#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امشب زدیم بیرون، همینجوری بیبرنامه…
یه آهنگ گذاشتیم، از این حرف به اون حرف پریدیم، وسط راه هم کلی خندیدیم 😄❤️
گاهی لازم نیست برای خوشحال بودن اتفاق بزرگی بیفته؛
همین که دلت با یکی خوش باشه و از کنار هم بودن خسته نشین، خودش قشنگترین اتفاقه ..
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با کنجکاوی نگاهی به بهادر انداختم ! از شنیدن اسم ایوب قلبم تالاپ و تلوپ صدا داد و حس کردم از ترس بند دلم پاره شد . برای این که بهادر متوجه ی تغییر حالتم نشه ، نگاهم رو ازش دزدیدم و در حالی که سعی می کردم خونسرد جلوه کنم گفتم : ایوب ! پسر دایی مصطفی رو میگی ؟؟
بهادر گفت : آره دیگه . مگه چند تا ایوب هست که تو می شناسیش ؟!
تو اون لحظه اون قدر ذهنم پریشون شده بود که قدرت تمرکز نداشتم و حس می کردم بهادر ممکنه صدای ضربان قلبم رو بشنوه و بهم شک کنه اما به هر جون کندنی بود با بی تفاوتی گفتم : میدونم کی رو گفتی ! تعجبم از این جهت بود که ایوب نه تنها از تجارت هیچ سر رشته ای نداره ، بلکه هر بار می خواد کاری کنه ، یه گندی می زنه که خرابکاریش فقط با معجزه درست می شه . یه وقت کاری رو به اون نسپرید ها بیچاره می شیم . اصلا به نظرم شما دیگه نیاز به وردست و پادو و شریک ندارید ! ماشالا چند تا برادردید ! احمد و محمود و رضا هم که هستن ! پشت هم رو بگیرید و به هم کمک کنید از پس همه چيز بر میآید !
بهادر چشم هاش رو بست و با لحن خواب آلودی گفت : بحث این مه ما چند نفریم نیست ! ایوب فکرش خوب کار می کنه ، لااقل با حرف هایی که امروز زد این طور نشون داد ! از این حرف ها گذشته آقا جانت آوردتش تو کار ! گویا اول پیشنهادش رو به خود آقا جانت داده . آقا جانت هم وقتی دیده بی راه نمی گه با خودش شریکش کرده . به نظرم کسی رو که آقا جانت تایید کنه ، کار بلده ! در ضمن ایوب و رضا خیلی با هم رفیقن ، رضا امروز خیلی پشت ایوب دراومد ! تجارت که شوخی نیست ! به نظرم اگر رضا می دونست ایوب هیچی بارش نیست اون طوری پشتش در نمی اومد !
از اولش هم باید حدس می زدم ایوب یه کاره و بیکاره این طوری عرض اندام نمی کنه ! پس پای رضا و منافعش در میون بود و خدا می دونه چه حقه ای توی کارش بود و با چه دروغ و دغلی آقا جان رو پخته بود تا پای ایوب رو به این ماجرا باز کنه ! اما مطمئنم پشت این شراکت یه منفعت بزرگ برای رضا بود و گرنه تا جایی که یادم می اومد رضا همیشه ادعای بزرگی می کرد و می خواست اختیار همه چیز رو خودش دست بگیره و حتی سر این موضوع گاهی با احمد و محمود که از اون بزرگ تر بودن هم بحث می کرد 🌸
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خدا کند.
فردا موقع رفتن رسید و فرید و فرحناز به دنبالم آمدند، اما هنگامی که در اتومبیل را باز کردم و قصد سوار شدن داشتم متوجه شدم لای در حیاط هنوز باز است.نگاهم را مستقیم به زیر در کشاندم.حدسم درست بود.کفشهای سفید ورزشی بهرام معلوم بود.داشت از درز در مرا نگاه میکرد.ولی من آنقدر گرفتار شده بودم که پاک این نگاهها و اذیت آزارها را فراموش کرده بودم
.در بین راه اعصابم متشنج شده بود و دست و پایم را گم کرده بودم هر لحظه که چشمم به نامه می افتاد قلبم فرو میریخت و چهره خانم افشانی جلوی چشمم ظاهر میشد.مرتب سؤالهای تکراری میپرسیدم.
فرحناز گفت:«رنگ صورتت مثل گچ شده.به خودت مسلط باش.»
و فرید در ادامه صحبتهای فرحناز گفت:«پری خانم اگر در هر کاری فقط به خدا امید داشته باشی مطمئن باش مشکلت حل میشه.»چه قدر این پسر خوب و مهربان بود چه قدر زیبا حرف میزد چه مرگم بود که نمیتوانستم به او فکر کنم؟
مگر چه عیبی داشت...تابلوی اداره آموزش و پرورش را که دیدم.
دیدم باز انتهای فکرم به نامه ختم شد
.دوباره تپش قلبم شروع شد.فرید درحالی که در اتومبیل را باز میکرد و پیاده میشدخطاب به من گفت:
«چند لحظه صبر کنید تا ببینم عموی رضا آمده؟»
سرم را آهسته تکتان دادم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«چشم.»فرید رفت و من و فرحناز سکوت اختیار کرده بودیم.در اداره شلوغ بود.گاهی خانم و گاهی مردی داخل میرفت و دیگری بیرون می آمد.چند نفر هم روی پله ها اجتماع کرده بودند و ورقه یا پوشه در دست داشتند.چشمم را به در دوخته بودم تا ببینم فرید کی میاد.انگار تنها امیدم فرید بود یا همان عموی رضا.زیر لب دعا میکردم و به خدا متوسل میشدم.تا اینکه بالاخره فرید از پله ها پایین امد و نگاهم مستقیم به لبهایش بود تا ببینم چه میگوید.سرش را از پنجره داخل کرد و گفت:
«پیاده شو!شانس آوردم هنوز نرفته بیرون.»دلم میخواست میتوانستم گریه کنم.التماس کنم.عجب گرفتاری شده بودم.من با تمام غرور مرتب به فرید میگفتم:«تو را به خدا آقا فرید یک کاری بکن.»نامه به دست پشت سر فرحناز و فرید وارد اداره شدم.فرید به سوی دری رفت که رویش نوشته بود«اطاق معاون»بعد آهسته چند ضربه به در زد و هرسه نفر وارد شدیم.
