🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه خواستگار داشتم که واقعاً همهچی داشت خوب پیش میرفت. از همون جلسه اول خانوادهها با هم جور بودن، خودش هم خیلی محترمانه رفتار میکرد و منم کمکم داشتم بهش حس خوبی پیدا میکردم. چند بار با هم صحبت کردیم، درباره آینده و اخلاق و زندگی و این چیزا حرف زدیم و هر بار که میگذشت، بیشتر مطمئن میشدم که شاید این همون آدمیه که میتونم کنارش یه زندگی آروم داشته باشم.
حتی خانوادهش هم انگار از من خوششون اومده بود. همهچی داشت جدیتر میشد و قرار بود یه جلسه دیگه هم خانوادهها صحبت کنن که یه دفعه رفتار خودش عوض شد.
اول فکر کردم شاید چیزی از حرفهای من ناراحتش کرده، ولی بعد فهمیدم یکی از دوستاش منو میشناخته. رفته بود پیشش و درباره من یه سری حرف زده بود؛ حرفهایی که اصلاً واقعیت نداشت. از اخلاقم گرفته تا گذشتهم، چیزایی گفته بود که واقعاً وقتی شنیدم فقط موندم که چرا باید یه نفر اینجوری درباره من حرف بزنه.
بدتر از همه این بود که اون پسر به جای اینکه بیاد از خودم بپرسه، حرف دوستش رو باور کرده بود. کمکم فاصله گرفت و اون رابطهای که داشت با آرامش جلو میرفت، یهدفعه تموم شد.
من بیشتر از اینکه ناراحت بههم خوردن خواستگاری باشم، از این ناراحتم که حتی فرصت نداشتم از خودم دفاع کنم. یه نفر فقط با چند تا حرف بیاساس، تصویری از من ساخت که اصلاً خود واقعی من نبود و یه آدم دیگه هم بدون اینکه از خودم چیزی بپرسه، همون تصویر رو باور کرد.
هنوزم نمیفهمم چرا دوستش باید همچین کاری بکنه. حسادت بود، دشمنی بود، یا هر چیز دیگهای، نمیدونم. فقط میدونم گاهی یه نفر میتونه با چند جمله، چیزی رو که ماهها منتظرش بودی خراب کنه.
من هنوز با خودم فکر میکنم کاش حداقل یه بار میاومد و حرفهایی که شنیده بود رو از خودم میپرسید. شاید جوابم براش مهم نبود، ولی حداقل دلم نمیسوخت که بدون اینکه منو بشناسه، دربارهم تصمیم گرفته...
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با دیدن محبوبه تردید تمام وجودم رو گرفت و از این که به دیدنش اومده بودم پشیمون شدم !
اما چاره ای نبود . به خاطر پنهون کاریم عذاب وجدان داشتم و باید مطمئن می شدم حال محبوبه خوبه و از ازدواجش راضیه .
چشمم که به محبوبه افتاد بغص گلوم رو گرفت و عذاب وجدانم بیشتر شد .
به نظر می اومد یه هوا لاغرتر شده و زیر چشم هاش گود افتاده بود .
از دیدنم اصلا خوشحال نشد اما برای حفظ ظاهر لبخند کج و کوله ای رو لبش نشوند و در حالی که سعی می کرد خودش رو خوشحال نشون بده گفت : توئی مهربانو ! انتظار دیدنت رو نداشتم . خوش اومدی . بیا تو . کِی اومدی که من خبردار نشدم ؟!
نگاهم رو تو دالون کوچک خونه چرخوندم و همون طور که وارد حیاط می شدم با صدایی که سعی داشتم از شدت بغض و ناراحتی نلرزه گفتم : امروز صبح رسیدیم . خیلی دلم برات تنگ شده بود گفتم تا نرفتم روستا بیام ببینمت ! با اتفاقی که روز عروسی افتاد فرصت نکردم ازت درست و حسابی خداحافظی کنم .
محبوبه ناباورانه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و همون طور که از جلوی در کنار می رفت گفت : کار خوبی کردی . بیا تو .
بی میل وارد خونه شدم . از اون خونه ، از اون دالون ، از درخت هاش و حتی از خشت خشت اون خونه بدم می اومد و خاطره ی اون روز تلخ رو تو ذهنم تداعی می کرد . شاید اگر اون روز پا به این خونه نمی گذاشتم این همه اتفاق بد برام نمی افتاد و زندگی آروم تری داشتم . به پله ها که رسیدم حالم بد شد اما به روی خودم نیاوردم و برای این که وارد اتاق ها نشم گفتم : بالا نمیام ، باید زود برگردم خونه . کسی خبر نداره من اومدم این جا !
هر چند از چهره ی در هم و گرفته ی محبوبه پیدا بود دوست نداره پا به خونه ش بگذاره اما به رسم مهمون نوازی لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت : کار خوبی کردی ! این طوری که نمی شه . نیای بالا دلخور می شم . بعد هم پاکت شیرینی رو از دستم گرفت و گفت : تا تو بری بالا و یه نفسی تازه کنی ، من هم دو تا لیوان چای تازه دم می ریزیم که با این شیرینی ها بخوریم بعد هم با عجله به سمت مطبخ پا تند کرد .
