eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
764 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 مشکل من پسرم هست.۲۵سالشه.مشکل حافظه داره 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خواهش میکنم این پیام بزار کانال.چون دارم دیوانه میشم مشکل من پسرم هست.۲۵سالشه.مشکل حافظه داره.اصلا بلد نیست حرف بزنه.تا الان نتونسته گواهینامه رانندگی بگیره.دوست ورفیق نداره.نمیتونه ارتباط برقرارکنه.کار میکنه ولی سرکارهم حرف نمیزنه.همین یک پسردارم.ما روستای اطراف اهوازهستیم.اگردکترمغزواعصاب میشناسیدکه(قرص ریتالین)بده به پسرم به من معرفی کنید.این قرص برای حافظه خوبه.ولی بدون نسخه پزشک نمیدن.برای آینده اش خیلی نگرانم.خواهشا اگه راهکار دارین دریغ نکنید(منم باشم مادر بد)اگه خوب بودم پسرم اینطور نمیشد پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 چه زیبا گفت؛🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 چه زیبا گفت؛ اﺣــﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮔﺪﺍﯼ ﻣﺤﺒﺘﯿﻢ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻪ ﺍﺣـــﺘﺮﺍﻡ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻧﻪ ﺗﻮﺟـــﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﻣـــﺮﺩﻡ ﺷﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ ﻓـﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯽ سکوت گورستان رامیشنوى؟ دنیا ارزش دل شکستن را ندارد … میرسد روزی ک هرگز در دسترس نخواهیم بود … خاک آنتن نمیدهد ک نمیدهد…! ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟ ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ ﻋﻤﯿﻖ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ بودن را ﺑﭽﺶ ﺑﺒﯿﻦ ﻟﻤﺲ ﮐن😔💔       ‌‌‌‎‌‌ 📚 @Hossein_Panahi پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بعضی زوج‌ها تا وقتی اوضاع خوبه، درباره چیزهایی که ناراحتشون می‌کنه حرفی نمی‌زنن.. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بعضی زوج‌ها تا وقتی اوضاع خوبه، درباره چیزهایی که ناراحتشون می‌کنه حرفی نمی‌زنن. سکوت می‌کنن، از کنار موضوع می‌گذرن و با خودشون می‌گن حالا مهم نیست. اما وقتی یک روز بحثی پیش میاد، تمام دلخوری‌های چند ماه گذشته رو یک‌جا بیرون می‌ریزن! موضوعی که مربوط به دیروز بوده، کنار اتفاقی از هفته قبل قرار می‌گیره و بعد هم ماجرایی که چند ماه پیش تموم شده بود، دوباره وسط بحث میاد. در نهایت، به جای اینکه درباره یک مشکل مشخص حرف بزنن، هر دو احساس می‌کنن که با یک عالمه ناراحتی قدیمی روبه‌رو شدن. اگر چیزی آزارت می‌ده، لازم نیست همون لحظه با عصبانیت مطرحش کنی؛ اما خوبه وقتی آروم شدی، درباره‌ش حرف بزنی. مثلاً بگی: «یه موضوعی هست که چند وقته ذهنم رو درگیر کرده. دوست دارم قبل از اینکه باعث دلخوری بیشتری بشه، با هم درباره‌ش صحبت کنیم.» این‌طوری هم فرصت بیشتری برای شنیدن حرف همدیگه دارید، هم احتمال اینکه بحث به دعوای بزرگی تبدیل بشه کمتر می‌شه. البته قرار نیست همه ناراحتی‌ها رو به زور همون روز حل کنید؛ بعضی موضوع‌ها به زمان و چند گفت‌وگو نیاز دارن. دلخوری‌های کوچک وقتی گفته و شنیده می‌شن، فرصت حل شدن دارن؛ اما وقتی روی هم جمع می‌شن، ممکنه یک اتفاق ساده آتش تمام ناراحتی‌های گذشته رو روشن کنه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 گاهی یک جمله ساده می‌تونه بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، دل همسرمون رو بشکنه. 