مرد قد بلندی با موهای جو گندمی و سبیل نسبتا باریک که کمی هم آنها را تاب داده بود کنار کمد دفترش ایستاده بود و درحالی که پرونده ای را ورق میزد مشغول صحبت با زن جوانی بود که روی صندلی نشسته بود.زن جوان که به نظر معلم می آمد پای راست را روی چپ انداخته بود.رنگ موهایش با کت و دامن زیتونی که بر تن داشت و مطابقت میکرد.سیگار میکشید و صورتش همانند یک عروس آرایش کرده بود.
از پشت انبوهی از دود لبخندش را میتوانستم ببینم.
معاون یا همان عموی رضا که فرید او را آقای هژیری صدا زد پرونده را روی میز گذاشت و خطاب به معلم جوان گفت:«ببخشید چند لحظه اجازه بفرمایید من کار دوستم را راه بیاندازم.»
معلم یک ابرویش را بالا انداخت و خیره به فرید گفت..
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🍃🌸
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هفدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۱ روز سـهشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد رسـول پـور مـراد، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
شهیدی که چشمان رنگیاش را کسی ندید🥺👀
🌷شـهـیـد رسـول پـور مـراد🌷
تاریخ تولد: ۲۶ / ۱۲ / ۱۳۶۷
تاریخ شهادت: ۲۰ / ۷ / ۱۳۹۴
محل تولد: تاکستان،قزوین
محل شهادت: سوریه
خواهر شهید←رسول در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شد📚چند ماهی بود که با دخترعمه ۱۹ ساله ام عقد کرده💍و قرار بود بعد از بازگشت از سوریه مراسم عروسی نیز برگزار شود اما لباس شهادت را بر تن کرد🥀نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد و همیشه در طول شبانه روز با وضو بود📿صبحهای جمعه ندای یا صاحب الزمان(عج) در دعای ندبهاش بلند بود و هیچ وقت آن را ترک نمیکرد🥺به ما چیزی در خصوص کارهایش نمیگفت اما چند روز قبل از رفتنش به زیارت امام رضا(ع) رفت و بعد هم از همه حلالیت طلبید و گفت: برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سوریه میرود💛
راوی←آقا رسول چند سال مسئول برگزاری دعای ندبه تو مسجد محل بودن و بعد دعا صبحونه میدادن🍳خانمی میگفت چند وقتی ایشون صبحونه برا خانوما میاوردن و نکته اینکه خانوم میگفت بعد شهادتشون وقتی عکسشون دیدم تازه فهمیدم چشاشون رنگیه👀
خواهر شهید←رسول به محرم و نامحرم بسیار اهمیت میداد و به دختران و بانوان فامیل و دوستان توصیه میکرد در معرض نگاه و دید نامحرم قرار نگیریم⚡️او از بس سر به زیر بود و به محرم و نامحرم توجه میکرد چشمان رنگیاش را کسی ندید❗️میگفت اگر من هم نبودم دعای ندبه را ترک نکنید و باشکوه آن را برگزار کنید🌱 او از تک تیراندازهای ماهر سپاه بود با تخصص و هوش بالایی که داشت میدرخشید🌙عاقبت با اصابت تیر مستقیم💥۲۰ مهر ۱۳۹۴ به مقام شهادت نائل شد🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کمی که خشمش فروکشی شد گفت
+نمیخوام کسی چیزی بفهمه، میام خونه ی شما عطیه رو میفرستم قابله رو خبر کنه ببینیم چه خاکی به سرمون شده
باشه ای گفتم و از جا بلند شدم و از عمارت بیرون زدم و سریع به سمت خونه رفتم، صدای شعر خوندن عطیه از تو اتاق میومد، آهسته در اتاق رو باز کردم. ستاره روی پاش خوابیده بود و عطیه با گریه داشت براش شعر میخوند. اشاره ای به ستاره کردم و گفتم
+خوابه؟
عطیه صورت خیس از اشکش رو پاک کرد و گفت
+بله خانم، انقدر گریه کرد که خوابش برد
با غصه نشستم کنارش و آهسته گفتم
+دیگه چیزی بهت نگفت؟ حرفی نزد؟
گریه ی عطیه شدت گرفت، با دست جلوی دهنش رو گرفت تا صداش بالا نره، سریع ستاره رو بلند کردم و بردم گوشه ی اتاق خوابوندم، دختر بیچاره انقدر گریه کرده بود که بیهوش شده بود انگار.
از خواب بودنش که مطمئن شدم برگشتم سمت عطیه
+چی شده عطیه؟ چیزی گفت من که رفتم؟
عطیه با هق هق گفت
+خدا منو مرگ بده... دارم دق میکنم زرتاج خانم، به خدا خودم رو تو این ماجرا مقصر میدونم، چند بار شما بهم گفتید حواسم به این دختر باشه منتهی من احمق فکر کردم شما بیخود حساسیت به خرج میدید... از کجا میدونستم آخه؟