eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
779 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 کسی توی کانال هست اموزش بده؟؟ یه مدت ب شوهرم بدبین شدم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزای دلم کسی توی کانال هست اموزش بده؟؟ یه مدت ب شوهرم بدبین شدم! ینی خب. خودش یکاری کرده ک اینطوری شم. خیلی مشکوک رفتار میکنه خیلی باخودم کلنجار رفتم بهش بگم اما بدون هیچ مدرکی حرف بزنم المشنگه بپا میشه.... دیشب یه نفر بش پیام داده من تو چنلش بودم پاک کرد طرف! بعدش پیامی که شوهرم از قبل بهش داده بود رو دیدم ولی رفتم تو پیوی چیزی نبود . گوشی شوهرم گاهی وقتا هنگ میکنه نمیدونم برا شمام پیش اومده یانه!؟ بعدش امروز حسابی بخودش رسید. اصلا سابقه نداش اینجوری باشه. من همیشه به زور مینداختمش حموم اما امروز خودش رفت موهاشو استایل کرد و ادکلن رو رو خودش خالی کرد بهم گفت پیراهنشواتو بکشم. متاسفانه از وقتی ازدواج کردم یه روده راست هم نداره تو شکمش... دیگه اینجوری بزرگ شده. خانوما شما که با خیانت مخالفین دختر خانمای گل که اطلاعاتتون تو این زمینه بالاس تو رو خدا بهم اموزش بدین چطوری اکانتشو بیارم رو گوشی خودم که با هرکی پیام میده چکش کنم؟ واینکه اینم بگین با این کار مخاطبینش تو گوشی من ثبت میشن یا فقط اونایی که پیام میدن میان برام؟؟ ولی خب مهم اینه بفهمم داره چیکار میکنه. اخه شبا هم خواب نداره میگه میرم پیش فلان دوستم دست تنهاس خیلی بدردم خورده وفلان چند تا چرت وپرت سرهم میکنه که کاراشو پیش ببره یام که به سرو صدا میندازه واقعا نمیدونم چیکار کنم؟؟؟ خانمی که در جواب دوستم نوشتن یعنی کسی رو اکانت شماس میشه شماهم جواب بدین وهمه کسایی که بلدن. مرسی پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
« ورود مبارک مدیر وحشی و عقده ای را که ترشیده و میخواهد تمام عقده هایش و کمبودهایش را روی سر ما بچه ها خالی کند را گرامی میداریم ، البته بر خلاف میلمان. ای کاش قلم پایش خرد میشد و هرگز پا در این مدرسه نمی گذاشت که از وحشت قیافه اش حتی نمیتوانیم درس بخوانیم. از طرف پری نجاتی و دوستانش.» خشکم زده بود. قبض روح شده بودم. از تعجب داشتم پس می افتادم . این را چه کسی نوشته؟ کی با من دشمنی کرده ؟ گفتم:« من این جمله ها را ننوشته ام.» چنان ابروهایش ار در هم کشید که فکر کردم الان سیلی بر صورتم می زند. بعد جلو آمد و با شتاب نامه را از دستم گرفت و گفت: « پس پدرم نوشته؟» قاطع و محکم گفتم : « من ننوشته ام ، با من دشمنی کرده اند ، دسیسه است.» با لحنی تند گفت:« برو بیرون.» این نامه باید بره اداره . باید بفهمی شوخی با اولیاء مدرسه چه معنی دارد. وقتی اخراج شدی دیگر توبه میکنی . باز غرورم اجازه نداد التماس کنم. گریه هم نکردم. ولی باز تکرار کردم من ننوشته ام. داد کشید:« برو بیرون ، دختر گستاخ !» بغض کردم ولی به روی خودم نیاوردم و بیرون اومدم . یعنی کی این بازی خطرناک را با من انجام داده. مگه دستم بهش نرسد ، مگه نفهمم کی بود. شب موضوع را با مادرم در میان گذاشتم . گفت : « حتماً هم کلاسی‌هایت حسودی کردند به زرنگی تو حسادت میکنند. غصه نخور مادر ، هیچ وقت خورشید زیر ابر پنهان نمیماند. گناهکار پیدا میشه ، من دعا میکنم.» با دلداری مادرم کمی آرام گرفتم. صبح زود در خانۀ فرحناز رفتم. باز فرید منتظر بود. حوصلۀ احوال پرسی نداشتم. گوشه ای ایستادم و منتظر ماندم تا فرحناز بیرون بیاید. فرید پیاده شد و رو به رویم ظاهر شد. « سلام» سرش را پایین انداخته بود، گفتم « سلام» و نگاهم را به در منزلشان دوختم پرسید: «ناراحتی؟» چه قدر خودمانی حرف می زند؟ اصلاً این دیگه چه میگه. عجب سمج است. دست از سرم بر نمیداره. نگاهم را به سویش چرخاندم و لب باز کردم تا بگویم ... شخصیت و متانت از سر و رویش می ریخت. باز خجالت کشیدم و آهسته گفتم: « مهم نیست.» انگار که با خودش حرف میزد گفت:« اگر مشکلی برایتان پیش آمده به من بگویید ، فرض کنید برادرتان هستم. به خدا دلم نمیخواهد شما را این طور پکر ببینم.» فهمیدم حتماً فرحناز یک چیزهایی گفته ، دوباره گفت: « هرکاری از دستم بر بیاید کوتاهی نمی کنم.»
