🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانم روز بخیر
انشاالله خدا شما و همهی جوانهای مملکتم رو خوشبخت کنه
خواستم از مراسم عروسی روستای خودم بگم
شهر علیشاه،تبریز
ما برای عروس و داماد مفصل خرید میکنیم
یه روز خونهی پسر جشن میگیرند برای خانمها و میزنند و میرقصند و پذیرایی میشن و لباس و طلا و خریدهای عروس رو که توی سینیهای بزرگ چیدن و تزیین کردن،خونهی پسر نشون کسانی که تو مجلس هستند میدهند و به این جشن میگویند«پارچه»
فردای اون روز همهی اون وسایل را فامیلهای داماد میبرند خونهی عروس و باز خونهی عروس که جشن هستش، اونجا نشون کسانی که تو جشن هستند میدهند
این روز برای عروس پارچه میارند و طلاهای عروس را اونجا میندازند گوش و گردنش و...
یه شب هم حنابندان میگیرند و خانوادهی پسر برای پسر،و خانوادهی دختر برای دختر یک جشن مفصل،مثل همان جشنی که ما در تالار میگیریم،میگیرند
شب قبل از شام خانوادهی داماد برای عروس حنا میبرند و در دستهای عروس حنا میگذارند و برمیگردند و به جشن خودشان میرسند
و اما عروسبرون میماند برای فردای حنابندان
عروس را داماد صبح به آرایشگاه میبرد و بعد از ظهر داماد همراه جوانها و چندتا از بزرگان به دنبال عروس به آرایشگاه میروند و عروس را به خانهی پدرش میبرند
برادرشوهرش کمر عروس را با روبان قرمز که ۳دفعه آن را از کمرش رد کرده،میبندد
موقع بستن،گاهی اوقات عروس برای این که بگذارد کمرش را ببندد از برادرشوهرش انعام میگیرد و در بعضی خانوادهها برادرشوهر کمر عروس را نمیبندد تا از مادر و پدر عروس انعام بگیرد
بعد عروس را خانوادهی داماد با کلی عزت و احترام به خانهی پدرشوهرش میبرند
مادرشوهر که از قبل در خانه منتظر است،۲تا تخممرغ زیر پای عروس میگذارد تا عروس تخممرغها را با پا بشکند
بعد نعلبکی چینی میگذارند،آن را هم با کف کفش محکم باید بزند و بشکند
بعد از آن از روی آتش کوچکی که روشن کردن و رویش سینی گذاشته شده،می پرد
کسانی که توان مالی دارند جلوی عروسی گوسفند قربانی میکنند
و بعد عروس به خانهی خود میرود.
تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفت:« بفرمایید.»
و هر دو وارد شدند. فرحناز کنار من و فرید پشت به در ایستاد. هر سه به او نگاه میکردیم. به چشمان درشت و به برق نگاهش. از روی صندلی بلند شد. کت و شلوار طوسی قدش را بلندتر نشان میداد. دگمۀ کتش را بست و به سوی من آمد.
از نگاه کردن به چشمهایش وحشت داشتم.
پرسید:« فردا با بزرگترت بیا.»
گردنم را بالا گرفتم تا بتوانم به صورتش نگاه کنم. بعد گفتم :« بزرگترم مریض است.»
دوباره رفت پشت میزش نشست و گفت: « پس بیرون منتظر بمانید.»
بی آن که هیچ کدام حرفی بزنیم بیرون رفتیم و من آهسته در را بستم. هر سه به یکدیگر نگاه میکردیم. چند لحظه گذشت.
دیگر جان از دهانم داشت بیرون میزد. دوباره در زدم.
فرید گفت:« چیکار داری؟ هنوز که صدایت نکرده.»
با عصبانیت گفتم:« مگر مطب دکتر است؟ قلبم از کار افتاد. می خواهم زودتر بفهمم چه بلایی قرار است سرم بیاید.»
که صدای رئیس اداره را شنیدم.« بیا تو.»
تو رفتم و باز در را بستم.
دوباره گفت:« بیا جلو.» این بار جلوی میز رفتم و دستم را به میز تکیه دادم. نامه ای دستم داد و گفت:« شما از این دبیرستان اخراجی !»
اول فکر کردم خواب میبینم. یا صدایش را اشتباه می شنوم.
مانند گیجها پرسیدم:« اخراجم؟»
بی رحمانه گفت:« بفرمایید.»و دستش را به سمت در گرفت. سرم گیج رفت و چشمم سیاهی می رفت.
