eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
776 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
خدا کند. فردا موقع رفتن رسید و فرید و فرحناز به دنبالم آمدند، اما هنگامی که در اتومبیل را باز کردم و قصد سوار شدن داشتم متوجه شدم لای در حیاط هنوز باز است.نگاهم را مستقیم به زیر در کشاندم.حدسم درست بود.کفشهای سفید ورزشی بهرام معلوم بود.داشت از درز در مرا نگاه میکرد.ولی من آنقدر گرفتار شده بودم که پاک این نگاهها و اذیت آزارها را فراموش کرده بودم .در بین راه اعصابم متشنج شده بود و دست و پایم را گم کرده بودم هر لحظه که چشمم به نامه می افتاد قلبم فرو میریخت و چهره خانم افشانی جلوی چشمم ظاهر میشد.مرتب سؤالهای تکراری میپرسیدم. فرحناز گفت:«رنگ صورتت مثل گچ شده.به خودت مسلط باش.» و فرید در ادامه صحبتهای فرحناز گفت:«پری خانم اگر در هر کاری فقط به خدا امید داشته باشی مطمئن باش مشکلت حل میشه.»چه قدر این پسر خوب و مهربان بود چه قدر زیبا حرف میزد چه مرگم بود که نمیتوانستم به او فکر کنم؟ مگر چه عیبی داشت...تابلوی اداره آموزش و پرورش را که دیدم. دیدم باز انتهای فکرم به نامه ختم شد .دوباره تپش قلبم شروع شد.فرید درحالی که در اتومبیل را باز میکرد و پیاده میشدخطاب به من گفت: «چند لحظه صبر کنید تا ببینم عموی رضا آمده؟» سرم را آهسته تکتان دادم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«چشم.»فرید رفت و من و فرحناز سکوت اختیار کرده بودیم.در اداره شلوغ بود.گاهی خانم و گاهی مردی داخل میرفت و دیگری بیرون می آمد.چند نفر هم روی پله ها اجتماع کرده بودند و ورقه یا پوشه در دست داشتند.چشمم را به در دوخته بودم تا ببینم فرید کی میاد.انگار تنها امیدم فرید بود یا همان عموی رضا.زیر لب دعا میکردم و به خدا متوسل میشدم.تا اینکه بالاخره فرید از پله ها پایین امد و نگاهم مستقیم به لبهایش بود تا ببینم چه میگوید.سرش را از پنجره داخل کرد و گفت: «پیاده شو!شانس آوردم هنوز نرفته بیرون.»دلم میخواست میتوانستم گریه کنم.التماس کنم.عجب گرفتاری شده بودم.من با تمام غرور مرتب به فرید میگفتم:«تو را به خدا آقا فرید یک کاری بکن.»نامه به دست پشت سر فرحناز و فرید وارد اداره شدم.فرید به سوی دری رفت که رویش نوشته بود«اطاق معاون»بعد آهسته چند ضربه به در زد و هرسه نفر وارد شدیم. مرد قد بلندی با موهای جو گندمی و سبیل نسبتا باریک که کمی هم آنها را تاب داده بود کنار کمد دفترش ایستاده بود و درحالی که پرونده ای را ورق میزد مشغول صحبت با زن جوانی بود که روی صندلی نشسته بود.زن جوان که به نظر معلم می آمد پای راست را روی چپ انداخته بود.رنگ موهایش با کت و دامن زیتونی که بر تن داشت و مطابقت میکرد.سیگار میکشید و صورتش همانند یک عروس آرایش کرده بود. از پشت انبوهی از دود لبخندش را میتوانستم ببینم. معاون یا همان عموی رضا که فرید او را آقای هژیری صدا زد پرونده را روی میز گذاشت و خطاب به معلم جوان گفت:«ببخشید چند لحظه اجازه بفرمایید من کار دوستم را راه بیاندازم.» معلم یک ابرویش را بالا انداخت و خیره به فرید گفت..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🍃🌸 هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز هفدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۱ روز سـه‌شـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد رسـول پـور مـراد، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
