eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
774 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 برای خواهری می‌نویسم که دختر پسر رو از بچگی به اسم هم در آوردن این کار را نکنید 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه عزیزم برای خواهری می‌نویسم که دختر پسر رو از بچگی به اسم هم در آوردن این کار را نکنید خواهر گلم من هم این اشتباه رو کردم بچه ها بعد از 2 ماه از هم طلاق گرفتند و من وخواهرم ۶ ساله با هم رفت و آمد نمیکنیم کاش من هم مثل شما مشورت میگرفتم از خواهر های گروه یکی راهنمایم می‌کرد تا حالا از خواهرم دور نباشم 😢 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
محبوبه با درموندگی توی سرش کوبید و گفت : درد من ، درد ناچاریه مهربانو ! تو به آتیش خودت من رو هم سوزوندی ! آدم با دیمن خودش هم همچین کاری نمی کنه که تو با دوستت کردی ! نمی دونم خودت می تونی خودت رو ببخشی یا نه. اما من هرگز نمی بخشمت مهربانو ، هرگز ! حالا هم تا بیشتر از این برای من دردسر درست نکردی . پاشو از این جا برو ! دلم نمی خواد هیچ وقت ببینمت ! هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم روزی برسه که اون حرف ها رو از زبون محبوبه بشنوم ! با ناراحتی از جا بلند شدم و بی توجه به حرف های محبوبه گفتم : به محمد بگو ایوب اذیتت می کنه ! محمد اون قدر مرد هست که پشت خواهرش رو خالی نکنه . محبوبه با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و گفت : لازم نکرده تو برای من دل بسوزونی ! اگر از روز اول درست و حسابی حرف می زدی و به همه می گفتی موضوع از چه قراره شاید می شد کاری کرد ! اما الان دیگه هیچ چیز فایده نداره ! لب باز کردم که حرفی بزنم اما تا نگاهم به چشم های پر غیظ و غضب محبوبه افتاد ساکت شدم و از پله ها پایین رفتم . وارد دال ن خونه که شدم ، صدای هق هق محبوبه بلند تر شد و تمام وجودم رو به آتیش کشید . از خونه که بیرون زدم چشمم به ایوب افتاد. درست رو به روی خونه ایستاده بود و داشت با مردی حرف می‌زد . با دیدن ایوب که داشت به خونه نگاه می کرد ، رنگم پرید و سرم گیج رفت . چادرم رو پایین کشیدم و با قدم های بلندی به سمت بازار پا تند کردم دیدن ایوب اون قدر وحشت زده م کرده بود که بی هدف تو بازار راه می رفتم بدون این که بدونم مقصدم کجاست و می خوام چی کار کنم . کمی که از خونه ی ایوب دور شدم ، به سمت خونه رفتم . مادرم کنار حوض نشسته بود و داشت با اقدس سبزی پاک می کرد . تا چشمش به من افتاد با غیظ گفت : بی خبر کجا رفته بودی ! نیم نگاهی به اقدس انداختم و هموو روز که کنارش می نشستم با ناراحتی گفتم : رفتم به محبوبه سر بزنم . مادرم با حرص توی سینه ش کوبید و گفت : من از دست تو چی کار کنم دختر.! اون جا رفتی چی کار ؟! مگه تو نمیدونی ایوب سایه ی ما رو با تیر می زنه ! رفتی تو زندگی اون دختر آشوب راه بندازی ؟! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 اون خانمی که گفته فامیل های شوهرش میگن بچه رو از پوشک بگیر. اصلا، اصلا این کار رو نکن. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام. اون خانمی که گفته فامیل های شوهرش میگن بچه رو از پوشک بگیر. اصلا، اصلا این کار رو نکن. من برای دخترم، چون خواهر زاده و برادرزادم تو دو سالگی از پوشک گرفتن. به قول معروف جو منو گرفت منم خواستم همین کار رو انجام بدم‌ اما چشمتون روز بد نبینه تا ۵ سالگی اش شبی سه بار باید میبردم دستشویی، ساعت ۱۲ شب، سه صبح، شش صبح، کافی بود یه بار نبرم تا رختخوابش رو کثیف کنه. اما برای پسرم دیگه اصلا عجله نکردم. حدود سه سال و نیم صبر کردم ، کلا یکی ،دو بار لباسشو خیس کرد. تو حداکثر یه ماه هم تموم شد. خواهشا، خواهشا عجله نکن. همون هایی که الان میگن دیر شده ،اگه بری خونشون و بچت کثیف کنه کلی بهت غر میزنن، کار خودت رو انجام بده. سختی هاش همه برای خودته. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