او را تار میدیدم. اتاق دور سرم میچرخید. باز خودم را کنترل کردم. گریه نکردم. حتی بغض هم نکرده بودم. کار از این حرفها گذشته بود. به میزش تکیه دادم و گفتم:« به خدا من این نامه را ننوشتم.» ولی هیچ جوابی نداد. دوباره گفتم:« اگر من نوشته بودم که اسم خودم را نمی نوشتم.» باز جوابی نداد. کمی صدایم را بلندتر کردم و گفتم:« من شکایت میکنم.»
گفت:« بفرمایید هر کاری میخواهید بکنید.»
نامه در دستم می لرزید. آهسته و سست، گیج و منگ قدمهایم را برداشتم و بیرون رفتم..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با تموم شدن حرفم ، طلعت پوزخندی زد و گفت : آبروی آقا جانت با قهر و آشتی ما نرفته دختر جان . اگر نمی دونی بدون ! آبروی حاج غیاث وقتی رفت که تو رو با حالت زار پیدا کردیم
هنوز حرف طلعت تموم نشده بود مادرم با عصبانیت داد زد : بس کنید . با هردوتون هستم . خدا شاهده اگر یک کلمه ی دیگه حرف بزنید بلایی سرتون می آرم که از کرده پشیمون بشید ! مراعات حال و روز من رو نمی کنید حداقل حرمت مهمونی که توی خونه داریم رو نگهدارید ! این دختر زبون بسته بعد از چند ماه اومده این جا تا دلش یکم باز شه ، به جای این که گل بگید و گل بشنفید حرمت همدیگه رو زیر پا می گذارید و به جون هم نیش می زنید ؟!
تحمل دیدن طلعت رو نداشتم مخصوصا حالا که می دونستم برای سهم الارث قهر کرده و خدا میدونه چه خیالی توی سرش داشت و رصا بهش چه وعده ای داده که برگشته ! اون هم هم زمان با آشتی کردن ایوب !
برای همین به حالت قهر به سمت در رفتم و با این که می دونستم محبوبه هم هیچ دل خوشی ازم نداره ، اما برای این که حرفی زده باشم ، رو به محبوبه گفتم : من میرم توی اتاقم تو هم هر وقت خواستی بیا اون جا .
توی اتاق نشسته بودم و از این که مادرم به این آسونی ها طلعت رو راه داده بود توی خونه حرص می خوردم که در باز شد و در کمال ناباوری محبوبه وارد
اتاق شد .
با حرف هایی که دیروز بهم گفته بود سعی می دونستم دوباره بخواد باهام حرف بزنه ! برای همین پیش دستی کردم و گفتم : چی شد که ایوب خان راضی شد بیای خونه ی دشمنش ! مگه نگفتی رفت و آمد با ما رو غدقن کرده !
محبوبه با بی حوصلگی کنارم نشست و گفت : زندایی صفورا امروز صبح از قم رسید . گفت اون جا خوابی دیده . برای همین هنوز عرق تنش خشک نشده بود که رفت خونه ی مش شعبون و میرزا داوود و اعظم و طلعت رو راضی کرد که برگردن سر خونه و زندگیشون .
با تموم شدن حرف محبوبه پوزخندی زدم و گفتم : تو چطور ! ایوب چطور راضی شد بیای این جا .
محبوبه با بی حوصلگی شونه هاش رو بالا داد و گفت : نمی دونم . خودش که می گفت حالا که پای شراکت در میونه خوبیت نداره بیشتر از این با هم قهر باشیم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
بعد رو به قابله گفتم
+موقع دستشویی کردن گویا خیلی درد داره...
زینب خانم با دقت مشغول معا...ینه کردن شد، ستاره هم تو بغل من جمع شده بود و آروم گریه میکرد
کمی بعد زینب با رنگ و رویی پریده و صدایی لرزون گفت
+خانم... من... کارم تموم شد... بچه رو ببرید بیرون دیگه...
اشاره ای به عطیه کردم و ازش خواستم ستاره رو ببره بیرون و بهش کمی خوراکی بده. با رفتنشون بلقیس خانم با بی طاقتی گفت
+خب... بگو چی فهمیدی؟ چی به سرش اومده؟
+چی بگم خانم... والا من تو عمرم همچین چیزی ندیدم... هرچی میگم از تجربه و حرف هایی هست که از ننه بزرگم شنیدم... این بچه به شدت عفو. نت داره... بعد... چطور بگم... یعنی... خب...
بلقیس خانم با خشم عصاش رو به بازوی زینب کوبید و گفت
+حرفت رو بزن تا خشمم رو سرت خالی نکردم زنک...
زینب کمی خودش رو جمع و جور کرد و با احتیاط گفت
+من مطمئن نیستم... باید ببریدش شهر تا مطمئن بشید اما... حدس میزنم اتفاقی براش افتاده خانم...
اینو که گفت حس کردم روح از تن بلقیس خانم رفت و ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..