🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
«وقتی بحث میکنید، این اشتباه رو نکنید!»
خیلیها موقع دعوا دنبال برنده شدن هستن. اما واقعیت اینه که توی رابطه، اگر یک نفر ببازه، هر دو باختن.
حملهی شخصی، تحقیر، یا یادآوری اشتباهات قدیمی، فقط زخمهای جدید
میسازه. بحث سالم یعنی گوش دادن، توضیح دادن بدون توهین و پیدا کردن نقطهی مشترک. یادت باشه،
هدفتون باید حل مسئله باشه، نه نابود کردن همدیگه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام بچه ها
من مشتری یه طلافروشی هستم که این اقا یه داداش داره اونم باهاش کار میکنه
یه مدت دیدم هر وقت میرم داداشش نگاهاش متفاوته همش چشم تو چشم میشد باهام وسط کاراش
( نگاهاش ه.یزگونه نیست اصلا) یا جایی تو خیابون میدیدمش قشنگ
باهم چشم تو چشم میشدیم و حس میکردم با همه نگاه ها فرق داره و ازم
خوشش میاد کمکم منم ازش خوشم اومد ولی فقط داریم بهم نگاه میکنیم
الان واقعا حس میکنم عاشقش شدم
فقط داریم بهم نگاه میکنیم منم که کلا دلو دادم رفت نمیدونمم چیکار کنم
نه ل.وندی سرم میشه نه نخ دادن که این نگاه هارو به نتیجه برسونم😕
میخواستم بپرسم دخترا اگه جای من بودید چیکار میکردید که راب.طه رو شکل بدید
نگاهاش مطمعنم نگاه معمولی نیست شایدم هست نمیدونم😐ولی واقعا خوشم اومده ازش
سوالم از پسرا هم اینه که ایا فقط از کسی که خوشتون بیاد باهاش چشم تو چشم میشید طولانی یا کلا این حرکتتون فقط برا کسیه که ازش خوشتون میاد
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزای دلم اگه میشه منو هم راهنمایی کنید❤️
من یه خانم ۲۴ ساله هستم ۲ تا بچه کوچیکه دارم یکی ۴ سالشه یکی نوزاده
راستش من میخواستم یه کار خانگی راه اندازی کنم که دستم تو جیب خودم باشه
میخوام از ترشی درست کردن شروع کنم میشه بهم کمک کنید .
لطفاً یه کاری پیشنهاد بدین که سرمایه اولیش کم باشه☺️
یا اگه کار بهتری که توی خونه بتونم انجام بدم بهم سراغ بدین من توی روستا زندگی میکنم.
ممنون میشم کمکم کنید🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند روزه یه چیزی فهمیدم که ذهنم رو حسابی درگیر کرده و نمیدونم چطور باید باهاش کنار بیام.
تازه متوجه شدم همسرم با یکی از همکارهای مردش رابطه صمیمانهای پیدا کرده. منظورم صرفاً همکار بودن و حرف زدن درباره کار نیست؛ از نوع ارتباطشون چیزهایی دیدم که باعث شد احساس کنم رابطهشون از حد معمول همکار بودن فراتر رفته. البته هنوز نمیدونم واقعاً چه معنایی داره و همین بیخبری بیشتر از هر چیزی عذابم میده.
از وقتی فهمیدم، رفتارهای همسرم رو جور دیگهای میبینم. وقتی گوشی دستشه، وقتی پیام میاد، وقتی از سر کار برمیگرده و درباره روزش حرف میزنه، ناخودآگاه ذهنم میره سمت همون موضوع. قبلاً به حرفهاش اعتماد داشتم و اصلاً فکر نمیکردم یه روز بشینم و درباره صمیمیتش با یه نفر دیگه اینقدر سؤال توی ذهنم داشته باشم.
چیزی که بیشتر ناراحتم میکنه اینه که نمیدونم دارم زیادی حساس میشم یا واقعاً اتفاقی افتاده که باید جدی بگیرمش. از یه طرف نمیخوام بیدلیل به همسرم بدبین بشم و با شک و تردید زندگی کنم؛ از طرف دیگه هم نمیتونم چیزی رو که دیدم نادیده بگیرم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.
مدام با خودم فکر میکنم شاید همسرم فقط با همکارش احساس راحتی میکنه و من دارم اشتباه برداشت میکنم. شاید هم بینشون احساسی به وجود اومده که من ازش خبر ندارم. واقعاً نمیدونم.
