eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
759 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 من از رسم مازندران برات گفتم،حالا میخوام برات از رسم شهر خودم قزوین بگم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جونم خوبی؟ من از رسم مازندران برات گفتم،حالا میخوام برات از رسم شهر خودم قزوین بگم این رسم فقط برای قزوینی‌های اصیل هست و اگه عروس و داماد هردو قزوینی اصیل باشن اجرا میشه روز عروسی آقای داماد همراه چندتا رفقای خیلی نزدیکش(اکثرا فامیل مثل پسردایی،پسرخاله)همراه یه خانم به جز مادر داماد(خواهر یا خاله یا عمه) میرن صبحونه خونه‌ی پدرزن عروس‌خانم یه چای دو رنگ شیرین(زیر آب جوش،رو چای) برای داماد میبره و یه انعام خوب(تا چندسال پیش طلا ارزون طلا میگرفت) همراه اون خانم فامیل داماد میره آرایشگاه موقع رفتن داماد،پدرزن زحمت میکشه یه گوسفند برای داماد قربونی میکنه(چندساله این قربونی حذف شده) عروس و داماد میرن آرایشگاه و موقع رفتن،آقای داماد یه گل میذاره روی دستگیره‌ی در،برای نرمی دل مادرزن... 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 پاییز سال ۱۳۷۸ بود.. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز سال ۱۳۷۸ بود... اون موقع‌ها که اگه عاشق کسی می‌شدی، نه می‌تونستی براش آهنگ بفرستی، نه نصف شب زنگ بزنی و بگی دلم برات تنگ شده؛ باید یه جوری حرف دلت رو می‌رسوندی که کسی نفهمه! من و مهدی هنوز نامزد هم نبودیم. فقط خانواده‌هامون همدیگه رو می‌شناختن و گاهی توی مهمونی‌های فامیلی همدیگه رو می‌دیدیم. من عاشق آهنگای قدیمی بودم و اون اینو فهمیده بود. یه روز پاییزی که با خانواده‌اش اومده بودن خونه‌مون، موقع رفتن یه نوار کاست داد دست برادرم و گفت: «این رو بده خواهرت، چند تا آهنگ قشنگ ضبط کردم، شاید دوست داشته باشه.» نمی‌دونین با چه ذوقی رفتم توی اتاق و نوار رو گذاشتم توی ضبط قدیمی‌مون! اولش چند تا آهنگ عاشقانه بود، بعد صدای خودش اومد که با خنده گفت: «اگه داری این نوار رو گوش می‌دی، یعنی بالاخره تونستم یه جوری باهات حرف بزنم که لازم نباشه هر بار جلوی بقیه ساکت بمونم...» همون‌جا ضبط رو خاموش کردم! صورتم از خجالت داغ شده بود. دوباره روشنش کردم، دوباره گوش دادم و تا شب چند بار نوار رو عقب و جلو کردم. چند ماه بعد، وقتی برای خواستگاری اومدن، فهمیدم اون نوار فقط یه بهونه بوده؛ مهدی مدت‌ها بود دلش می‌خواست باهام حرف بزنه، ولی نمی‌دونسته چطوری. بالاخره ازدواج کردیم. سال‌ها گذشت. نوارهای کاست جاشون رو به سی‌دی و بعد گوشی دادن. ضبط قدیمی‌مون هم سال‌ها گوشه انباری خاک می‌خورد. تا اینکه یه عصر پاییزی، دخترم داشت وسایل قدیمی رو مرتب می‌کرد که نوار رو پیدا کرد. با خنده آوردش پیشم و گفت: «مامان، این دیگه چیه؟ چرا اسم بابا روش نوشته شده؟» نوار رو ازش گرفتم و گفتم: «این یه راز قدیمیه که دیگه وقتشه خودتونم بدونین!» شب که همسرم اومد خونه، نوار رو گذاشتم جلویش. تا دیدش، زد زیر خنده و گفت: «وای خدا! هنوز اینو نگه داشتی؟» گفتم: «مگه می‌شه اولین حرف عاشقانه‌ات رو بندازم دور؟» ضبط رو روشن کردیم. نوار هنوز کار می‌کرد، اما صدای مهدی خش‌دار و دور شده بود. وقتی صدای جوون‌ترش توی خونه پیچید، هر دومون ساکت شدیم. بعد از تموم شدن نوار، نگاهم کرد و گفت: «اون موقع فکر می‌کردم عاشقی یعنی یه آهنگ ضبط کنم و با هزار تا ترس برسونمش دستت... نمی‌دونستم یه روز می‌رسه که