eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
776 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
بلقیس خانم با دیدنم با تعجب گفت +خیر باشه زرتاج، این چه حال و روزیه؟ دیگه نتونستم طاقت بیارم و همونجا جلوی در نشستم و زدم زیر گریه، بلقیس خانم با نگرانی گفت +زرتاج... چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ کسی طوریش شده؟ پسرا خوبن؟ سری تکون دادم و به سختی گفتم +خوبن... خوبن مادرجون نگران نباشید +خدا بگم چیکارت نکنه، پس چرا گریه میکنی؟ دِ حرف بزن دختر سکته ام دادی... نمیدونستم چطور ماجرا رو براش تعریف کنم، من که نسبت خونی با ستاره نداشتم داشتم دق میکردم اما پنهان کردن این ماجرا هم کار درستی نبود. به سختی لب باز کردم و گفتم +اون دو تا جوونی بودن که میگفتید از اقوام مادری بدری هستن.... امروز داشتم میرفتم سمت دوره گرد ده... ستاره گریه کرد و مجبورم کرد با خودم ببرمش، سر پیچ کوچه اون دو تا جوون سد راهمون شدن، ستاره خیلی ازشون ترسید، قبلا هم یکی دوبار دیده بودم بد به ستاره نگاه میکنن حتی یک بار دیده بودم که میخواستن ستاره رو ببرن با خودشون، من که رسیدم منصرف شدن...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با فکر های ترسناکی که از سرم می گذشت ، دلشوره ی بدی به جونم افتاد و با درموندگی کنار حوض نشستم . اقدس با دیدن حال و روزم خنده ی بلندی کرد و گفت : اخم هات رو باز کن دختر . چرا ماتم گرفتی !؟ بچه شیرینی زندگیه . به این فکر کن با اومدن اون بچه ، سکینه سرش گرم می شه و دیگه فرصت نمی کنه تو رو اذیت کنه ! با ناباوری نگاهم رو تو صورت اقدس چرخوندم و گفتم : اگر گرمازده شده باشم چی ! ظهر که می رفتم خونه ی محبوبه هوا خیلی گرم بود ‌، موقع برگشتن هم هول هولکی اومدم خونه ! به گمونم گرمازده شدم . اقدس ابروهاش رو بالا داد و گفت : گرمازده دیگه چیه دختر ! چشم هات داد میزنن بار به شکمت داری ، همون صبح که دیدمت حدس زدم ،. هر چند من اولش فکر می کردم خیالاتی شدم . اما حالا متوجه شدم که اشتباه نمی کنم . از این حرف ها گذشته نه یزد دوره نه گز دوره . فردا که رفتی دکتر ، بده طبیب معاینه ت کنه اون طوری هم خیال خودت راحت می شه هم خیال بقیه ! بعد هم خنده ی ریزی کرد و گفت : قربون بزرگی خدا برم . دامن تو زودتر از دامن گلبهار سبز شد . اقدس حرف می زد و من با ناباوری به لب هاش خیره بودم . حال عجیبی داشتم . نمی دونستم واقعا باردارم یا نه اما هم خوشحال بودم و هم دلم شور می زد . اما هر جی که بود باید خبر بارداریم رو از همه پنهون می کردم و نمی گذاشتم کسی متوجه ی بارداریم بشه تا به قول مادرم بچه کمی جون بگیره و جا بیافته ! بعد از مدت های زیادی ، این تنها خبر خوشی بود که بهم رسیده بود و حسابی از این اتفاق سرخوش بودم . توی دلم همش دعا می کردم حدس اقدس و مادرم درست باشه و زودتر بچه دار شم . با خودم فکر می کردم اگر زودتر بچه دار شم فکر زن گرفتن برای بهادر از سر سکینه می افته و می تونیم بیایم شهر و به دور از آشوب و غوغای عمارت راحت زندگی کنیم . تا شب که بهادر و آقا جانم به خونه برگردن دل تو دلم نبود و رو پای خودم بند نبودم . همش دلم می حواست با بهادر تنها بشم و خبربارداریم رو بهش بدم . دلم می خواست برق شادی و خوشحالی رو توی چشم هاش ببینم و ذوق کنم . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 دوستان من 20 سالمه و تازه طلاق گرفتم من از بچگی عاشق یکی بودم الانم عاشقشم اونم منو دوست داشت هم سن خودمه ب نظرتان بش بگم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان من 20 سالمه و تازه طلاق گرفتم من از بچگی عاشق یکی بودم الانم عاشقشم اونم منو دوست داشت هم سن خودمه ب نظرتان بش بگم ک از بچگی عاشقش بودم چون وقتی م ازدواج کرده بودم تو دلم موند ک چرا بش نگفتم الان می‌ترسم بش بگم نظر شما چی تازه فامیل هستن ممنون میشم راهنمایی کنید و اینک این عشق هوس نیس پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 مادربزرگ هر وقت می‌خواست از خانه بیرون برود، جلوی آینه روسری‌اش را مرتب می‌کرد. