eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
780 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 "قلت لله: لماذا أتيت بي إلى حافة عمري؟ قال: "اعتقدت أن لديك القدرة على الطيران" به خدا گفتم: چرا من را به لب پرتگاه زندگیم رساندی؟ او گفت: من باور داشتم که تو قدرت پرواز داری. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
هر لحظه منتظر بودم حرفی بزند. شِکوه و شکایتی بکند. فرانک می پرسید:« دکتر چی گفت؟...» خانم بزرگ می‌پرسید:« نگفت چرا بیمار شده؟» و بهرام زیر چشمی به من نگاه می‌کرد. آب دهانش را قورت می‌داد و به علامت خط و نشان سرش را تکان می‌داد و آهسته می‌گفت:« دکتر گفت فقط خسته شده، خوب میشه.» فرانک با نگرانی می پرسید:« پس مسابقه امروزت چی میشه؟» و بهرام باز نگاهی سرد و پر از تنفر به من می‌انداخت و فقط سرش را تکان می‌داد. آتشفشانی در دل بهرام بود که من تصور می‌کردم هرگز خاموش شدنی نیست. دندان‌هایش را از خشم به یکدیگر می‌فشرد و از لای دندان‌ها گفت:« منتظر باش پری» خندیدم تا بیشتر حرص بخورد، بعد گفتم :« پس منتظر می‌مانم تا تو را منتظر اتفاق جالب‌تری بگذارم.» و بلند شدم و رفتم. عصر به خانه برگشتیم. حال بهرام گرفته بود. دیگر حرف نمی‌زد و آرام رانندگی می‌کرد. همه می‌دانستند در فکر اسبش است ولی نظر من چیزی دیگری بود. در فکر من بود. نقشه ای جدید طراحی می‌کرد. مراقب بودم. لباس‌هایم را روی طناب پهن نمی‌کردم. شامپو و سایل حمام را روی طاقچۀ پشت پنجره نمی‌گذاشتم. جزوه‌ها، کتاب‌ها و دفترها حتی عکس‌هایم را داخل کمد گذاشته و در کمد را قفل کرده بودم. اواخر شهریور بود. هنوز هوا گرم بود، شب از نیمه گذشته بود. ما بیدار بودیم. مادرم بافتنی می‌بافت و من کتاب‌هایم را مرتب می‌کردم. صدای جیرجیرک‌ها سکوت اتاقمان را نوازش می‌داد. خوشحال بودم، برای اینکه هنوز فرصتی به بهرام نداده بودم تا اشکم را در بیاورد. هر لحظه و هر ثانیه از خودم مراقبت می‌کردم. مادرم بلند شد و در حالی که رختخواب‌ها را پهن می‌کرد پرسید:« چند روز دیگر مدرسه‌ها باز می‌شوند؟» کتاب‌هایم را دسته کردم و داخل کارتون گذاشتم تا جا برای کتاب‌های جدیدم باشد. بعد به مادرم رو کردم و گفتم :« دو روز دیگر مانده. راحت شدم. عجب تابستان سختی بود.» مادرم که از حرف‌های من درست و حسابی سر در نمی‌آورد برق را خاموش کرد و ناله کنان وارد رختخواب شد.
#🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز خانواده‌م اومده بودن خونمون، منم از صبح کتلت درست کردم که وقتی رسیدن، تازه و داغ بخوریم. خونه از همون اول پر شد از بوی کتلت و صدای حرف زدن و خنده. 😄 همه دور هم نشستیم، هی یکی یه خاطره تعریف می‌کرد، یکی می‌خندید، یکی هم وسط حرفا می‌گفت «یه کتلت دیگه بده!» اصلاً نفهمیدم کی عصر شد. آخرش هم با چای نشستیم و دوباره حرف زدیم. نه مهمونی آنچنانی بود، نه چیز خاصی… ولی انقدر خوش گذشت که دلم نمی‌خواست کسی زود بره. بعضی روزا فقط کافیه خانواده دور هم جمع بشن؛ خونه شلوغ بشه، سفره ساده باشه و صدای خنده از هر طرف بیاد. امروز دقیقاً از همون روزایی بود که آخر شب آدم با خودش می‌گه: «چقدر خوب شد که امروز همه اومدن.» 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز دوازدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۶ روز پنجـشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حاج‌حسین‌همدانی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
حبیب حرم🥺🕌 🌷سردارشهید حاج‌حسین‌همدانی🌷 تاریخ تولد: ۲۴ / ۹ / ۱۳۲۹ تاریخ شهادت: ۱۶ / ۷ / ۱۳۹۴ محل تولد: آبادان مزار: همدان محل شهادت: سوریه علمدار خستگی ناپذیر جبهه‌ها، ۵۰ سال مجاهدت شبانه روزی، مبارزه با رژیم منحوص پهلوی، رشادت های فراموش نشدنی و دفاع مقدس⚡️بصیرت در دشمن شناسی و مقابله با فتنه ۸۸ و دفاع از حرم در سوریه🕌شهید حسین همدانی را به حبیب بن مظاهر انقلاب اسلامی تبدیل کرده است🇮🇷فرزند بزرگ ایشان وَهب نام دارد که به همین علت سردار در سوریه به نام ابووهب مشهور بود🌱یک هفته قبل از شهادت، سردار از همسرش خواسته بود تا تمام فرزندان را دور هم جمع کند با اینکه پسر بزرگشان مشغله داشت اما سردار اصرار کرد تا حتما خودش را به جمع خانواده برساند❗️آن شب روحیه شادابی داشت گویا می‌دانست قرار است دیگر بر نگردد🥺همسر سردار در این ملاقات گفت: از رفتن شما به سوریه راضی نیستم که سردار در پاسخ گفت شهادت آرزوی من است💔همسرش هم به شرط شفاعت وی بعد از شهادت آرام و راضی شد🥀آن شب سردار با هر کدام از پسرانش وهب و مهدی جداگانه صحبت و سفارش‌هایی کرد و عاقبت سردار هم به یارانش شهیدش پیوست🕊ایشان در سوریه پنجشنبه عصر با همکارانش برای شناسایی به منطقه‌ای رفته و در راه به کمین بر میخورند، پاره‌ای از آتشی که داعشیان در آن جا روشن کرده به ماشین اصابت میکند و ماشین را منحرف کرده و به رگبار می‌بندند.💥راننده از ناحیه کمر و سردار از ناحیه چشم و سر👀آسیب جدی دیده و به بیمارستان فرستاده می‌شود🥀که ساعت ۸ شب ۱۶ مهر ماه ۱۳۹۴ شهید می‌شود🕊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
بلقیس خانم هم توان نگهداری از ستاره رو نداشت، برای همین وقتی بهش گفتم ستاره دوست داره با بچه ها بازی کنه به دایه اش سپرد هر روز بعد ناهار ستاره رو بیاره خونه‌ی ما و شب موقع خواب برش گردونه عمارت. دختر داشتن برای من حس و حال تازه ای داشت، عاشق این بودم که موهای ستاره رو شونه بزنم و ببافم، لباس های قشنگ تنش کنم و براش شعر بخونم، انگار ستاره، زرتاج کوچولویی بود که دلم میخواست تک تک کمبودهای بچگیم رو براش جبران کنم و یک دختر قوی و مستقل بسازم ازش... گاهی کنارم می‌نشست و به گلدوزی کردن هام نگاه میکرد و گاهی به تقلید از من نخود و لوبیا پاک میکرد و گاهی ماتیک من رو به لب هاش میزد و خنده به لبم میاورد... دلم میخواست بتونم یک بار دیگه بچه دار بشم و این بار صاحب یک دختر بشم اما با حرف هایی که از دکتر شنیده بودم بعید میدونستم دوباره بتونم بچه دار بشم و سعی میکردم ستاره رو عین دختر خودم بزرگ کنم. ستاره هم از بودن کنار ما راضی بود، حالش خوب بود و آب زیرپوستش افتاده بود، همیشه لباس هاش مرتب بود و موهاش شونه زده بود، من که کار خاصی تو خونه نداشتم و بیشتر وقتم رو با ستاره میگذروندم.