شهیدی که چشمان رنگی‌اش را کسی ندید🥺👀 🌷شـهـیـد رسـول پـور مـراد🌷 تاریخ تولد: ۲۶ / ۱۲ / ۱۳۶۷ تاریخ شهادت: ۲۰ / ۷ / ۱۳۹۴ محل تولد: تاکستان،قزوین محل شهادت: سوریه خواهر شهید←رسول در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شد📚چند ماهی بود که با دخترعمه ۱۹ ساله ام عقد کرده💍و قرار بود بعد از بازگشت از سوریه مراسم عروسی نیز برگزار شود اما لباس شهادت را بر تن کرد🥀نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد و همیشه در طول شبانه روز با وضو بود📿صبح‌های جمعه ندای یا صاحب الزمان(عج) در دعای ندبه‌اش بلند بود و هیچ وقت آن را ترک نمیکرد🥺به ما چیزی در خصوص کارهایش نمیگفت اما چند روز قبل از رفتنش به زیارت امام رضا(ع) رفت و بعد هم از همه حلالیت طلبید و گفت: برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سوریه می‌رود💛 راوی←آقا رسول چند سال مسئول برگزاری دعای ندبه تو مسجد محل بودن و بعد دعا صبحونه میدادن🍳خانمی میگفت چند وقتی ایشون صبحونه برا خانوما میاوردن و نکته اینکه خانوم میگفت بعد شهادتشون وقتی عکسشون دیدم تازه فهمیدم چشاشون رنگیه👀 خواهر شهید←رسول به محرم و نامحرم بسیار اهمیت میداد و به دختران و بانوان فامیل و دوستان توصیه میکرد در معرض نگاه و دید نامحرم قرار نگیریم⚡️او از بس سر به زیر بود و به محرم و نامحرم توجه میکرد چشمان رنگی‌‌اش را کسی ندید❗️میگفت اگر من هم نبودم دعای ندبه را ترک نکنید و باشکوه آن را برگزار کنید🌱 او از تک تیراندازهای ماهر سپاه بود با تخصص و هوش بالایی که داشت می‌درخشید🌙عاقبت با اصابت تیر مستقیم💥۲۰ مهر ۱۳۹۴ به مقام شهادت نائل شد🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کمی که خشمش فروکشی شد گفت +نمیخوام کسی چیزی بفهمه، میام خونه ی شما عطیه رو میفرستم قابله رو خبر کنه ببینیم چه خاکی به سرمون شده باشه ای گفتم و از جا بلند شدم و از عمارت بیرون زدم و سریع به سمت خونه رفتم، صدای شعر خوندن عطیه از تو اتاق میومد، آهسته در اتاق رو باز کردم. ستاره روی پاش خوابیده بود و عطیه با گریه داشت براش شعر میخوند. اشاره ای به ستاره کردم و گفتم +خوابه؟ عطیه صورت خیس از اشکش رو پاک کرد و گفت +بله خانم، انقدر گریه کرد که خوابش برد با غصه نشستم کنارش و آهسته گفتم +دیگه چیزی بهت نگفت؟ حرفی نزد؟ گریه ی عطیه شدت گرفت، با دست جلوی دهنش رو گرفت تا صداش بالا نره، سریع ستاره رو بلند کردم و بردم گوشه ی اتاق خوابوندم، دختر بیچاره انقدر گریه کرده بود که بیهوش شده بود انگار. از خواب بودنش که مطمئن شدم برگشتم سمت عطیه +چی شده عطیه؟ چیزی گفت من که رفتم؟ عطیه با هق هق گفت +خدا منو مرگ بده... دارم دق میکنم زرتاج خانم، به خدا خودم رو تو این ماجرا مقصر میدونم، چند بار شما بهم گفتید حواسم به این دختر باشه منتهی من احمق فکر کردم شما بیخود حساسیت به خرج میدید... از کجا میدونستم آخه؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