🍃🌸 شب بخیر 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز چهاردهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۸ روز شـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🍃
آنقدر به دنبال پیکر شهدا گشت تا آخر پیدا کرد خدای آنان را ...🥺🕊 🌷شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی🌷 تاریخ تولد: ۱ / ۱ / ۱۳۴۶ تاریخ شهادت: ۱۷ / ۷ / ۱۳۸۰ محل تولد: تهران محل شهادت: فکه مجید از بچه های گردان تفحص بود، همراه شهید علی محمودوند، کاروان ۱۰۰۰ تایی شهدا رو عازم مشهدالرضا علیه‌السلام کرده بودند💚مشکل اینجا بود که ۱۳شهید کم بود، مجید قول داد و گفت هرجوری شده من این ۱۳ تا شهید رو میارم🥺رفت شلمچه و شروع کرد گریه زاری بالای یکی از کانال‌ها😭آخرش که داشت بر‌می‌گشت گفت: شهدا داریم کاروان می‌بریم مشهدالرضا (ع)، ۱۳ تا هم جای خالی داریم، هر کی میاد بسم‌الله🌱اومد توی کانال، ۱۳ تا دست از زیر خاک زده بود بیرون...❗️مجید چاشنی بمب‌های ساعتی را در گرما و سرما و آفتاب امتحان میکرد؛ میخواست بداند در شرایط مختلف چه جوری عمل میکنند، خیلی وقت‌ها میترکیدند💥شاید شدت انفجار زیاد نبود اما صورتش پر از خون میشد🥀کارش دقیق بود آنقدر زمین را میکند تا شهید پیدا کند...🕊 همرزم شهید←پایم را گذاشتم توی میدان مین، یک سنگ پرتاب کرد طرفم، داد و بیداد، گفت: چرا بدون اجازه آمدی تو؟ ... تا مطمئن نمیشد نمیگذاشت کسی وارد میدان مین شود⚡️میگفت آدم ها سه دسته اند: ۱_خام ۲_ پخته ۳_ سوخته 👈🏻خام ها که هیچ... - پخته ها هم عقل معیشت دارند و دنبال کار و زندگی حلال اند.. - سوخته ها عاشق اند..چیزهای بالاتری می‌بیینند و می‌سوزند، توی همان عشق... خودش هم سوخت🥀و عاقبت بعد از سالها جستجو گری بدن مطهر شهدا💔در تاریخ ۱۷ مهر ماه ۱۳۸۰ در حین تفحص شهدا با انفجار مین💥شربت شهادت را نوشید🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم +به ننه ات گفتی ستاره؟ به ننه بدری گفتی اذیتت کردن؟ سری تکون داد و گفت +نه... بهش گفتم عروس مرتضی شدم، گفت همه ی دخترا باید عروس بشن. با نگرانی رو به عطیه گفتم +ببین... وقتی بهت میگفتم ننه اش عقل درست درمونی نداره و باید یکی درست و حسابی حواسش به این بچه باشه میگفتی بچه اس دیگه! کسی کاری بهش نداره... بیا عطیه خانم، تحویل بگیر... بیخود نبود از اون دو نفر بدم میومد. کلافه بودم، حرف های ستاره ترس بدی به جونم انداخته بود و نمیدونستم تو این شرایط باید چیکار کنم. عطیه با احتیاط نزدیک شد و گفت +به بلقیس خانم بگیم؟ شاید راهی جلوی پامون بذاره... آهسته گفتم +برو بیرون حواست باشه بچه ها داخل نیان. میخوام باهاش حرف بزنم ببینم اجازه میده ببینمش یا نه... عطیه با غصه از جا بلند شد و بیرون رفت، با رفتنش دست ستاره رو گرفتم و کشوندمش سمت خودم، روی پام نشوندمش و بو.سه ای به صورتش زدم و گفتم +خاله رو دوست داری ستاره؟ سری تکون داد و گفت +خیلی... کاش جای ننه بدری شما ننه ام بودی... ننه بدری اصلا منو دوست نداره، همش با اونا حرف میزنه.