دل پا گذاشتن به اتاق ها رو نداشتم و احساس می کردم ایوب گوشه کنار خونه پنهون شده و داره من رو تماشا می کنه .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به دخترخانوم های ادایی.
یکی از اساسی ترین مشکل هایه ما
دخترا اینه که وقتی میخوایم استایل کنیم نمیدونیم با این لباس مثلا چطور مدل و رنگ شلوار، رنگ کیف و
اکسسوری و .. باهم ست کنیم.
بنابراین چیزی که من یاد گرفتم و بهم خیلی کمک کرده اینه، لباسی که میخواین بپوشید برید بیرون و
تو استایل کردنش گیر افتادین کافیه فقط عکس خودتون با اون لباس به چت Gpt بفرستید.
و مدل و رنگهای شلواری هم که دارین بهش بگید. و در نهایت ازش بخواید با مدل شلوارهاتون استایل کنه و عکس بفرسته براتون.
در نهاااایت شما میبینی که اون لباس با چه شلوار و کیف و ... باید ست کنی.
و اینطوری تصمیم گیری خیلی راحت تر میشه براتون خوشگلا.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
با کمک هم شام پخته نپخته ای سرهم کردیم. از هر دری صحبتی میکردیم. گاهی از بهرام ، از درس و مدرسه ، از مدیر جدید امسال که تمام بچه ها از او وحشت داشتند ، از جذبه هایش و لحن حرف زدنش با دخترها. و خلاصه بحث روی فرید رفت. باز فرحناز شروع کرد. مرتب از فرید تعریف میکرد. آلبوم آورد و عکسها را نشانم داد. عکسهای فرید را در زمان کودکی ، در زمان نوجوانی در زمانی که برای تفریح به انگلستان رفته بودند، زمانی که سربازی رفته بود و خلاصه برای اینکه حس حسادت مرا برانگیخته کند عکس دخترعمه اش را که دختر به نسبت زیبایی به نظر می رسید را نشان داد و گفت:« این سیما...»
گفتم:« ول کن فرحناز! میدانم گفتی که عاشق فرید است. خب چه کار کنم؟ ببینم تو به غیر از این که حرف فرید را بزنی کار دیگری نداری؟»
زد زیر خنده و گفت:« کارم همین است دیگر ، آن هم به دستور برادر عزیزم.»
گفتم :« چه کاری؟»
گفت:« مُخ جنابعالی را شستشو بدهم.»
« برادر جان دستور ندادند با چه موادی بشویید؟»
باز خندید و گفت:« با زبانم دیگر.»
صبح جمعه با صدای رادیو از خواب بیدار شدم. فرحناز صبحانۀ مفصلی روی میز چیده بود. نان تازه هم خریده بود.
تا ظهر گفتیم و خندیدیم. زدیم و رق.صیدیم . بعداز ظهر به پارک رفتیم . قدم میزدیم و صحبت میکردیم. بعد به خواستۀ فرحناز به سینما رفتیم. یک فیلم هندی که با هزار مصیبت موفق شدیم بلیطش را تهیه کنیم. شور و حال نوجوانی باعث شده بود تا هردو غصه هایمان را فراموش کنیم. البته فقط برای لحظاتی .
روز بعد دوباره دست در دست فرحناز وارد دبیرستان شدم. اول بسم الله چشمم به مدیر مدرسه خانم افشانی افتاد.
طبق معمول لب پایینش را می جوید و زیر چشمی نگاه میکرد. برای اینکه صدایمان نکند راهمان را به سمت حیاط کج کردیم.
تمام بچه ها از او فرار میکردند. فرحناز نفس عمیقی کشید و گفت:« آخ ، خدا رحم کند.» حرفش را تائید کردم و منتظر ماندم تا زنگ به صدا در بیاید.
زنگ تفریح بود. صحبت از بهرام به میان آمد..
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امشب قرارِ جاریهام بیان خونمون و از صبح یه ذوق ریزی دارم. 😄
گفتم بذار یه سینی تخمه آماده کنم که وقتی اومدن بشینیم دور هم، تخمه بشکنیم و حرف بزنیم و بخندیم.
چای هم میذارم دم بکشه، بقیهش دیگه خودش درست میشه؛ همین که دور هم جمع بشیم و چند ساعتی از این حرف به اون حرف بپریم، کافیه.
الان سینی تخمه رو آماده کردم و گذاشتم کنار، هی هم ساعت نگاه میکنم ببینم کی میرسن. 😂
من این دورهمیهای بیتکلف رو خیلی دوست دارم؛
نه سفرهی مفصل میخواد، نه تشریفات…
فقط چند نفر که با هم راحتن، یه سینی تخمه و کلی حرف و خنده.
امشب خونهمون قراره حسابی شلوغ و پر سر و صدا بشه و من از همین الان خوشحالم. 🤍🌻
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سیزدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۷ روز جـمـعـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف سـردار شـهـیـد نـادر مـهـدوی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