✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
اقدس محتاطانه نگاهی به در مطبخ انداخت تا مطمئن شه مادرم هنوز بیرونه و با صدای آرومی گفت : والا چی بگم مهربانو جان . من نمیدونم تجارت زعفران دیگه چه نونی بود که پدر شوهر تو گذاشت تو کاسه ی آقا جانت !
بزنم به تخته ماشالا هزار ماشالا از در و دیوار این خونه برکت می بارید و مال و اموال آقا جانت هم کم و کسر نبود ! اما از قدیم که می گن طمع آدم رو نابود می کنه همین رو می گن !
تا جایی که از حاج مراد و بهادر شنیده بودم کار و بارآقا جانم رو به راه بود و همه از سود و منفعت تجارت کیفشون کوک بود اما حالا حرف های اقدس بوی ديگهای می داد ! برای همین ابرو در هم کشیدم و گفتم : درست حرف بزن ببینم چی شده اقدس . خدایی نکرده آقا جانم ضرر کرده ؟!
اقدس نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و با لحن خاصی گفت : ای کاش ضرر می کرد اون وقت دلم نمی سوخت ! می گفتم این برادرها از درد ورشکست شدن این طور افتادن به جون هم اما حالا چی ! والا وقتی که تجارت نبود همه با هم خوب بودن اما از وقتی دو دو تای آقا جانت شده هشت تا و اختیار همه چيز رو داده دست این پسرها ، این برادر ها عین سگ و گربه افتادن به جون هم و هر کسی یه سر مال رو گرفته و سمت خودش می کشه !
این اولین بار بود می شنیدم برادر هام سرمال و اموال تو سر و کله ی هم می کوبن یعنی هیچ وقت آقا جانم این اجازه رو به کسی نمی داد ! شاید هم چون اختیار همه چیز دست آقا جانم بود بلد بود چطوری میانجیگری کنه و حرف بزنه که بین کسی اختلاف نیافته ! هر چند ، از وقتی آقا جانم اختیار حجره و کار هاش رو به برادرهام داده بود چند باری جسته و گریخته از ریحانه یه چیزهایی در مورد دعوا و مرافه و حرص و طعمشون شنیده بودم که بی ربط به حرف های العان اقدس نبود اما برای اطمینان با تعجب گفتم : چی داری میگی اقدس حواست هست !
اقدس پشت چشمی نازک کرد و گفت : معلومه که حواسم هست ! چه دروغی دارم بگم ! اگر اوضاع به همین منوال پیش بره صدای این سازی که برادر هات زدن ، امروز و فردا به گوش همه می رسه ! البته وسط این معرکه اون طلعت آتیش به جون گرفته هم کم مقصر نیست ه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بهرام و دکتر پیاده شدند انگار در میان مه و غبار غوطه ور بودم فقط صداها را میشنیدم حالت چشمان بهرام برگشته و رگ گردنش برجسته شده بود.
سرم را به پشتی تکیه دادم و از خوشی لبخند زدم.
بهرام بی آن که توجهی به اطراف داشته باشد یا حتی مرا ببیند پشت سر دکتر تند تند راه میرفت بلند شدم و از لابلای درختان تعقیبشان کردم. صدای آنها را از دور می شنیدم بهرام می پرسید: دکتر مریض شده باشد چی؟ امروز نمیتوانم در مسابقه حاضر بشم؟ بعد صدای دکتر اومد که صبر کن جانم باید اول حیوان را ببینم.
از پشت یک درخت نگاه میکردم هر دو وارد اصطبل شدند جلوتر رفتم و دوباره پشت درخت دیگری پنهان شدم باز صدایشان به گوش می رسید بهرام می گفت: چی شده دکتر؟مرده؟
و دکتر خنده خفیفی کرد وگفت: هنوز نمرده ولی زود به دادش رسیدی.
چند دقیقه گذشت. چشمم به در اصطبل خشک شده بود. بالاخره بیرون اومدن. دکتر گفت: «خوب میشه، نگران نباش. یک نفر به او داروی خوابآور داده. گفتی امروز مسابقه داشتی؟»
بهرام سرش را تکان داد و با عجله گفت :« بله همین امروز» و دکتر خندید و گفت : « مسابقه دیگر بی مسابقه. دشمن داری پسرجان، هرکس بوده نمیخواسته امروز در مسابقه...» و بهرام داد کشید: « فهمیدم کار کیه ای لعنتی، بازی بازی با دُم شیر هم بازی.»
چشمان بهرام گرد شده و بود و مشتهایش را به یکدیگر گره کرده بود. دیگر آب از سرم گذشته بود، پی همه چیز را به تنم مالیده بودم و آمادۀ هر جواب گویی و از خود دفاع کردنی بودم.
