هر چند روی محبوبه خیلی حساب کرده بودم و حالا دو دوتا چهارتام حسابی بهم ریخته بود اما نباید نا امید می شدم و به ایوب اجازه ی جولان دادن می دادم . هر چه قدر زودتر پای ایوب از این ماجرا بریده می شد ، بیشتر به نفع من بود و زندگیم کمتر آسیب می دید .
هر چی که بود چون هیچ کس تمایل نداشت من رو ببینه و باهام حرف بزنه ، اون روز رو تا دم دمای غروب تنهايی تو اتاق سر کردم و با شنیدن صدای اذان از اتاق بیرون رفتم .
محبوبه و اقدس توی مطبخ سرگرم بودند و عروس ها هر کدوم به اتاق خودشون رفته بودند و خیال نداشتند بیرون بیان .
با ناراحتی نگاهی به ایوون انداختم و رو به مادرم گفتم : خوبه والا ! سکینه تو اون خراب شده شیره ی جون من رو کشیده و با وجود چند تا نوکر و کلفت عین چی ازم کار می کشه ، اون وقت عروس خانوم های شما چپیدن تو اتاقشون تا غذاشون رو سردستی براشون ببرید . چرا این قدر به این ها رو می دید ! مگه کی هستند ! طلعت که هیچ ! اون این قدر دریده و بی چشم و روئه که محاله بتونید حریفش بشید اما از من می شنوید گوش این اعظم احمق رو یه جوری بپیچونید که تا عمر داره از این غلطا نکنه و به حرف هر بی عقلی خونه و زندگیش رو نگذاره و بره .
مادرم با کلافگی نگاهی بهم انداخت و با لحن غمگینی گفت : بس کن مهربانو . بس کن که هر چی دارم می کشم از دست تو می کشم ! آخ که اگر زبون این ها سرم دراز نبود چنان درسی بهشون می دادم که تا عمر دارن یادشون نره ! اما چه کنم که...
اجاره ندادم حرف های مادرم تموم شه و با غیظ گفتم : بس کن تو رو خدا مامان . منه بیچاره که چند ماهه رفتم سر خونه و زندگی خودم . با شما هم که کاری ندارم . اصلا کی حرف دختر شعبون قمارباز و اصغر دلاک رو قبول می کنه که این قدر نگران شل شدن چفت دهن این ها هستید ؟!
اصلا گیریم که این ها هم ماجرای من رو تو بوق و کرنا کردن و به تک تک مردم کوچه و بازار گفتند ! کی باور می کنه ! کسی من رو ندیده !
با تموم شدن حرفم ، مادرم بُرّاق شد توی صورتم ! از نگاهش ، حرصی که توی دلش داشت رو می خوندم اما انگار دردش عمیق تر از این حرف ها بود که با لحن غمگینی گفت : کار از این حرف ها گذشته !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز نوزدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۳ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
اخلاص خلبانی که ناجی سر پُل ذهاب شد🥺✈️
🌷شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان🌷
تاریخ تولد: ۱۳۳۳
تاریخ شهادت: ۲۱ / ۷ / ۱۳۵۹
محل تولد: نارمک تهران
محل شهادت: سر پل ذهاب
دشمن میخواست سرِپلذهاب رو تصرف کنه و رسیده بود به سیمخاردارهای پشت پادگان💥دستور رسید که انبار مهمات رو از بین ببرید و هلیکوپترها رو برگردونید عقب تا چیزی دست دشمن نیفته⚡️اما حمیدرضا توی چمن وسط پادگان نشست و گفت: من نمیرم! هر کی میخواد بره، بره؛ فقط حق ندارید حتی یک هلیکوپتر رو با خودتون ببرید...خلاصه شهید شیرودی و چند نفر دیگه کنار شهید سهیلیان موندند و مقاومت کردند، و بدون اینکه تلفات بدهند نذاشتند دشمن اونجا رو تصرف کنه✌️🏻یه عده میگن حمیدرضا توی اون عملیات ۵۴ تانک و یه عده میگن ۹۰ تانک عراقی رو با مهارتش شکار کرد...جالبه که وقتی بعد از این شاهکار بزرگ اومدن باهاش مصاحبه کنن، به شهید شیرودی گفت: من مصاحبه نمیکنم؛خودت برو مصاحبه کن❗️کلا اونقدر مخلص بود که هیچوقت نشد بگه من فلانکار رو کردم، همهش میگفت: کار خداست...
