🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
وقتی بچه بودم کنار پدرم میخوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم !
مثلا آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد ؛
میگفت : میخرم به شرط اینکه بخوابی
یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازی دنیا ؛
میگفت : میبرمت به شرط اینکه بخوابی !
یک شب پرسیدم : اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟
گفت : میرسی به شرط اینکه بخوابی ...
هر شب با خوشحالی میخوابیدم ؛
انقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند !
دیشب پدرمو خواب دیدم ؛
پرسید : هنوز هم شب ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟
گفتم : شب ها نمیخوابم ...
گفت : مگر چه آرزویی داری؟
گفتم : تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم !
گفت : سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی ...
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔻ازدواج، مُسکنِ تنهایی نیست
حضور یک نفر، تمام خلأهای ما را پر نمیکند.
اما واقعیت کمی متفاوت است.
ازدواج مشکلات حلنشده را لزوماً از بین نمیبرد .... گاهی آنها را پررنگتر میکند.
🔻اگر پیش از ازدواج، تنهایی برایتان غیرقابل تحمل باشد، ممکن است بیش از حد به همسرتان وابسته شوید و از ترس از دست دادن او، خواستههای خودتان را نادیده بگیرید.
🔻اگر احساس ارزشمندیتان به تأیید دیگران وابسته باشد، ممکن است کوچکترین بیتوجهی همسرتان را به معنای «دوستم ندارد» یا «برای او مهم نیستم» تجربه کنید.
🔻اگر از رها شدن میترسید، ممکن است در رابطه بیش از اندازه نگران فاصله گرفتن طرف مقابل باشید و مدام به دنبال اطمینان گرفتن باشید.
🔻اگر بلد نباشید نیازها و احساساتتان را بیان کنید، ممکن است حتی در یک رابطه خوب هم احساس کنید «کسی من را نمیفهمد».
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
فرحناز پرسید:« کی میرن آمریکا؟»
خوشحال گفتم: « شکر خدا همین روزها.»
دوباره پرسید:« ناراحت نیستی؟»
پوزخندی زدم و گفتم : « هر امامزاده یک شمع نذر میکنم که برود. حالا ناراحت باشم؟ تو چی ؟ خیلی ناراحتی؟»
نگاهش را دور حیاط چرخاند و گفت:« ای همچین.»
« راستی فرحناز به بهرام گفتی که دوستش داری؟ راستش را بگو بدجنس!»
« زیر زبانم را میکشی؟»
« نه به خدا ، کنجکاو شدم. به من اطمینان نداری؟»
« راستش رو بخواهی گفتم.»
« خب؟»
« گفت اشتباه کردم و دیگر به او فکر نکنم . گفت دوست ندارد نه به کسی وابسته باشد نه کسی به او وابسته باشد.»
« یعنی چه؟ منظورش چه بود؟»
« چه میدانم ، من اگر شانس داشتم ...»
ناگهان چشمم به خانم افشانی افتاد. روی پله ها ایستاده بود و با دست راست به من اشاره میکرد. خودم را مرتب کردم و به فرحناز گفتم :« همین جا بمان تا ببینم چه کارم داره.» بعد با قدمهایی سست به سویش رفتم.
پایین پله ها رسیدم. گفت:« بیا بالا ببینم. » قلبم ریخت. یعنی چه کار کردم که خودم خبر ندارم. از پله ها بالا رفتم. مقابلش ایستادم و سرم را پایین انداختم.
زیر چانه ام را گرفت و گفت: « چشم ما روشن . شما شاگرد اول این مدرسه هستی؟»
با شک گفتم : « بله.»
« شاگرد ممتاز ولی بی ادب.»
چه می شنیدم؟ من ؟ چرا من؟
برگشت و راه افتاد ، گفت:« بیا ببینم.» دست و پایم میلرزید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ من که نه با کسی دعوا کردم ، نه به کسی حرفی زدم. در دفتر رسیدیم. داخل شد ، گفتم : « اجازه می دهید؟»
با لحنی تند گفت :« بیا تو .»
رفتم. صدای قدمهایم مانند پتک بر سرم کوبیده می شدند.
هیچ کس در دفتر نبود. بینی عقابی و ابروهای پرپشت چهرهاش را ترسناک تر کرده بود. جرات نمیکردم سرم را بالا کنم. دستش را برد در کشوی میزش را باز کرد و پاکت نامهای در آورد. بعد دستش را دراز کرد و پاکت را دست من داد و گفت: « بگیر»
وقتی گرفتم دستم می لرزید . آب دهانم را قورت دادم و آهسته و با احتیاط در پاکت را گشودم . این بار جدی تر گفت:«بخوان !»