دکتر رفت و همه در ایوان نشسته بودیم. ترسیده بودم ولی با وجود آن میشد به زور لبخند بزنم. بهرام حالتی داشت که دل من فرو می ریخت. غضب کرده بود و ابروهایش را در هم فرو برده بود. لبهایش جمع و زانوی غم بغل کرده بود.
گاهی به من نگاه میکرد و به سرعت نگاهش را به ته باغ، آنجا که اصطبل بود می چرخاند. حتماً در دلش داره به من فح.ش و ناسزا می دهد، نفرینم میکند یا شاید هم نقشه میکشد. خدا میداند دیگر چه بلایی میخواهد سرم بیاورد. باید حسابی مراقب خودم باشم...
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز با نامزدم رفتیم بیرون و یه ایسپک خوردیم. 😄
همین یه برنامهی ساده کلی چسبید؛ یه جای دنج نشستیم، نوشیدنیمونو خوردیم و از این حرف و اون حرف گفتیم و خندیدیم.
نه برنامه خاصی داشتیم، نه قرار بود اتفاق عجیبغریبی بیفته… فقط یه عصر معمولی بود که با یه خوراکی خوشمزه و چند ساعت گپ زدن، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم بهمون خوش گذشت.
بعضی وقتا همین بیرون رفتنهای ساده، بیشتر از برنامههای شلوغ به آدم میچسبه. 🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
لبخند محوی زدم و برای اینکه دلش رو به دست بیارم گفتم
+خدا سایهتون رو از سر ما کم نکنه، تا وقتی شما باشید که من نگرانی ندارم.
خام نیشخندی زد و چیزی نگفت، حس کردم از حرفهام دلخور شد اما برام مهم نبود، تنها چیزی که برام مهم بود آیندهی بچههام بود..
بعد اون ماجرا بلقیس خانم هر از گاهی بهم سر میزد، ضعیف و کم بنیه شده بود اما هنوز برای من عزیز بود و حرف و نصیحتش رو همیشه با دل و جون گوش میکردم
عطیه میگفت خجسته دعوای بدی با خان به پا کرده، گویا فهمیده بود خان اون خونه رو به نام من زده و به سیم آخر زده بود، صدای داد و فریادش تا حیاط خونهی من میومد و برام عجیب بود که چرا خودش دیگه سراغم نیومده بود
عطیه میگفت کل وسایل اتاقش رو بیرون ریخته و داد و فریاد میکرده و من رو فح.ش میداده، هیچ کسم حریفش نمیشده تا بالاخره خان سر رسیده و در برابر داد و فریادهای خجسته بازوش رو گرفته و پرتش کرده وسط حیاط و گفته تو خونهی من حق نداری صدات رو بالا ببری، تا وقتی که با ازدواج مجدد من مشکل داری میتونی خونهی آقات بمونی، هروقت سر عقل اومدی برمیگردی، اگرم سر عقل نیومدی همونجا بمون تا موهات هم رنگ دندونهات بشه...
به عنوان یک زن دلم برای زن نازایی که حمایت شوهرش رو نداشت میسوخت... البته نه برای خجسته! فقط برای زنی که تاوان نقصش رو میداد... یادمه یک همسایه داشتیم که بچهدار نمیشد، شوهرش رفته بود و دو زن دیگه گرفته بود و وقتی اونام بچهدار نشده بودن فهمیده بود عیب از خودشه! هر سه زنش به پای عیبش سوختن و هیچ وقت نتونستن مادر بشن... دلم برای زنهایی که این همه ظلم میدیدن و سکوت میکردن، میسوخت.
قطعا اگر جای خان و خجسته عوض میشد خجسته هیچ وقت نمیتونست با کس دیگهای ازدواج کنه و طعم مادر شدن رو بچشه، اما خان چون مرد بود این حق رو داشت که به هر بهایی پدر بشه، حتی اگر بهاش شکستن دل شریک زندگیش باشه.
روزها از پی هم میگذشت و من سرم گرم زندگی خودم و بچههام بود، به ندرت به عمارت میرفتم و سعی میکردم فاصله بگیرم از اون عمارت سرد و ساکت، ستاره اما هر روز میومد خونمون. با شهریار و خسرو بازی میکرد و دلش خوش بود به محبتهای من، مادر درست و درمونی که نداشت، دایهشم که به فکر بچههای خودش بود... بلقیس خانم هم توان نگهداری از ستاره رو نداشت، برای همین وقتی بهش گفتم...
👁️ ناگفتههایی که هر جایی نمیبینی...
ماوراء | آخرالزمان | ناگفتهها
🔱 گوهر معرفت
https://eitaa.com/joinchat/3987931191C79e041da6b
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..