🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸
عزیزم مشکل باروری تقصیر همسرت نیست، ولی پنهون کردنش از تو واقعاً کار درستی نبوده. من اگه جای تو بودم فعلاً هیچ تصمیم عجولانهای نمیگرفتم، اول با خودش خیلی جدی حرف میزدم و دقیق میفهمیدم شرایط چیه.
🌸🍃
من بیشتر از خود مشکل، از این جملهش ناراحت شدم که «میترسیدم ازدواج نکنی». خب عزیز من، شاید واقعاً ازدواج نمیکردی! این حق تو بوده که بدونی و انتخاب کنی.
🌸🍃
به نظرم قبل از اینکه تصمیم بگیری بمونی یا جدا بشی، حتماً با یه پزشک متخصص صحبت کنین و دقیق بفهمین شرایط چیه. «مشکل باروری» یه جمله کلیه و باید مشخص بشه دقیقاً منظورشون چیه و چه راههایی وجود داره.
🌸🍃
من نمیتونم بگم بمون یا برو، چون این زندگی خودته. ولی یه چیزو مطمئنم؛ خودتو مجبور نکن فقط چون دو روزه عروسی کردی، وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده. تو هم حق داری ناراحت و سردرگم باشی.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
یک هفته از باز شدن مدارس می گذشت. دوباره سرحال و شاداب شدم. فقط درس میخواندم و به امید آینده ای روشن صبح ها می رفتم و بعدازظهرها برمیگشتم. اکثر روزها فرید با اتومبیلش جلوی در مدرسه می ایستاد و من و فرحناز را می رساند.
فرحناز بیشتر از گذشته پیش من میومد. نمیدانم منظورش درس خواندن بود یا دیدن بهرام.
روز پنجشنبه بود. زنگ انشاء ، ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقۀ دیگر زنگ آخر به صدا در می آمد. آهسته کتابهایم را جمع کردم. فرحناز برگشت نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:« امشب فرید با دوستش میخواد بره شکار ، میای پیش من؟»
معلم یک بار زد روی میز و گفت:« ساکت ، چه خبر است؟»
زنگ خورد و صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. پرسیدم :« فرحناز چی گفتی؟» و دوباره جمله اش را تکرار کرد. گفتم:« نمیدانم باید با مادرم صحبت کنم.» خندید و گفت:«بچه ننه!»
بیرون رفتیم ، هنوز فرید منتظر بود . خجالت کشیدم. گفتم:« تو برو فرحناز من تنها میرم.»
گفت: « مگر دست خودت است؟ بی خود کردی. یاالله راه بیفت.»
دستم را گرفت و کشید.
گفتم:« آخر هر روز؟»
گفت:« هیچ اشکالی ندارد. فرید دوست دارد ...»
و حرفش را خورد. من هم به روی خودم نیاوردم و سوار شدم.
سلام کردم و گفتم : « ببخشید من هر روز مزاحم میشم.»
فرید با لحنی بسیار متین گفت:« این مسیری است که من هرروز می روم . چه اشکالی داره شما رو هم برسانم؟»
گفتم: « خیلی متشکرم.»
گفت:« خواهش میکنم.» و دیگر هیچ نگفت.
نگاه نمیکرد. چقدر مودب و متین بود. با شخصیت و شریف بود. ادیب و خوش صحبت بود. ولی توام با این احوال نمیدانم چرا نمیتوانستم حتی لحظه ای در فکرش فرو بروم. ولی ساعتها در فکر بهرام راه می رفتم، حرف میزدم، غذا میخوردم و یا حتی میخوابیدم.
شب شده بود. فرحناز آمد و اجازهام را از ماردم گرفت. به منزل فرحناز رفتیم..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
باورم نمی شد مادرم این قدر راحت خودش رو با گفتن چند کلام حرف خلاص کرده باشه و به این راحتی چشمش رو به روی من و بدبختی هام ببنده ! اما برای این که حرصش بدم با کنایه گفتم : عروس خانوم هاتون کجا رفتن ؟!
مادرم زیر چشمی نگاهی به اقدس انداخت و گفت : چمیدونم والا . طلعت خونه ی داییش دعوت بود . اعظم خونه ی عمه ش . بچه هاشونم ریختن رو سر من و رفتن به خوشی شون برسن .
با تعجب ابروهام رو بالا دادم و گفتم : خوبه پس شب میان می بینمشون ! خیلی دلم برای اعظم تنگ شده .
با تموم شدن حرفم ، مادرم کمی خودش رو جلو کشید و گفت : مگه شما شب این ما می مونید !