تا حالا هم چیزی نگفتم، چون میترسم وقتی مطرحش کنم، بحثمون بشه و آخرش به جای اینکه جواب روشنی بگیرم، متهم بشم به بدبینی و شکاک بودن.
من از همسرم انتظار ندارم که توی محیط کار با هیچکس ارتباط نداشته باشه یا با همکارهاش خشک و رسمی رفتار کنه. ولی فکر میکنم هر رابطهای یه حد و مرزی داره که باید برای زندگی مشترک بهش احترام گذاشت.
الان بیشتر از هر چیزی دلم میخواد بدونم این صمیمیت برای همسرم چه معنایی داره. آیا من دارم بیجهت نگران میشم یا واقعاً چیزی بینشون هست که باید دربارهاش بدونم؟
نه میخوام با عجله قضاوت کنم، نه میتونم این فکرها رو از سرم بیرون کنم. موندم چطور باهاش حرف بزنم که هم حرف دلم رو بزنم، هم بتونم حقیقت رو بفهمم.
شما جای من بودید، چطور این موضوع رو با همسرتون مطرح میکردید؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه دختر نوجوونم و این روزا ذهنم خیلی درگیره. نمیدونم احساساتی که دارم از روی هیجانه یا واقعاً دلم میخواد زودتر وارد یه زندگی مشترک بشم، ولی یه چیزی هست که خیلی اذیتم میکنه؛ اونم اینه که بابام با هر کسی که برای خواستگاری میاد مخالفت میکنه.
هر بار که صحبت ازدواج پیش میاد، بابام یه ایرادی از طرف مقابل میگیره. یکی رو از نظر مالی قبول نداره، یکی رو از نظر خانوادگی، یکی رو هم میگه هنوز زوده و اصلاً به درد زندگی نمیخوره. منم میمونم که بالاخره قراره چه کسی رو قبول کنه!
من نمیگم هر کسی اومد باید حتماً جواب مثبت بدم، خودمم میدونم ازدواج شوخی نیست و باید دربارهاش خیلی فکر کرد. ولی دلم میخواد حداقل حرفم شنیده بشه و اجازه داشته باشم درباره آیندهام نظر بدم.
بعضی وقتا احساس میکنم بابام هنوز منو یه بچه کوچیک میبینه که خودش باید به جاش تصمیم بگیره. نمیدونه منم احساس دارم، به آینده فکر میکنم و دلم میخواد یه روزی زندگی خودمو داشته باشم.
از طرفی میترسم به خاطر مخالفتهای همیشگی بابام، یه روزی از روی لجبازی یا خستگی تصمیم اشتباهی بگیرم. برای همین سعی میکنم چیزی نگم، ولی ته دلم پر از حرفای نگفتهست.
نمیخوام بدون شناخت و عجله ازدواج کنم، فقط میخوام بابام بفهمه که مخالفت کردن با همه، بدون اینکه نظر منو جدی بگیره، راهحل نیست.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید واقعاً نگران آینده منه و میترسه انتخاب اشتباهی داشته باشم؛ ولی کاش به جای اینکه فقط درها رو ببنده، کمکم کنه درست انتخاب کنم.
دلم میخواد بدونم دخترایی که پدرشون با ازدواجشون مخالفن، چطور با این موضوع کنار میان؟ به نظرتون چطوری میتونم با بابام حرف بزنم که هم نگرانیهاش رو بفهمم، هم اونم حرف منو بشنوه؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه برادر دارم که همیشه برام عزیز بوده و از وقتی یادمه، دلم میخواسته توی زندگی بهترین اتفاقها براش بیفته. ولی چند وقته یه موضوعی پیش اومده که واقعاً فکرم رو درگیر کرده و نمیدونم چطور باید باهاش برخورد کنم.
برادرم مدتیه با یه خانم آشنا شده که قبلاً ازدواج کرده و طلاق گرفته. از اون مهمتر، چند سالی هم از برادرم بزرگتره. حالا برادرم چنان به این خانم وابسته شده که میگه فقط همین زن رو برای ازدواج میخوام و اصلاً حاضر نیست درباره انتخابش حرف کسی رو بشنوه.
من از اول سعی کردم چیزی نگم که فکر نکنه میخوام توی زندگیش دخالت کنم، ولی هرچی بیشتر میگذره، بیشتر نگرانش میشم. نه اینکه بخوام به اون خانم بیاحترامی کنم یا صرفاً به خاطر اینکه قبلاً ازدواج کرده، دربارهاش بد فکر کنم؛ اما بالاخره ازدواج تصمیم کوچیکی نیست و دلم میخواد برادرم با چشم باز انتخاب کنه.
