eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
754 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 ✅امام علی: کسی که سخت گیری کند، پشمان، خسته و بیمار می گردد. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ✅امام علی: کسی که سخت گیری کند، پشمان، خسته و بیمار می گردد. ❌اگر شما سخت گیری بی جا به خرج دهید و طرف مقابل در بیان آن سکوت کند؛ این سکوت و گذشت ها بسیار خطرناک است. 💔چرا که به مرور زمان روی هم انباشته شده و زمانی بروز می کند و فرد، بهانه گیری می کند و محیط خانواده ناآرام می شود. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان شبتون بخیر اینجا کسی هست که تجربه سرباز فراری بودن داشته باشه خودش یا اطرافیانش؟یکی از دوستا سرباز فراریه و میخواد بدونه در چه حد اومدنشون به در خونه احتمال داره؟هفت ماهه نرفته.. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امشب زدیم بیرون، همین‌جوری بی‌برنامه… یه آهنگ گذاشتیم، از این حرف به اون حرف پریدیم، وسط راه هم کلی خندیدیم 😄❤️ گاهی لازم نیست برای خوشحال بودن اتفاق بزرگی بیفته؛ همین که دلت با یکی خوش باشه و از کنار هم بودن خسته نشین، خودش قشنگ‌ترین اتفاقه .. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... .. ‌
با کنجکاوی نگاهی به بهادر انداختم ! از شنیدن اسم ایوب قلبم  تالاپ و تلوپ صدا داد و  حس کردم  از ترس  بند دلم پاره شد . برای این که بهادر متوجه ی تغییر حالتم نشه ، نگاهم رو ازش دزدیدم و در حالی که سعی می کردم خونسرد  جلوه کنم  گفتم : ایوب !  پسر دایی مصطفی رو میگی ؟؟ بهادر گفت : آره دیگه . مگه چند تا ایوب هست که تو می شناسیش ؟! تو اون لحظه اون قدر ذهنم پریشون شده بود که  قدرت تمرکز نداشتم و حس می کردم  بهادر ممکنه صدای ضربان قلبم رو بشنوه و بهم شک کنه  اما  به هر جون کندنی بود با بی تفاوتی گفتم :  میدونم کی رو گفتی ! تعجبم از این جهت بود که ایوب نه تنها از تجارت هیچ  سر رشته ای نداره ، بلکه  هر بار می خواد کاری کنه ، یه گندی می زنه که خرابکاریش فقط با معجزه  درست می شه . یه وقت کاری رو به اون نسپرید ها بیچاره می شیم . اصلا به نظرم  شما دیگه نیاز به وردست و پادو و شریک  ندارید ! ماشالا چند تا برادردید ! احمد و محمود و رضا هم که هستن ! پشت هم رو بگیرید و به هم کمک کنید از پس همه چيز بر می‌آید ! بهادر چشم هاش رو بست و با لحن خواب آلودی گفت : بحث این مه ما چند نفریم نیست !  ایوب فکرش خوب کار می کنه ، لااقل با حرف هایی که امروز زد این طور نشون داد ! از این حرف ها گذشته آقا جانت آوردتش تو کار ! گویا  اول پیشنهادش رو به خود آقا جانت داده . آقا جانت هم وقتی دیده  بی راه نمی گه  با خودش شریکش  کرده .  به نظرم کسی رو که آقا جانت تایید کنه ، کار بلده !  در ضمن ایوب و رضا خیلی با هم رفیقن ، رضا امروز خیلی پشت ایوب دراومد !  