همون طور که داشتم توی دلم حرص می خوردم لب هام رو بهم فشار دادم و با لحن سردی گفتم : ایوب موذی و فریبکاره . از من می شنوی ازش فاصله بگیرید تا یه گندی نزده ! آقا جانم هم اگر بهش کار داده و رو حرفش حساب کرده فقط به خاطر محبوبه ست . لابد می خواد وسط این بده بستون با فرنگی‌ها ، یه چیزی هم نصیب اون ها بشه تا زندگیشون جون بگیره و گرنه ایوب رو چه به این غلط ها ! بهادر خنده ی کوتاهی کرد و گفت : یادم باشه به آقا جانت بگم مهربانو خانوم این قدر صاحب نظر شده که دیگه به آقا جانش هم اعتماد نداره و فکر می کنه کاسه ای زیر کاسه ی دایی زاده ش هست . فکر کنم آقا جانت اگر حرف هات رو بشنوه ، کله ت رو بکنه و بندازه جلوی گربه . عصبانیت لب هام رو بهم فشار دادم و گفتم : اگر این کار باعث می شه دست ایوب براتون رو شه و ازش فاصله بگیرید من مشکلی ندارم . حتما حرف هام رو به آقا جانم بگو ! یه جوری هم بگو که بی برو برگرد دُم ایوب رو بگیره و از حجره پرتش کنه بیرون ! بهادر تو خواب و بیدار چشم کشداری و گفت و من با فکری که به شدت آشفته و پریشون بود تا خود صبح ، خواب به چشم هام نیومد . هوا گرگ و میش بود که صدای ترق توروق رو از حیاط شنیدم . از این که بلاخره صبح شده بود خیلی خوشحال بودم و حس می کردم همین اول کاری می تونم دم ایوب رو قیچی کنم و شرش رو از سر همه کم کنم.. برای همین با عجله بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم مادرم کنار حوص نشسته بود و اقدس داشت توی مطبخ ظرف و ظروف مهمونی شب گذشته رو جاگیر می کرد . سلام کوتاهی کردم و کنار مادرم نشستم . بدون این که نگاهم کنه گفت : علیک سلام . زود بیدار شدی ! دختر خونه که بودی تا لنگ ظهر می خوابیدی ! آه سردی کشیدم و گفتم : می خواستم بخوابم اما خوابم نبرد ، نگران بودم . مادرم زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت : خوبه که بلاخره توام فهمیدی فکر و خیال چیه و چطور آدم رو دیوونه می کنه و خواست از جا بلند شه که هول زده گفتم : خبر دارید ایوب می خواد تو کار تجارت با آقا جان و حاج مراد شراکت کنه ؟! مادرم چینی به پیشونیش انداخت و گفت : آقا جانت یه چیزهایی بهم گفته ، اما این حرف ها چه دخلی به تو داره ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 در جواب خانمی که حوصله آشپزی نداره: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در جواب خانمی که حوصله آشپزی نداره عزیزم اول از همه خودتو سرزنش نکن. وقتی آدم همه کارای خونه رو انجام میده، طبیعیه یه کاری براش سنگین بشه. آشپزی رو فعلاً ساده کن؛ غذاهای کم‌دردسر درست کن و لازم نیست هر روز غذای مفصل داشته باشین. 🍃🌸 من خودم یه مدت دقیقاً همین‌طوری بودم. فهمیدم مشکل از غذا درست کردن نیست، از اینه که همه کارها افتاده روی دوش خودم. وقتی کارها رو بین اعضای خونه تقسیم کردم، کم‌کم حالم بهتر شد. آشپزی هم نباید فقط وظیفه زن خونه باشه. 🍃🌸 به نظرم چند روز اصلاً دنبال غذای جورواجور نباش. عدسی، املت، کوکو، ماکارونی، سیب‌زمینی و تخم‌مرغ یا یه غذای ساده هم غذاست. قرار نیست هر روز سفره رستورانی پهن کنی. 🍃🌸 یه چیزی که خیلی کمک می‌کنه اینه که مواد اولیه رو یه روز آماده کنی. مثلاً پیاز و سبزی و بعضی چیزها رو از قبل آماده بذاری. روزی که خسته‌ای، همین آماده بودن مواد کلی از فشار آشپزی کم می‌کنه پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7