از این که مادرم نمی تونست عیب و ننگ عروس هاشون هاش رو ازم مخفی کنه خیلی ذوق کردم و با بیخیالی گفتم : آره . به گمونم یکی دو روزی این جا باشیم .
مادرم رو ترش کرد و با غیظ گفت : خوبه والا . حالا خوبه آقا جانت بهت گفت بعد از این که از در این خونه رفتی بیرون دیگه حق نداری بیای این جا ها . خانوم اومده کنگر بخوره لنگر بندازه ! اون وقت ناراحته که چرا سکینه گیس هاشو بریده ! مگه عروس تازه ، خونه و زندگیش رو ول می کنه میاد بمونه خونه ی ننه ش . سکینه با خودش نمی گه اگر خونه ی ننه ت خوب بود چرا شوهر کردی ؟!
مادرم حرص می خورد و زیر لب غر میزد . راستش تو اون لحظه نه تنها از غر زدن هاش ناراحت نبودم بلکه از این که تا شب نمی تونست اوضاع خونه رو از من مخفی نگهداره و به خاطر این موضوع ناراحت بود ، خوشحال هم بودم ! برای همین بی اراده لبخندی روی لبم نشست که از جشم مادرم دور نموند !
وقتی دید می خندم با تشر گفت : روسریت رو بنداز سرت الان بچه ها میان زهره ترک میشن و با عصبانیت بقیه رو صدا زد .
حدود یک ساعتی گذشته بود و مادرم برای چرت نیم روز به اتاقش رفته بود . اقدس همه ی بچه ها رو برده بود تو اتاق بخوابونه و من از تنهایی حوصله م سر رفته بود . از اون جایی که صنم هم با من سر سنگین بود و وقتی دیدم محلم نگذاشت و به سلام ساده ای اکتفا کرد ،. اتاق اون هم نمی تونستم برم .
از طرفی هم دیگه دلم نمی خواست تو اون خونه بمونم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز یه گل آپارتمانی جدید خریدم و از وقتی آوردمش خونه، هی میرم نگاهش میکنم. 😄
یه گوشه قشنگ براش پیدا کردم، گلدونشو مرتب کردم و الانم نشستم کنارش.
یه لیوان نسکافه برای خودم درست کردم، باقلوا هم گذاشتم کنارش و گفتم خب… حالا وقتشه بشینم و از خرید جدیدم لذت ببرم.
شاید خندهدار باشه، ولی من با همین چیزای کوچیک خیلی خوشحال میشم.
یه گل تازه، یه گوشه دنج خونه، یه نسکافه گرم و یه شیرینی کوچیک…
الانم فقط دارم به گل جدیدم نگاه میکنم و با خودم میگم کاش خوب بزرگ بشی و کلی برگ تازه بدی. 🌱🤍
بعضی وقتا حال خوب واقعاً همینقدر سادهست؛
یه چیزی برای خونه میخری که دوستش داری و بعد میشینی کنارش و از دیدنش کیف میکنی. ☕️🌿🥮
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
یادمه خرداد ماه بود و شنیده بودم دوره گرد همیشگی ده اول ده بساط کرده، بچه ها رو به عطیه سپردم و خواستم سری به بساطش بزنم که ستاره چادرم رو گرفت و با خواهش و التماس ازم خواست اون رو هم با خودم ببرم، منم که طاقت دیدن اشک و التماسش رو نداشتم راضی شدم با خودم ببرمش.
دستش رو گرفته بودم و داشتم به شعری که برام میخوند گوش میکردم که از سر پیچ همون دو جوونی که چند بار تو عمارت اطراف ستاره دیده بودمش پیداشون شد، ستاره با دیدنشون سریع بهم چسپید، مشخص بود از دیدنشون ترسیده، خم شدم و بغلش کردم و خودم رو کشیدم سمت دیوار. ستاره دست دور گردنم حلقه کرد و پشتش رو به اون دو جوون کرد، هر دو با دیدنم سد راهم شدن، کمی خودم رو عقب کشیدم و با خشم گفتم
+برید کنار
مرد جوونتر که میدونستم اسمش مرتضی هست، نیشخندی زد و گفت
+کاری نداریم خانم، میخوایم حال ستاره رو بپرسیم، خیلی وقته خبری ازش نداریم...
ستاره با صدای بلندی زد زیر گریه، انگار ترسیده بود ازشون... قلبم تند تند میزد و بدنم میلرزید، به سختی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم
+گورتون رو گم کنید وگرنه جیغ میکشم همه رو میریزم سرتون. انگار نمیدونید من کیم...
مرد دومی پوزخندی زد و ...