hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز چهاردهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۸ روز شـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
آنقدر به دنبال پیکر شهدا گشت تا آخر پیدا کرد خدای آنان را ...🥺🕊
🌷شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی🌷
تاریخ تولد: ۱ / ۱ / ۱۳۴۶
تاریخ شهادت: ۱۷ / ۷ / ۱۳۸۰
محل تولد: تهران
محل شهادت: فکه
مجید از بچه های گردان تفحص بود، همراه شهید علی محمودوند، کاروان ۱۰۰۰ تایی شهدا رو عازم مشهدالرضا علیهالسلام کرده بودند💚مشکل اینجا بود که ۱۳شهید کم بود، مجید قول داد و گفت هرجوری شده من این ۱۳ تا شهید رو میارم🥺رفت شلمچه و شروع کرد گریه زاری بالای یکی از کانالها😭آخرش که داشت برمیگشت گفت: شهدا داریم کاروان میبریم مشهدالرضا (ع)، ۱۳ تا هم جای خالی داریم، هر کی میاد بسمالله🌱اومد توی کانال، ۱۳ تا دست از زیر خاک زده بود بیرون...❗️مجید چاشنی بمبهای ساعتی را در گرما و سرما و آفتاب امتحان میکرد؛ میخواست بداند در شرایط مختلف چه جوری عمل میکنند، خیلی وقتها میترکیدند💥شاید شدت انفجار زیاد نبود اما صورتش پر از خون میشد🥀کارش دقیق بود آنقدر زمین را میکند تا شهید پیدا کند...🕊
همرزم شهید←پایم را گذاشتم توی میدان مین، یک سنگ پرتاب کرد طرفم، داد و بیداد، گفت: چرا بدون اجازه آمدی تو؟ ... تا مطمئن نمیشد نمیگذاشت کسی وارد میدان مین شود⚡️میگفت آدم ها سه دسته اند: ۱_خام ۲_ پخته ۳_ سوخته 👈🏻خام ها که هیچ... - پخته ها هم عقل معیشت دارند و دنبال کار و زندگی حلال اند.. - سوخته ها عاشق اند..چیزهای بالاتری میبیینند و میسوزند، توی همان عشق... خودش هم سوخت🥀و عاقبت بعد از سالها جستجو گری بدن مطهر شهدا💔در تاریخ ۱۷ مهر ماه ۱۳۸۰ در حین تفحص شهدا با انفجار مین💥شربت شهادت را نوشید🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم
+به ننه ات گفتی ستاره؟ به ننه بدری گفتی اذیتت کردن؟
سری تکون داد و گفت
+نه... بهش گفتم عروس مرتضی شدم، گفت همه ی دخترا باید عروس بشن.
با نگرانی رو به عطیه گفتم
+ببین... وقتی بهت میگفتم ننه اش عقل درست درمونی نداره و باید یکی درست و حسابی حواسش به این بچه باشه میگفتی بچه اس دیگه! کسی کاری بهش نداره... بیا عطیه خانم، تحویل بگیر... بیخود نبود از اون دو نفر بدم میومد.
کلافه بودم، حرف های ستاره ترس بدی به جونم انداخته بود و نمیدونستم تو این شرایط باید چیکار کنم. عطیه با احتیاط نزدیک شد و گفت
+به بلقیس خانم بگیم؟ شاید راهی جلوی پامون بذاره...
آهسته گفتم
+برو بیرون حواست باشه بچه ها داخل نیان. میخوام باهاش حرف بزنم ببینم اجازه میده ببینمش یا نه...
عطیه با غصه از جا بلند شد و بیرون رفت، با رفتنش دست ستاره رو گرفتم و کشوندمش سمت خودم، روی پام نشوندمش و بو.سه ای به صورتش زدم و گفتم
+خاله رو دوست داری ستاره؟
سری تکون داد و گفت
+خیلی... کاش جای ننه بدری شما ننه ام بودی... ننه بدری اصلا منو دوست نداره، همش با اونا حرف میزنه.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
محبوبه با نفرت نگاهش رو توی صورتم چرخوند و دستش رو از توی دست هام بیرون کشید و گفت : اما باز هم حق نداشتی سکوت کنی ! مخصوصا وقتی می دونستی که منه سیاه بخت قراره عروس همچین آدمی بشم !