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مادربزرگ هر وقت می‌خواست از خانه بیرون برود، جلوی آینه روسری‌اش را مرتب می‌کرد. پدربزرگ هم معمولاً از همان دور نگاهش می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. یک روز مادربزرگ روسری جدیدی سر کرده بود و از پدربزرگ پرسید: «خوبه؟» پدربزرگ چند ثانیه نگاهش کرد و گفت: «آره، خیلی بهت میاد.» مادربزرگ خندید و گفت: «بعد از این همه سال تازه تعریف می‌کنی؟» پدربزرگ جواب داد: «مگه تا حالا ندیدی نگاهت می‌کنم؟» مادربزرگ چیزی نگفت، فقط لبخند زد و دوباره خودش را در آینه نگاه کرد. من همان لحظه فهمیدم بعضی آدم‌ها بعد از سال‌ها هنوز برای هم جذابیت دارند، فقط دیگر لازم نیست هر روز آن را با حرف ثابت کنند. یک نگاه کوتاه، یک تعریف ساده، مرتب کردن گوشه‌ی روسری یا حتی صبر کردن پشت در، گاهی تمام چیزی است که یک عشق قدیمی برای زنده ماندن لازم دارد. سال‌ها می‌گذرند، موها سفید می‌شوند، صورت‌ها تغییر می‌کنند؛ اما اگر دل هنوز با دیدن یک نفر لبخند بزند، یعنی بعضی دوست داشتن‌ها پیرشدنی نیستند. 🤍🌿 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 توی نظرات خوندم که یه نفر گفته بود خونه خریدیم توی ۶ سال و بقیه گفتن محاله بدون کمک خونواده نمیشه یا با حقوق کارمندی نمیشه ولی نه محال نیست میخواستم تجربه خونه خریدن خودمو بگم چند سال پیش با وام ازدواجمون یه زمین خریدیم داخل یه روستای اطراف چندسال طول کشید و ما هرچی حقوق میگرفتیم خرج زمین کردیم و به شناج و سقف رسوندیم و خب به تورم خوردیم قیمت زمین هم یکم رفت بالا زمین رو فروختیم و تقریبا نصف بیشتر مبلغ خونه رو داشتیم سرویس طلای عروسی و حلقه هامونو فروختیم یه گردبند هم داشتم از قبل که بازم به تورم خورد و چند برابر شده بود توی این چند سال امتیاز وام مهربانی ملی رو خریدیم از یه نفر دقیق مبلغشو یادم نیست ولی حدود ۲۰۰ میلیون دستمونو گرفت دوباره از روی سند خونه پدرم وام تعمیرات گرفتیم چند صد میلیون و بالاخره تو شهرمون خونه خریدیم درسته آپارتمانه ولی متراژش به نسبت خوب بود و برای ما بهتر از مستاجری بود پول کرایه ای که قبلا میدادیم برامون موند و با یکم قرض و قوله الان فقط داریم قسط وام هارو میدیم درسته گرونیه ولی غیر ممکن نیست خونه خریدن شهر کوچیک باشی و بتونی طلا پس انداز کنی میشه البته اینم بگم با حقوق کارمندی واقعا سخت بود و ما چند سال از خیلی تفریحات و مسافرت ها و حتی لباس خریدنمون گذشتیم و خرج هارو کم کردیم تا بتونیم صاحب خونه بشیم و یکمم شانس اوردیم وخب این قضیه برای پارساله و الان شرایط کشور بدتر شده🥲 ولی بازم امیدوارم برای شماهام بهترین اتفاق ها بیوفته اگه واقعا چیزیو بخواید و براش تلاش کنید خدا هم کمکتون میکنه و غیر ممکن هارو ممکن میکنه💕🌱. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 تجربه خونه خریدن : 🍃
🍃🌸🍃 من از سرد بودن همسرم خسته شدم؛ از اینکه انگار توی این خونه دو نفر زندگی می‌کنن ولی فقط یکی‌شون دلش می‌خواد با اون یکی نزدیک باشه. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من از سرد بودن همسرم خسته شدم؛ از اینکه انگار توی این خونه دو نفر زندگی می‌کنن ولی فقط یکی‌شون دلش می‌خواد با اون یکی نزدیک باشه. من توقع عجیب و غریبی ندارم. نه کادوهای گرون می‌خوام، نه اینکه هر روز برام برنامه خاصی داشته باشه. دلم یه توجه ساده می‌خواد؛ اینکه وقتی از بیرون میاد حالمو بپرسه، وقتی می‌بینه خسته‌ام یه ذره هوامو داشته باشه، گاهی خودش سر صحبت رو باز کنه. خیلی وقت‌ها خودم میرم کنارش می‌شینم، درباره روزم حرف می‌زنم، از چیزایی که توی خونه اتفاق افتاده میگم، ولی جواب‌هاش کوتاهه و دوباره سرش میره توی گوشی یا تلویزیون. اوایل فکر می‌کردم شاید خسته‌ست یا سرش شلوغه. بعد با خودم گفتم شاید اخلاقشه و از اول همین‌طوری بوده. ولی چند سال که گذشت، دیدم این سردی داره منو از درون خسته می‌کنه. یه وقتایی حتی وقتی ناراحتم، ترجیح میدم چیزی نگم؛ چون از قبل می‌دونم قرار نیست واکنش خاصی ببینم. همین سکوت کم‌کم آدمو از همسرش دور می‌کنه. بدترش اینه که جلوی بقیه آدم گرمی به نظر میاد، با دوستاش راحت حرف می‌زنه و شوخی می‌کنه، ولی وقتی به من می‌رسه انگار دیگه چیزی برای گفتن نداره. من دنبال دعوا نیستم. فقط دلم می‌خواد حس کنم هنوز برای همسرم مهمم. دلم می‌خواد وقتی کنارشم، احساس تنهایی نکنم. خسته شدم از اینکه همیشه من شروع‌کننده محبت و حرف زدن باشم. یه جایی آدم دلش می‌خواد خودش هم مورد توجه قرار بگیره، نه اینکه همیشه منتظر بمونه شاید این بار همسرش خودش متوجهش بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7