شهید شیرودی میگفت: بطور معمول خلبانها هدف رو از روبهرو منهدم کنند اما حمیدرضا هلیکوپتر رو سربالا میکرد و بصورت منحنی هدف رو میزد که کار هر کسی نیست؛ و مهارت و تسلط خیلی زیادی میخواد💥شهید شیرودی میگفت: وقتی ازش پرسیدم تو چطور اینطوری تانک میزنی؟ میگفت: کار من نیست،هر چه هست لطف خداست🙃
آخرین ماموریت او که منجر به شهادتش شد ۲۰ کیلومتری سر پل ذهاب بود که او و همپروازش ۲۱ مهر ۱۳۵۹ به دلیل اصابت گلوله توپخانه دشمن به هلیکوپتر به مقام رفیع شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
اینو که گفت حس کردم روح از تن بلقیس خانم رفت، رنگش شده بود عین گچ دیوار و مثل بید میلرزید
سریع عطیه رو صدا زدم و با کمک زینب کمی آب قند به خوردش دادیم و مجبورش کردیم دراز بکشه. پشیمون بودم از گفتن ماجرا به بلقیس خانم اما واقعا راه چاره ای نداشتم... ستاره جز بلقیس خانم کسی رو نداشت که به دادش برسه...
کمی که گذشت حال بلقیس خانم کمی بهتر شد، با کمک من نشست و يک دفعه انگار که منفجر شد و با صدای بلندی زد زیر گریه...
گریه میکرد و بدری و اون دو جوون رو نفرین میکرد، حالش خیلی بد بود، واقعا ترسیده بودم بلایی سرش بیاد، هرچی با عطیه و زینب بهش دلداری میدادیم فایده ای نداشت. زینب که دید حال بلقیس خانم خیلی بده گفت
+خانم شایدم من اشتباه کنم... تو رو خدا اینجوری نکنید با خودتون... فردا اول وقت این بچه رو ببرید دکتر، اونا درسش رو خوندن بهتر میتونن بهتون بگن... یا اینکه بگم ننه بزرگم بیاد ببینتش، ها؟ اون تجربهاش بیشتره، درسته خیلی ساله دیگه کار نمیکنه اما با یک نگاه میفهمه چی به سر این طفل معصوم اومده.
بلقیس خانم با صدای گرفته ای گفت
+لازم نکرده، نمیخوام بیشتر از این حرف دهن مردم بشیم. فرج امشب خونه نمیاد، جایی کار داشته گفت شب رو همونجا میمونه، فردا صبح که برگشت مریضی این بچه رو بهونه میکنم بهش میگم ما رو ببره شهر تا این بچه رو نشون دکتر بدیم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
رضا دیشب به آقا جانت گفته می خواد از این خونه بره . گفته من نمی تونم با دو تا بچه زندگیم رو خراب کنم . گفته اگر آقا جانت سهمش رو نده تا برای خودش خونه ای دست و پا کنه میره و از کسبه ی بازار پول جمع می کنه تا آبروی آقا جانت بره ! تو قکر می کنی رضا از این خونه بره اعظم می شینه و دست روی دست می گذاره ! نه جانم ! اون هم ببینه عروس کوچیک تر رفته و برای خودش جدا زندگی می کنه این قدر به گوش محمود می خونه و می خونه تا اون ها هم جل و پلاسشون رو جمع کنن و از این جا برن .
این خونه خلوت بشه آقا جانت از غصه دق می کنه ! تمام صفای این خونه به شلوغیشه .
با حسرت نگاهی به اتاق ها انداختم
. حق با مادرم بود ! خونه ی ما اون قدر اتاق داشت که به چند تاش اصلا سر نمی زدیم و اگر محمود و رضا هم می رفتند این خونه شبیه متروکه می شد یا اصلا بعید نبود بعدش هم صنم ساز مخالف بزنه و بخواد از این جا بره .