لب باز کردم که حرفی بزنم اما با شنیدن صدای در هر دو ساکت شدیم .
ترسیده نگاهی به محبوبه انداختم و گفتم : منتظر کسی بودی ؟!
محبوبه اشک هاش رو پاک کرد و گفت : نه ، زندایی برای زیارت رفته قم ، بی بی هم روستاست ! من هم کسی رو تو این شهر ندارم که به دیدنم بیاد ! ایوب رفت و آمد با خاله مریم رو هم قدغن کرده ! به گمونم ایوبه !
با شنیدن اسم ایوب رنگم پرید و وحشت زده از جا بلند شدم و گفتم : تو رو خدا یه جایی من رو پنهون کن !
دوست ندارم ایوب بفهمه پا به خونه ش گذاشتم .
محبوبه نگاه هراسونش رو دور تا دور ایوون چرخوند و گفت : پاشو بریم توی انباری قایم شو تا ایوب بره .
هول زده از جا بلند شدم و خواستم از اتاق بیرون برم که صدای ایوب از پایین پله ها به گوشم رسید : محبوبه جان ! دلبر محبوب من ! کجایی ؟!
محبوبه با شنيدن صدای ایوب از اتاق بیرون رفت و در حالی که سعی می کرد کفش های من رو لا به لای کفش های جا کفشی فلزی کنار در پنهون کنه با دستپاچگی گفت : من این جام . خیر باشه ! این وقت روز اومدی خونه ! خبری شده ؟!
ایوب که از دیدن محبوبه حسابی کیفش کوک شده بود و گل از گلش شکفته بود گفت : نه چه خبری شده . اومدم بهت سر بزنم ! تو چرا هول کردی ؟!
محبوبه همون طور که از پشت بهم اشاره می کرد برم و یه جایی پنهون شم با بی خیالی ناشیانه ای گفت : نه ! هول نکردم .
فقط کمی غافلگیر شدم آخه هیچ وقت پیش نمیاد این وقت روز بیای خونه . بیا بنشین تا برات چایی بیارم .
از صدای قدم های ایوب مشخص بود داره از پله ها بالا میاد با کلافگی جواب داد : باید برم حجره . کلی کار دارم ! شنیدم مهربانو اومده شهر . اومدم بهت بگم یه وقت عمه دعوتت کرد یا اون ها خواستن بیان این جا قبول نکنی ها !
محبوبه با دستپاچگی گفت :
نه یادم هست گفته بودی رفت و آمد با خاله مریم ممنوعه .
صدای قدم های ایوب قطع شد و هر لحظه صداش نزدیک و نزدیک تر می شد . ترسیده نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم و به سمت پرده ای که توی اتاق بود و پشتش صندوقچه ها رو گذاشته بودن دویدم و خودم رو اون جا پنهون کردم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام
سپاس از کانال عالیتون
از رسومات روستاهای ساری مازندران
رسم مجمه برون
شب قبل از عروسی،جشنی توسط خانواده عروس گرفته میشه که خانمای فامیلای داماد و عروس با پوشیدن لباس محلی و بر سر گرفتن یک سینی بزرگ(مجمه) که داخلش رو با مواد غذایی خوراکی انواع مربا و شیرینی و ترشیجات و...پر میکنند و میرقصند
در پایان اون وسایل رو به عروس و داماد هدیه میکنند که داماد میتونه باهاش یه سوپرمارکت باز کنه😂
تا چند ماه از خریدای فروشگاه راحتن
رسم بعدی سر تراشان(سر تاشی)
داماد دوستانش رو دعوت میکند و به صورت نمادین یکی از دوستاش با قیچی و شونه و آینه و پیشبند اصلاح که توسط خواهر عروس به داماد هدیه میشه،سر داماد رو اصلاح میکند
دوستای داماد هم به داماد پول هدیه میکنند که این پول به آرایشگرش میرسه که تو روز عروسی باید همون پولو به دوستای داماد برگردونه به عنوان شیرینی
که جشن مفصلی هم گرفته میشه
دوستای داماد میترکونن اون شب رو واسه داماد😍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7