همین‌جا کنارم می‌شینی و بعد از این همه سال، هنوز با شنیدن صدام لبخند می‌زنی.» دستم رو گرفت و ادامه داد: «اگه برگردم به اون روزا، باز همون نوار رو برات ضبط می‌کنم؛ فقط این بار آخرش می‌گم نگران نباش، یه روز می‌رسه که دیگه مجبور نیستیم حرفامون رو یواشکی بزنیم.» من خندیدم و گفتم: «ولی اون‌وقت دیگه اون‌قدر هیجان نداشت!» و دوباره هر دو خندیدیم... راستش بعضی چیزها فقط وسیله نیستن؛ یه تکه از جوونی آدم رو توی خودشون نگه می‌دارن. یه نوار کاست، یه دست‌خط قدیمی، یه عکس رنگ‌ورورفته... چیزهایی که با دیدنشون، برای چند دقیقه از زندگی امروزت بیرون میای و دوباره همون آدم جوونی می‌شی که با شنیدن یه جمله ساده، تا آخر شب لبخند روی لبش می‌موند. ❤️📼🍂 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من ی سوال همیشه ذهنم را درگیر کرده شایداینجاخانماجوابی داشته باشند بگن پس سوالمو اینجامطرح میکنم تا جواب بدین ازخانمایی ک 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانم سلام خانمای گروه من ی سوال همیشه ذهنم را درگیر کرده شایداینجاخانماجوابی داشته باشند بگن پس سوالمو اینجامطرح میکنم تا جواب بدین ازخانمایی ک موهاشون رابیرون میزارن ونامحرم میبینه میخام ببینم عذاب وجدان یاترس ندارن من خودم اگه موهام بیرون باشه ترس ازعذابی که در انتظارم هس دچارش میشم ازفرموده پیامبرخدا که فرموده هرکه موهاش رانامحرم ببینه ازتارموهاش اویزونش میکنن وعذابش میدن در آخرت زندگی جاویدان ماس ودنیازودگذره بعدباخودم میگم واقعا ارزشش راندارع موهام بیرون باش میخام ببینم شمااینجورفکرنمیکنید 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 ما یه دختر و یه پسر داریم،دخترم دو سال بزرگتره پسرم ۱۹سالشه و پارسال با دوستاش رفتن دعوا این گیر افتاد و رفت دادگاه و بازداشت و واسش پرونده تشکیل شد 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان ممنون از کانال خوبت برای ما پدر و مادرا که تو خونه جوان داریم خیلی مفیده خدا حفظت کنه ما یه دختر و یه پسر داریم،دخترم دو سال بزرگتره پسرم ۱۹سالشه و پارسال با دوستاش رفتن دعوا این گیر افتاد و رفت دادگاه و بازداشت و واسش پرونده تشکیل شد پسر بد و شَری نیست ولی تحت تاثیر دوستاش و جو قرار گرفت و این اتفاق افتاد برای دخترم خواستگار اومده و قرار بله‌برون گذاشتیم الان نمیدونیم این قضیه رو بهشون بگیم یا نه؟! دخترم نگرانه که اگه بفهمن فکر کنن داداشش جزو ارازل و اوباشه و ازدواج به‌هم بخوره از طرفی میگیم شاید از زبون بقیه بشنون و بد بشه و فکر کنن پنهون‌کاری کردیم بازم تاکید میکنم که پسرم اصلا دعوایی و لات و...نیست،کلا یه بار تو زندگیش این اشتباه کرده و الانم خیلی پشیمونه و سربه‌راه شده 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 خواستم از مراسم عروسی روستای خودم بگم شهر علیشاه،تبریز 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانم روز بخیر انشاالله خدا شما و همه‌ی جوانهای مملکتم رو خوشبخت کنه خواستم از مراسم عروسی روستای خودم بگم شهر علیشاه،تبریز ما برای عروس و داماد مفصل خرید میکنیم یه روز خونه‌ی پسر جشن می‌گیرند برای خانمها و می‌زنند و می‌رقصند و پذیرایی میشن و لباس و طلا و خریدهای عروس رو که توی سینی‌های بزرگ چیدن و تزیین کردن،خونه‌ی پسر نشون کسانی که تو مجلس هستند می‌دهند و به این جشن می‌گویند«پارچه» فردای اون روز همه‌ی اون وسایل را فامیل‌های داماد