خواندم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
محبوبه پوزخندی زد و با کنایه گفت : ایوب ! آره ایوب بهم یه چیز هایی گفته اما نه تو بیداری ! تو خواب . بعد هم با دستپاچگی از جا بلند شد و همون طور که قرآن رو از طاقچه برمیداشت گفت : تو رو به این قرآن قسمت میدم مهربانو حالا که خودت حرفش رو پیش کشیدی بهم بگو ببینم تو با ایوب چی کار کردی که خواب و خوراک رو ازش گرفتی !
با تموم شدن حرف محبوبه رنگم پرید . از این که محبوبه فهمیده باشه من چه بلایی سر ایوب آوردم و این موضوع رو ازش پنهون کردم رنگم پرید و ترس به دلم نشست .
اما صبر کردم اول خود محبوبه حرف بزنه و بعد من از خودم دفاع کنم برای همین چینی به پیشونیم انداختم و گفتم : منظورت چیه محبوبه ؟! در مورد چی حرف می زنی !
محبوبه توی سرش کوبید و با ناله گفت : خودت رو به اون راه نزن مهربانو ! به خدا که تو و آقا جانت تو بدبختی من شریکید ! از روزی که پا به این خونه گذاشتم یه آب خوش از گلوم پایین نرفته . از بس غصه خوردم و گریه کردم سویی به چشمم نمونده به خدا .
دست محبوبه رو توی دستم گرفتم و با دلجویی گفتم : واضح حرف بزن ببینم چی داری میگی دختر ! مگه نگفتی ایوب باهات مهربونه . مگه نگفتی دوستت داره ! عاشقش شدی ! پس این حرف ها دیگه چیه !
محبوبه نگاه بی رمقی به چشم هام انداخت و با گریه گفت : دوستم داره اما چه فایده از این دوست داشتن .
از روزی که اومدیم سر زندگیمون یک لحظه هم آروم و قرار ندارم . اون از عروسی که با مرگ منیژه تموم شد . این هم زندگیم که با اسم تو شروع شده !
ترسیده نگاهم رو تو صورت محبوبه چرخوندم و با التماس گفتم : به خدا من هیچ کاری با ایوب ندارم محبوبه . گفتم که هر چی بین ما بود همون موقع تموم شد ! من نمیدونم ایوب تو خواب یا بیداری چی گفته اما قسم می خورم هر چی گفته دروغه !
محبوبه اجازه نداد حرفم تموم شه و کنایه وار گفت : چند شب قبل از عروسی رو یادته ؟! شب اولی که از روستا رسیدید ! اون شبی که بهادر اومد توی اتاقت ! من با چشم های خودم دیدم که ایوب هم یواشکی اومد توی اتاق . قبل از این که شوهرت بیاد پیشت !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
عطیه با دیدن ما هول کرده جلو اومد و ستاره رو از بغلم گرفت و گفت
+خدا مرگم بده، چی شده؟ رنگ به صورت ندارید... ستاره چرا گریه میکنه؟
اشاره کردم تا ستاره رو ببره داخل و خودمم پشت سرش رفتم تو اتاق، تو سرم هزار جور فکر بود، ستاره رو که به زور آبنبات کمی آروم شده بود نشوندم روبه روم و با ملایمت گفتم
+ستاره جان، خاله به من میگی این دو نفر چیکارت میکردن؟
ستاره با چشم های غرق اشکش و صدای گرفته اش گفت
+اذیتم میکنن
+چیکارت میکنن ستاره، درست به من بگو...
ستاره دست گذاشت روی پاهاش و گریه اش شدت گرفت و گفت
+دست میزنن به پاهام...
با وحشت به عطیه نگاه کردم، احساس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، عطیه با صدایی که به سختی از گلوش خارج میشد گفت
+ستاره... کی این کارو باهات کردن؟چند بار این کارو کردن؟
ستاره هق هق کنان انگشت های دستش رو بالا آورد و عدد سه رو نشون داد و گفت
+بهم گفتن بریم صحرا پیش گله گوسفندها، من خیلی گوسفندها رو دوست دارم.. ننه بدری هم گفت باهاشون برم... اونجا... تازه گوسفندم نشونم ندادن... فقط اذیتم کردن...