زیر چشمی نگاهی به مادرم که داشت ریز ریز اشک می ریخت انداختم و کمی خودم رو جلو کشیدم و همون طور که دست هاش رو توی دستم می گرفتم و با صدای آرومی که به مطبخ و گوش محبوبه نرسه گفتم : من که فکر می کنم همه ی این آتیش ها از گور ایوب بلند می شه ! تا دیروز هر اتفاقی هم تو این خونه می افتاد کسی دم از رفتن و بردن آبروی آقا جان نمی زد . یعنی اصلا جرأت نمی کردن که حرفی بزنن ! اما حالا نه تنها می خوان برن بلکه چشم تو چشم آقا جان تهدیدش هم می کنن ! از من می شنوید یه جوری پای ایوب رو از خونه و زندگی و حجره ببرید تا بیشتر از این براتون مشکل درست نشده .
مادرم با غیظ دستش رو از توی دستم کشید و با صدای آروم و پر حرصی گفت : بس کن دیگه مهربانو . خسته م کردی . هیچ معلوم هست چته ! تا دیروز از شوهرت می نالیدی و می خواستی یار کشی کنی ، اما امروز دستبند انداختی دستت و نصف روز هم باهاش بیرون بودی و گل گفتی گل شنفتی ! خیال نکن برقی که موقع اومدن تو چشم هات بود رو ندیدم ! حالا هم که گشت و گذار رو کردی اومدی پات رو گذاشتی بیخ گلوی من که چی ! که پای ایوب رو از این ببر
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما، یه اتفاقی توی خونهمون افتاد که هنوزم وقتی یادش میافتم، دلم میلرزه. من و خواهرم همیشه با هم صمیمی بودیم، ولی هیچوقت فکر نمیکردم یه روز کاری کنه که همه خانواده اینطوری به هم بریزیم.
خواهرم مدتی بود با یه پسر آشنا شده بود. ما میدونستیم بهش علاقه داره، ولی خانوادهمون با این رابطه موافق نبودن و چند بار هم باهاش صحبت کرده بودن که عجولانه تصمیم نگیره و حداقل اجازه بده بیشتر بشناسیمش. اونم هر بار میگفت چیزی نیست و ما داریم بیخودی حساسیت نشون میدیم.
تا اینکه یه شب هرچی منتظر موندیم، نیومد خونه! اول فکر کردیم رفته خونه دوستش یا جایی کارش طول کشیده، ولی هرچی زنگ زدیم جواب درستوحسابی نگرفتیم. کمکم نگرانیمون تبدیل به ترس شد. مامانم گریه میکرد، بابام از شدت عصبانیت و نگرانی نمیتونست یه جا بند بشه و منم با دستای لرزون مدام به گوشی خواهرم زنگ میزدم.
آخر شب فهمیدیم با همون پسر رفته و قصد نداره برگرده. باور کنین اون لحظه نه میتونستم درست فکر کنم، نه میدونستم باید به مامانم دلداری بدم یا خودم گریه کنم. تمام فکر و ذکرم این بود که خواهرم کجاست، حالش خوبه یا نه و چرا حتی یه خبر به ما نداده.
صبح که شد، خونهمون دیگه اون خونه همیشگی نبود. مامانم از بیخوابی و گریه حال خوبی نداشت و بابام با کسی حرف نمیزد. من بیشتر از همه از این ناراحت بودم که خواهرم برای تصمیمی به این بزرگی، بدون اینکه مطمئن بشه چه آیندهای در انتظارشه، اینطوری رفت و همه رو توی نگرانی گذاشت.
من نمیگم آدم حق انتخاب نداره یا باید همیشه مطابق میل خانواده زندگی کنه؛ ولی کاش خواهرم میفهمید بین انتخاب کردن برای آینده خودش و بیخبر گذاشتن خانوادهای که دوستش دارن، فرق زیادی هست. میشد درباره این رابطه حرف بزنه، برای تصمیمش وقت بذاره و بدون این همه ترس و دلشکستگی قدم برداره.
هنوزم وقتی به اون شب فکر میکنم، بیشتر از هر چیزی دلم برای مادرم میسوزه. 💔
خانما، شما اگه جای من بودین، بعد از چنین اتفاقی چطور با خواهرتون برخورد میکردین؟ میتونستین مثل قبل بهش اعتماد کنین یا زمان زیادی لازم داشتین تا دوباره رابطهتون درست بشه؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7