چیزی که بیشتر نگرانم میکنه اینه که احساس میکنم برادرم الان بیشتر از روی علاقه و احساسش تصمیم میگیره و هنوز به همه جوانب زندگی مشترک فکر نکرده. وقتی هم سعی میکنیم باهاش حرف بزنیم، سریع ناراحت میشه و میگه شما نمیخواید خوشبختی منو ببینید.
من و خانوادهام فقط میخوایم مطمئن بشیم که این دو نفر واقعاً از نظر اخلاق، توقعات، شرایط زندگی و آینده با هم تفاهم دارن. اختلاف سن بهتنهایی برای من دلیل مخالفت نیست، ولی دوست دارم بدونم برادرم درباره تفاوتهای احتمالی و شرایط ازدواج قبلی این خانم فکر کرده یا نه.
از یه طرف میترسم اگر زیاد مخالفت کنیم، برادرم از ما فاصله بگیره و حتی بیشتر روی تصمیمش پافشاری کنه. از طرف دیگه هم نمیتونم بیتفاوت باشم و فقط نگاه کنم.
واقعاً موندم چه کار کنم. دلم نمیخواد یه روزی برسه که برادرم با عجله تصمیمی بگیره و بعداً خودش آسیب ببینه، ولی میدونم در نهایت این زندگی، زندگی خودشه و نمیتونیم به جاش انتخاب کنیم.
شما اگه جای من بودید، چطور با برادرتون حرف میزدید که هم نگرانیتون رو بفهمه، هم احساس نکنه دارید به انتخابش توهین میکنید؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دلم پر بود دنبال جایی میگشتم تا درونم را بیرون بریزم. به پارک رفتم. خلوت بود یکی دو پیرمرد روی نیمکت نشسته بودند و روزنامه میخواندند. وارد چمنها شدم. پشت یک درخت تنومند روی چمنها نشستم و تکیه ام را به درخت دادم. زانوها قائم و سرم میان دو دستم. غرق در فکر و بی توجه به اطراف کم کم بغضم از هم باز شد و زیر گریه زدم. مرتب صدای افشانی در گوشم و مغزم تکرار میشد:«برو بیرون...برو بیرون!»
هق هق گریه میکردم. آب بینی ام را بالا میکشیدم و زیر لب افشانی و کسی که برایم پاپوش درست کرده بود را نفرین میکردم. بعد دوباره یاد بی کسیم می افتادم. یاد بی پدری بی برادری مادری مریض که طاقت شنیدن هیچ مشکلی را نداشت. ای خدا به کی پناه ببرم. من که تنها امیدم درس و مدرسه بود حالا تنها امید آینده ام را از دست دادم. فردا چه کار کنم؟ با کی برم؟ جواب رئیس آموزش و پرورش را چه بدهم؟ محال است حرف مرا قبول کنند. نامه به اسم من نوشته شده بود. باز روزنه امیدم را در حرفها و قول فرید پیدا کردم. ظهر شده بود و مدارس تعطیل شدند.
خسته بودم. بلند شدم و به سوی خانه قدمهای سستم را برداشتم. وقتی به خانه رسیدم و وارد اتاق شدم مادرم منتظرم نشسته بود.
گفتم:«سلام»و پیرزن نگران و آشفته پرسید:«چی شده پری؟ تو را به خدا بگو چی شده؟ ها؟»
سکوت کرده بود باز جلوتر آمد. خسته و با چشمانی اشک آلود نگاهش کردم. دو دستش را روی شانههایم تکیه داد و محکم تکانم داد. «پری؟»
پرسید:«مدیرتان چی گفت؟»
سوز صدای دلشکستهاش قلبم را آزردهتر کرد. کتابهایم از شدت تکان روی زمین ریخت و بی آن که من حرفی بزنم هر دو زدیم زیر گریه. سرم را در سینه مادرم گذاشته بودم و هق هق میکردم. عصر فرحناز آمد.
اول پرسید:«چرا تنها برگشتی خانه؟ فرید نگران شده بود.»
و من موضوع بازرس و خانم افشانی را برایش تعریف کردم.
گفت:«از فرید برات پیغام آوردم.»
با عجله گفتم:«خب بگو.»
گفت:«قرار است امروز برود پیش عموی رضا. گفت خیالت راحت باشد هرکاری از دستش بربیاید کوتاهی نمیکند.
با ناامیدی گفتم..