🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به دخترخانوم های ادایی.
یکی از اساسی ترین مشکل هایه ما
دخترا اینه که وقتی میخوایم استایل کنیم نمیدونیم با این لباس مثلا چطور مدل و رنگ شلوار، رنگ کیف و
اکسسوری و .. باهم ست کنیم.
بنابراین چیزی که من یاد گرفتم و بهم خیلی کمک کرده اینه، لباسی که میخواین بپوشید برید بیرون و
تو استایل کردنش گیر افتادین کافیه فقط عکس خودتون با اون لباس به چت Gpt بفرستید.
و مدل و رنگهای شلواری هم که دارین بهش بگید. و در نهایت ازش بخواید با مدل شلوارهاتون استایل کنه و عکس بفرسته براتون.
در نهاااایت شما میبینی که اون لباس با چه شلوار و کیف و ... باید ست کنی.
و اینطوری تصمیم گیری خیلی راحت تر میشه براتون خوشگلا.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
با کمک هم شام پخته نپخته ای سرهم کردیم. از هر دری صحبتی میکردیم. گاهی از بهرام ، از درس و مدرسه ، از مدیر جدید امسال که تمام بچه ها از او وحشت داشتند ، از جذبه هایش و لحن حرف زدنش با دخترها. و خلاصه بحث روی فرید رفت. باز فرحناز شروع کرد. مرتب از فرید تعریف میکرد. آلبوم آورد و عکسها را نشانم داد. عکسهای فرید را در زمان کودکی ، در زمان نوجوانی در زمانی که برای تفریح به انگلستان رفته بودند، زمانی که سربازی رفته بود و خلاصه برای اینکه حس حسادت مرا برانگیخته کند عکس دخترعمه اش را که دختر به نسبت زیبایی به نظر می رسید را نشان داد و گفت:« این سیما...»
گفتم:« ول کن فرحناز! میدانم گفتی که عاشق فرید است. خب چه کار کنم؟ ببینم تو به غیر از این که حرف فرید را بزنی کار دیگری نداری؟»
زد زیر خنده و گفت:« کارم همین است دیگر ، آن هم به دستور برادر عزیزم.»
گفتم :« چه کاری؟»
گفت:« مُخ جنابعالی را شستشو بدهم.»
« برادر جان دستور ندادند با چه موادی بشویید؟»
باز خندید و گفت:« با زبانم دیگر.»
صبح جمعه با صدای رادیو از خواب بیدار شدم. فرحناز صبحانۀ مفصلی روی میز چیده بود. نان تازه هم خریده بود.
تا ظهر گفتیم و خندیدیم. زدیم و رق.صیدیم . بعداز ظهر به پارک رفتیم . قدم میزدیم و صحبت میکردیم. بعد به خواستۀ فرحناز به سینما رفتیم. یک فیلم هندی که با هزار مصیبت موفق شدیم بلیطش را تهیه کنیم. شور و حال نوجوانی باعث شده بود تا هردو غصه هایمان را فراموش کنیم. البته فقط برای لحظاتی .
روز بعد دوباره دست در دست فرحناز وارد دبیرستان شدم. اول بسم الله چشمم به مدیر مدرسه خانم افشانی افتاد.
طبق معمول لب پایینش را می جوید و زیر چشمی نگاه میکرد. برای اینکه صدایمان نکند راهمان را به سمت حیاط کج کردیم.
تمام بچه ها از او فرار میکردند. فرحناز نفس عمیقی کشید و گفت:« آخ ، خدا رحم کند.» حرفش را تائید کردم و منتظر ماندم تا زنگ به صدا در بیاید.
زنگ تفریح بود. صحبت از بهرام به میان آمد..
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امشب قرارِ جاریهام بیان خونمون و از صبح یه ذوق ریزی دارم. 😄
گفتم بذار یه سینی تخمه آماده کنم که وقتی اومدن بشینیم دور هم، تخمه بشکنیم و حرف بزنیم و بخندیم.
چای هم میذارم دم بکشه، بقیهش دیگه خودش درست میشه؛ همین که دور هم جمع بشیم و چند ساعتی از این حرف به اون حرف بپریم، کافیه.