ناگهان فرید محکم زد روی ترمز و گفت:«فهمیدم عموی رضا معاون آموزش و پرورش منطقه یک است. میریم پیش او خیالتان راحت باشد پری خانم!» بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت:«درستش میکنم.» با تردید گفتم:«شما مطمئن هستید درست میشه؟صدایش را پایین‌تر آورد و در چشمانم خندید. سرم را پایین انداختم و سرخ شدم. آهسته گفت:«گفتم که به هر قیمتی باشد نمیگذارم..» حرفش را قطع کردم و گفتم:«متشکرم.» ناگهان یاد خواستگاریش افتادم. یاد اینکه چه طور جوابش کردم. نکند میخواهد مرا زیر منت خودش ببرد. نکنه بعد از این مجبور باشم جواب مثبت بدهم. به دبیرستان رسیدیم. وقتی خواستم پیاده بشم گفتم:«آقا فرید فکر کنید این مشکل برای خواهرتان فرحناز پیش آمده.» لحظه ای در فکر فرو رفت و مانند کسی که متوجه منظورم شده بود لبخندی زد و گفت:«خدمت مرا برادرانه قبول کنید.» خیالم راحت شد، نفس راحتی کشیدم و در اتومبیل را بستم. هنوز چند قدم از اتومبیل فرید دور نشده بودم که با صدای فرید چرخیدم. گفت:«خداحافظ»و رفت. فرحناز دستش را برایش تکان داد و من مستقیم نگاهش کردم. ایستادیم تا از پیچ خیابان گذشت. بعد وارد دبیرستان شدیم. داشتم میگفتم«خوش به حالت فرحناز که همچین برادری داری قدرش را بدون»که دوباره چشمم به خانم افشانی افتاد. بین چند دختر ایستاده بود. نمیدانم چه گفت خودم را از نظرش پنهان نگه داشتم. دوان دوان به حیاط پشتی رفتم و منتظر ماندم تا زنگ بخورد. بعد از چند دقیقه فرحناز پشت سرم آمد:«چرا آمدی اینجا پری؟» گفتم:«ندیدی شمر آنجا بود.» خندید و گفت:«نترس پری! تا کی از نظرش پنهان میمانی.قاطع و مصمم جلویش بایست و بگو من ننوشته‌ام.» بغض کرده بودم:«دلم میخواهد فرحناز! دیروز هم گفتم ولی باور نمیکرد. اصلا از روز اول از من متنفر بود.» فرحناز خنده زیرکانه.ای کرد و گفت:«معلوم است که از تو متنفر است. از همان روز اول به خوشگلی تو حسادت میکرد. بیچاره ترشیده هیچ کس نمیگیردش.» باز فکری از مغزم گذشت و گفتم:«فرحناز؟» «چیه پری؟» غرق در افکار مختلف گفتم:«نکنه خودش نوشته تا مدرکی داشته باشه مرا از دبیرستان اخراج کنه؟» شانه‌هایش را بالا انداخت و با تردید گفت:«نمیدانم...فکر نمیکنم...حسود هست ولی...؟ غصه نخور پری بالاخره قضیه روشن میشود.» ساعت دوم کلاس فیزیک بود که..
🍃🌸🍃 در جواب این خانم عزیز باید بگم که کاملاً قابل درکه که بعد از سال‌ها امید بستن به این ازدواج، الان ناراحت 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقتتون بخیر در جواب این خانم عزیز باید بگم که کاملاً قابل درکه که بعد از سال‌ها امید بستن به این ازدواج، الان ناراحت باشید اما پسر و خواهرزادتون حق دارند خودشون همسرشون و انتخاب کنند و برای زندگیشون تصمیم بگیرن اینکه شما و خواهرتون آرزوی این وصلت و داشتتید و یا فامیل ازش باخبر شدند برای آن‌ها تعهدی ایجاد نمی‌کنه پس لطفا لطفا منطقی به قضیه نگاه کنید وقتی نه پسر شما و نه خواهرزادتون همدیگرو نمیخوان و صریحا میگن که برای هم مثل خواهر و برادرن چرا اجبارشون میکنید؟ یه کاری نکنید که بعدا حق الناس گردنتون باشه ممکنه الان پسرتون به احترام شما قبول کنه ولی بعدا اگه به مشکل بخورن و زندگیشون خراب بشه شما مقصر هستید پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