تجارت که شوخی نیست ! به نظرم اگر رضا می دونست ایوب  هیچی بارش نیست اون طوری پشتش در نمی اومد ! از اولش هم باید حدس می زدم ایوب یه کاره و بیکاره این طوری عرض اندام نمی کنه ! پس پای رضا و منافعش در میون بود و خدا می دونه چه حقه ای توی کارش بود و با چه دروغ و دغلی آقا جان رو پخته بود تا پای ایوب رو به این ماجرا باز کنه ! اما مطمئنم پشت این شراکت یه منفعت بزرگ برای رضا بود و گرنه تا جایی که یادم می اومد رضا همیشه  ادعای بزرگی می کرد و  می خواست اختیار همه چیز رو خودش دست بگیره و حتی سر این موضوع گاهی با احمد و محمود که از اون بزرگ تر بودن هم بحث می کرد 🌸 ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خدا کند. فردا موقع رفتن رسید و فرید و فرحناز به دنبالم آمدند، اما هنگامی که در اتومبیل را باز کردم و قصد سوار شدن داشتم متوجه شدم لای در حیاط هنوز باز است.نگاهم را مستقیم به زیر در کشاندم.حدسم درست بود.کفشهای سفید ورزشی بهرام معلوم بود.داشت از درز در مرا نگاه میکرد.ولی من آنقدر گرفتار شده بودم که پاک این نگاهها و اذیت آزارها را فراموش کرده بودم .در بین راه اعصابم متشنج شده بود و دست و پایم را گم کرده بودم هر لحظه که چشمم به نامه می افتاد قلبم فرو میریخت و چهره خانم افشانی جلوی چشمم ظاهر میشد.مرتب سؤالهای تکراری میپرسیدم. فرحناز گفت:«رنگ صورتت مثل گچ شده.به خودت مسلط باش.» و فرید در ادامه صحبتهای فرحناز گفت:«پری خانم اگر در هر کاری فقط به خدا امید داشته باشی مطمئن باش مشکلت حل میشه.»چه قدر این پسر خوب و مهربان بود چه قدر زیبا حرف میزد چه مرگم بود که نمیتوانستم به او فکر کنم؟ مگر چه عیبی داشت...تابلوی اداره آموزش و پرورش را که دیدم. دیدم باز انتهای فکرم به نامه ختم شد .دوباره تپش قلبم شروع شد.فرید درحالی که در اتومبیل را باز میکرد و پیاده میشدخطاب به من گفت: «چند لحظه صبر کنید تا ببینم عموی رضا آمده؟» سرم را آهسته تکتان دادم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«چشم.»فرید رفت و من و فرحناز سکوت اختیار کرده بودیم.در اداره شلوغ بود.گاهی خانم و گاهی مردی داخل میرفت و دیگری بیرون می آمد.چند نفر هم روی پله ها اجتماع کرده بودند و ورقه یا پوشه در دست داشتند.چشمم را به در دوخته بودم تا ببینم فرید کی میاد.انگار تنها امیدم فرید بود یا همان عموی رضا.زیر لب دعا میکردم و به خدا متوسل میشدم.تا اینکه بالاخره فرید از پله ها پایین امد و نگاهم مستقیم به لبهایش بود تا ببینم چه میگوید.سرش را از پنجره داخل کرد و گفت: «پیاده شو!شانس آوردم هنوز نرفته بیرون.»دلم میخواست میتوانستم گریه کنم.التماس کنم.عجب گرفتاری شده بودم.من با تمام غرور مرتب به فرید میگفتم:«تو را به خدا آقا فرید یک کاری بکن.»نامه به دست پشت سر فرحناز و فرید وارد اداره شدم.فرید به سوی دری رفت که رویش نوشته بود«اطاق معاون»بعد آهسته چند ضربه به در زد و هرسه نفر وارد شدیم. مرد قد بلندی با موهای جو گندمی و سبیل نسبتا باریک که کمی هم آنها را تاب داده بود کنار کمد دفترش ایستاده بود و درحالی که پرونده ای را ورق میزد مشغول صحبت با زن جوانی بود که روی صندلی نشسته بود.زن جوان که به نظر معلم می آمد پای راست را روی چپ انداخته بود.رنگ موهایش با کت و دامن زیتونی که بر تن داشت و مطابقت میکرد.سیگار میکشید و صورتش همانند یک عروس آرایش کرده بود. از پشت انبوهی از دود لبخندش را میتوانستم ببینم. معاون یا همان عموی رضا که فرید او را آقای هژیری صدا زد پرونده را روی میز گذاشت و خطاب به معلم جوان گفت:«ببخشید چند لحظه اجازه بفرمایید من کار دوستم را راه بیاندازم.» معلم یک ابرویش را بالا انداخت و خیره به فرید گفت..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─