می‌برند خونه‌ی عروس و باز خونه‌ی عروس که جشن هستش، اونجا نشون کسانی که تو جشن هستند می‌دهند این روز برای عروس پارچه میارند و طلاهای عروس را اونجا میندازند گوش و گردنش و... یه شب هم حنابندان می‌گیرند و خانواده‌ی پسر برای پسر،و خانواده‌ی دختر برای دختر یک جشن مفصل،مثل همان جشنی که ما در تالار می‌گیریم،می‌گیرند شب قبل از شام خانواده‌ی داماد برای عروس حنا می‌برند و در دستهای عروس حنا می‌گذارند و برمی‌گردند و به جشن خودشان می‌رسند و اما عروس‌برون می‌ماند برای فردای حنابندان عروس را داماد صبح به آرایشگاه می‌برد و بعد از ظهر داماد همراه جوانها و چندتا از بزرگان به دنبال عروس به آرایشگاه می‌روند و عروس را به خانه‌ی پدرش می‌برند برادرشوهرش کمر عروس را با روبان قرمز که ۳دفعه آن را از کمرش رد کرده،می‌بندد موقع بستن،گاهی اوقات عروس برای این که بگذارد کمرش را ببندد از برادرشوهرش انعام می‌گیرد و در بعضی خانواده‌ها برادرشوهر کمر عروس را نمی‌بندد تا از مادر و پدر عروس انعام بگیرد بعد عروس را خانواده‌ی داماد با کلی عزت و احترام به خانه‌ی پدرشوهرش می‌برند مادرشوهر که از قبل در خانه منتظر است،۲تا تخم‌مرغ زیر پای عروس میگذارد تا عروس تخم‌مرغ‌ها را با پا بشکند بعد نعلبکی چینی میگذارند،آن را هم با کف کفش محکم باید بزند و بشکند بعد از آن از روی آتش کوچکی که روشن کردن و رویش سینی گذاشته شده،می پرد کسانی که توان مالی دارند جلوی عروسی گوسفند قربانی میکنند و بعد عروس به خانه‌ی خود می‌رود. تجربه 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفت:« بفرمایید.» و هر دو وارد شدند. فرحناز کنار من و فرید پشت به در ایستاد. هر سه به او نگاه میکردیم. به چشمان درشت و به برق نگاهش. از روی صندلی بلند شد. کت و شلوار طوسی قدش را بلندتر نشان میداد. دگمۀ کتش را بست و به سوی من آمد. از نگاه کردن به چشمهایش وحشت داشتم. پرسید:« فردا با بزرگترت بیا.» گردنم را بالا گرفتم تا بتوانم به صورتش نگاه کنم. بعد گفتم :« بزرگترم مریض است.» دوباره رفت پشت میزش نشست و گفت: « پس بیرون منتظر بمانید.» بی آن که هیچ کدام حرفی بزنیم بیرون رفتیم و من آهسته در را بستم. هر سه به یکدیگر نگاه میکردیم. چند لحظه گذشت. دیگر جان از دهانم داشت بیرون میزد. دوباره در زدم. فرید گفت:« چیکار داری؟ هنوز که صدایت نکرده.» با عصبانیت گفتم:« مگر مطب دکتر است؟ قلبم از کار افتاد. می خواهم زودتر بفهمم چه بلایی قرار است سرم بیاید.» که صدای رئیس اداره را شنیدم.« بیا تو.» تو رفتم و باز در را بستم. دوباره گفت:« بیا جلو.» این بار جلوی میز رفتم و دستم را به میز تکیه دادم. نامه ای دستم داد و گفت:« شما از این دبیرستان اخراجی !» اول فکر کردم خواب میبینم. یا صدایش را اشتباه می شنوم. مانند گیج‌ها پرسیدم:« اخراجم؟» بی رحمانه گفت:« بفرمایید.»و دستش را به سمت در گرفت. سرم گیج رفت و چشمم سیاهی می رفت. او را تار میدیدم. اتاق دور سرم می‌چرخید. باز خودم را کنترل کردم. گریه نکردم. حتی بغض هم نکرده بودم. کار از این حرفها گذشته بود. به میزش تکیه دادم و گفتم:« به خدا من این نامه را ننوشتم.» ولی هیچ جوابی نداد. دوباره گفتم:« اگر من نوشته بودم که اسم خودم را نمی نوشتم.» باز جوابی نداد. کمی صدایم را بلندتر کردم و گفتم:« من شکایت میکنم.» گفت:« بفرمایید هر کاری میخواهید بکنید.» نامه در دستم می لرزید. آهسته و سست، گیج و منگ قدم‌هایم را برداشتم و بیرون رفتم..