الان سینی تخمه رو آماده کردم و گذاشتم کنار، هی هم ساعت نگاه میکنم ببینم کی میرسن. 😂
من این دورهمیهای بیتکلف رو خیلی دوست دارم؛
نه سفرهی مفصل میخواد، نه تشریفات…
فقط چند نفر که با هم راحتن، یه سینی تخمه و کلی حرف و خنده.
امشب خونهمون قراره حسابی شلوغ و پر سر و صدا بشه و من از همین الان خوشحالم. 🤍🌻
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سیزدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۷ روز جـمـعـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف سـردار شـهـیـد نـادر مـهـدوی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
روایت شجاعت شهیدی که آمریکاییها بدنش را با میخ سوراخ کردند🥺💔
🌷سـردار شـهـیـد نـادر مـهـدوی🌷
تاریخ تولد: ۱۴ / ۳ / ۱۳۴۲
تاریخ شهادت: ۱۶ / ۷ / ۱۳۶۶
محل تولد: بوشهر،دشتی،بحیری
محل شهادت: توسط آمریکا
نادر و یارانش باید ضربه مهلکی به ناوهای آمریکایی که آن روزها آزادانه در آب های نیلگون خلیجفارس جولان میدادند، وارد میکردند💥آنها با یک قایق موتوری آرپیجی کل نیرو دریایی تروریستی آمریکا را فرو ریختند⛵️نادر همه تبلیغات روانی آمریکاییها را به هم ریخته بود😉دستگیری نادر برای آمریکا بسیار با اهمیت بود، ۱۶ مهرماه ۶۶ از راه رسید🌱نادر با همرزمانش جهت انجام گشتزنی و حفاظت از آبهای خلیج فارس🌊 با استفاده از ۲ فروند تندرو و توپدار به سمت جزیره حرکت کردند🛳️ یک دفعه ارتباط ناو گروه با مرکز قطع میشود در آن لحظه از وجود دشمن مطلع میشوند🚁درگیری شروع و شدید شد💥پس از ۲۰ دقیقه رزم جانانه، نادر که زخمی شده بود به چنگال آمریکایی ها افتاد💔آمریکاییها به بدترین شکل شکنجهاش داده بودند، سینه نادر را با میخهای فولادی بلند سوراخ کرده🥀و بعد با چند تیر به قلب، بازو و سجدهگاهش او را به شهادت رسانده بودند🕊️هنگامی که پیکر نادر به وطن رسید دستها و پاهایش با طناب محکم بسته شده بود و نشان میداد که دشمن حتی از جسم بیجانش نیز هراس داشته🥺نادر کابوس آمریکا بود، آمریکا ۷ نفر از نیروهای ایرانی را به شهادت رساند😭شهید نادر مهدوی با انهدام نفتکش،ناو، و بالگرد آمریکا💥شاخصترین شهدای ضد آمریکاییست که با ناو گروه ذوالفقار، کابوسی برای آمریکا در خلیج فارس بود🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
مرد دومی پوزخندی زد و همونطور که خیره بود به منی که چادر از سرم افتاده بود دست رفیقش رو گرفت و کشیدش کنار و گفت
+بریم مرتضی... وسط ده شر درست نکن
لحظه ی آخر موقعی که داشتن از کنارم رد میشدن حس کردم مرتضی دست کشید به کمر ستاره، لرز بدی به جونم افتاد. تازه فهمیده بودم بی دلیل از این دو نفر بدم نمیومده...
قلبم تند تند میزد و توان این رو نداشتم که یک قدم دیگه بردارم، ستاره رو زمین گذاشتم و روبه روش زانو زدم و با نگرانی گفتم
+ستاره... چرا ازشون میترسی؟
ستاره خیره شد به مسیر رفتنشون و با گریه گفت
+اذیتم میکنن خاله تاجی...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+چطور اذیتت میکنن خاله؟ به من میگی؟ کتکت میزنن؟
سرش رو به نشونه ی آره تکون داد، لب گزیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم، بعدم ستاره رو بغل گرفتم و برگشتم خونه، باید ته و توی ماجرا رو در میاوردم تا بفهمم این دو نفر با این بچه چیکار کردن که به این شدت ازشون میترسه.