گریه، انگار ترسیده بود ازشون... قلبم تند تند میزد و بدنم میلرزید، به سختی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم +گورتون رو گم کنید وگرنه جیغ میکشم همه رو میریزم سرتون. انگار نمیدونید من کیم... مرد دومی پوزخندی زد و ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
خیلی برام سخت بود موندن تو خونه ای که میدونستم توش هیچ کس دوستم نداره و همه از دیدنم عذاب می کشن ! چند دقیقه ای که گذشت از اتاق بیرون رفتم و روی پله نشستم . حیاط خالی از سر و صدای بچه ها بود و تفریبا همه تو چرت نیم روز سر ظهر بودند که محمد وارد حیاط شد . با دیدنش اون هم تو اون ساعت از روز حسابی تعجب کردم . چون معمولا محمد فقط یک بار در روز به خونه می اومد اون هم برای بردن غذا ! وقتی من رو دید سریع سرش رو پایین گرفت و بی مقدمه گفت : حاجی گفته برای شام غذا آماده کنید چند تا از بازاری ها رو دعوت کرده ! بعد هم خواست بره که صداش زدم . با شنیدن صدام سرجاش میخکوب شد و با تردید به سمتم برگشت . زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و گفتم : خونه ی محبوبه کجاست ؟ شنیدم ایوب براش خونه ی جدا گرفته ؟! محمد نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت : محبوبه ! چرا می پرسی ؟! با حرص دندون هام رو بهم فشار دادم و گفتم : می خوام ببینمش . محمد کمی مکث کرد و گفت : تو خونه ی ملا ممد زندگی می کنن . همون خونه ای که... اجازه ندادم حرف محمد تموم شه و برای این که خاطرات تلخ گذشته تو سرم تکرار نشه گفتم : خودم می دونم خونه ی ملا ممد کدوم خونه ست ! برگ به محبوبه بگو بیاد این جا ، می خوام ببینمش . محمد مِن مِن کنان جواب داد. : نمی تونه بیاد . یعنی ایوب غدقن کرده بدون اجازه ی اون جایی بره . با تموم شدن حرف محمد پوزخندی زدم و گفتم : حرف هاش برات مهمه ! چه راحت با ایوب کنار اومدی ! بعد هم بی توجه به چشم های غمگین محمد ادامه دادم : خیلی خب . مهم نیست . خودم به دیدنش می رم . محمد لب باز کرد که چیزی بگه اما خیلی زود پشیمون شد و خداحافظی کوتاهی کرد و از خونه بیرون رفت . با رفتن محمد چادرم رو سرم انداختم و راهی خونه ی ملا ممد شدم . خونه ای که توش بهترین و بدترین اتفاقات عمرم رو رخ داده بود و ازش خاطره ی خوبی نداشتم . سر راه کمی شیرینی خریدم و با قدم های بلندی خودم رو به خونه رسوندم و در زدم . چند دقیقه ای طول کشید تا محبوبه در رو باز کنه . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 سلام میشه پیاممو بزارید من واقعا نیاز ب راهنمایی و دردو دل دارم دیگ دارم دیونه میشم از۱۴سالگی منو دادن ب پسر عموی مامانم شوهرم ۱۶سالش بود خانواده اش خیلی زیاد تو زندگیمون دخالت میکنن مخصوص 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام میشه پیاممو بزارید من واقعا نیاز ب راهنمایی و دردو دل دارم دیگ دارم دیونه میشم از۱۴سالگی منو دادن ب پسر عموی مامانم شوهرم ۱۶سالش بود خانواده اش خیلی زیاد تو زندگیمون دخالت میکنن مخصوصا خواهراش یک روز خوش از دستشون نداشتم موقع عقدی خودشون رفتن یه خریدی کردن ک چی بگم انگار واسه پیرزن خرید کردن رفتم ب من گفتن حق نداری لباس عروس بپوشی صورتتو اصلاح کنی ما رسم نداریم دروغ میگفتن تا پول کمتری بدن منم ک بچه بودم خلاصه مامانم نذاشت ک برام لباس عروس نگیرن گفت خودتون چرا پوشیدین لباس عروس گرفتن اما نذاشتن اصلاح کنم بعدش تو عقدی کلی آبرو ریزی کردن ک ما فلان کردیم جاریم دستاش پر از طلاست اما واسه من فقط انگشتر آوردن با یه النگو تمام از شوهرمم نگم براتون ک بد دل هست خیانت کار هست دست بزن هم داره یه روانیه واقعیه ب من چاقو زده مشتو لقد خلاصه ک بدبخت شدم رفت الان ۲۳سالمه یه دختر ۲ساله هم دارم وقتی بچم مریض میشه نمیبرتش دکتر اصلا برامون خرج نمیکنه چون روز اول مادرش می‌گفت واسه زنت هیچی نخر ما قدیما هیچی نمیگرفتیم لباس بخری کهنه میشه واسه شکمم ک خرج کنی ب جایی نمیرسی وضع مالیه مادرشوهرم اینا خوبه واسه جاریم زمین خونه یک سرویس بیشتر طلا گوسفند دادن ب ما هیچی ندادن ب من میگفتن بیا خونمون کارامونو بکن تا بهت یه چیزی بدیم از وقتی ک ازدواج کردیم مستاجریم از عروسیم نگم براتون ک هیچ لباسی برام نخریدن وسایل خونه نخریدن لباس عروس انتخاب کرده بودم روز عروسیم دیدم لباس کهنه کهنه است پاره شده است گفتم این اون نیست آرایشگر گفت خواهرشوهرت گفته ما پول اینو نمیدیم اینو بیارین براش الان عقدیه خواهر شونه بهترین آرایشگاه شهر بودن ۱۰۰میلیون فقط لباس گرفتن ۱۰۰,واسه آرایشگاه حسود نیستم من آدم خیلی آرومو مهربونی هستم ولی بامن بد کردن خیلی من گفتم خدا سرتون بیاره تا بفهمین من چی کشیدم ولی دعاهام برعکس شدن من از دستشون آرامش ندارم الآنم ب میگن ک نمی‌خواد تو آرایشگاه بری یا لباس بخری یا موهاتو رنگ کنی همینطوری خوبی اینم بگم از لحاظ خوشگل بودن از همه شون خوشگلترم از خود تعریفی نباشه الان ننیزارن میگن این آرایشگاه نره بمونه ب مهمونا رسیدگی کنه دارم دیونه میشم بخدا از بس ک تو زندگیم دخالت کردن شوهرم الان ۲۵ سال سنشه هنوز ب حرف خواهراشو مادرشه چند بار از دست شوهرم تا مرز خودکشی رفتم ولی بچم چی بدون من نابودش میکنن من چیکار کنم ک شوهرم ب حرف اونا نباشه باهمه سختیا کنارش موندم ولی قدرمو نمیدونه دوستان هرکی این پیامو میخونه یه صلوات هم بفرسته بعدش راهنماییم کنه ببخشید ک زیاد شد هنوز خیلی چیزا رو نگفتم تو این سن موهام کلا سفید شدن عصبی شدم نمیتونم بدی هاشون رو فراموش کنم لطفاً جواب پیامم رو بدین منم باشم دختر بلوچ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7