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 گاهی یک جمله ساده می‌تونه بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، دل همسرمون رو بشکنه. مثلاً وقتی می‌گیم: «شوهر فلانی هر ماه همسرش رو می‌بره بیرون، تو چی؟» یا: «زن فلانی چقدر به خونه می‌رسه، تو چرا این‌طوری نیستی؟» شاید هدفمون این باشه که طرف مقابلمون بیشتر تلاش کنه، اما نتیجه معمولاً این نیست که با علاقه بیشتری تغییر کنه؛ ممکنه فقط احساس کنه برای ما کافی نیست. ما معمولاً از زندگی دیگران فقط بخش‌هایی رو می‌بینیم که به چشممون میان. از مشکلاتشون، اختلاف‌هاشون، شرایط مالی‌شون و چیزهایی که پشت درهای بسته می‌گذره، خبر نداریم. هر زندگی شرایط خودش رو داره و قرار نیست همسر ما دقیقاً شبیه همسر دوست یا فامیل‌مون باشه. اگر چیزی توی رابطه‌مون کم داریم، بهتره همون رو واضح و محترمانه مطرح کنیم. مثلاً به جای مقایسه کردن، بگیم: «دلم می‌خواد بیشتر با هم بیرون بریم و خاطره‌های دونفره داشته باشیم. می‌تونیم براش برنامه بچینیم؟» این حرف هم خواسته‌مون رو روشن می‌کنه، هم به طرف مقابل فرصت می‌ده بدون احساس تحقیر درباره‌ش فکر کنه. برای بهتر شدن زندگی مشترک، لازم نیست همسرمان را شبیه دیگران کنیم؛ کافی‌ست با هم ببینیم چه چیزی می‌تواند رابطه خودمان را بهتر کند. 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🌸🍃 پاییز سال ۱۳۷۳ بود... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز سال ۱۳۷۳ بود... اون موقع‌ها که سینما رفتن خودش یه اتفاق بزرگ بود و اگه کسی برات بلیت می‌خرید، تا چند روز ذوقش رو داشتی. ❤️🍂 من و حمید هنوز نامزد نبودیم. خانواده‌هامون همدیگه رو می‌شناختن، ولی خودمون فقط چند بار توی مهمونی‌ها همدیگه رو دیده بودیم. یه روز از طریق خواهرش فهمیدم که پنجشنبه عصر قراره جلوی سینمای قدیمی شهر باشه؛ همون سینمایی که همیشه پوستر فیلم‌هاش رو با ذوق نگاه می‌کردم. پنجشنبه از ظهر دل توی دلم نبود. یه مانتوی قهوه‌ای پوشیدم، روسری کرم‌رنگم رو سر کردم و راه افتادم. وقتی رسیدم، دیدم جلوی سینما ایستاده و دو تا بلیت توی دستشه. اما سینما تعطیل بود! اول فکر کردم سرکاریه، ولی وقتی نزدیک شدم، دیدم خودش هم از خنده نمی‌تونه حرف بزنه. گفتم: «خب، حالا با این دوتا بلیت چیکار کنیم؟» گفت: «هیچی! گفتم یه روزی به بچه‌هامون بگیم اولین قرارمون رو اومدیم سینما، حالا اینکه فیلم ندیدیم دیگه مهم نیست!» همون‌جا خنده‌ام گرفت. رفتیم از یه بقالی دو تا بستنی یخی خریدیم و توی پیاده‌رو قدم زدیم. هوا سرد بود و بستنی‌ها زود آب می‌شدن. اون هی دستمال از جیبش درمی‌آورد که دستم کثیف نشه و من از این همه دستپاچگی‌اش خنده‌ام گرفته بود. اون روز نه فیلمی دیدیم، نه جای خاصی رفتیم؛ ولی وقتی برگشتم خونه، حس می‌کردم قشنگ‌ترین عصر عمرم رو گذروندم. چند ماه بعد، با هم ازدواج کردیم و زندگی‌مون شروع شد. سال‌ها گذشت... بچه‌دار شدیم، خونه‌مون عوض شد و سینمای قدیمی هم خراب شد و جاش یه مرکز خرید ساختن. تا اینکه یه روز پاییزی، وقتی داشتیم آلبوم عکس‌ها رو نگاه می‌کردیم، همسرم یه پاکت از لای دفترچه قدیمی بیرون آورد. داخلش همون دو تا بلیت سینما بود! با تعجب گفتم: «تو اینا رو نگه داشتی؟!» گفت: «معلومه! این تنها فیلمیه که هیچ‌وقت ندیدمش، ولی بهترین خاطره عمرمه.» خندیدم و گفتم: «چه فیلمی بود مگه؟» نگاهم کرد و گفت: «فیلمی که آخرش با تو ازدواج کردم!» بعد از این همه سال، هنوز هم وقتی از جلوی اون مرکز خرید رد می‌شیم، می‌گه: «اینجا همون سینماییه که اولین قرارمون رو خراب کرد!» و من هر بار جواب می‌دم: «اتفاقاً همون روز، بهترین قرار زندگیمون شد.» بعضی وقت‌ها قشنگ‌ترین خاطره‌های عاشقانه، از همون برنامه‌هایی شروع می‌شن که طبق نقشه پیش نمی‌رن... یه سینمای تعطیل، دو تا بستنی یخی و پسری که هنوز نمی‌دونست قراره یه عمر، شریک خنده‌های یه دختر بشه. 🤎🍂 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
صبح چهارشنبه صداهایی در حیاط شنیدم:« پتوها را روی باربند بگذار! این را بده من ،آن را بگیر.» صدای بهرام بود. صدای فرانک بود، گاهی صدای خندۀ شهرزاد.و بالاخره مادرم در را باز کرد و سرش را داخل اطاق کرد:« پری جان! خانم و بقیه میخواهند برند شمال ، فرانک خانم اصرار میکند تو هم بری ، میگه آب و هوا عوض میکنی زودتر خوب میشی. دوست داری بری؟ سرم را به علامت منفی تکان دادم. باز گفت:« شهرزاد خانم هم میره.» گفتم:« من نیمروم.» چند لحظه بعد خانم بزرگ عصازنان به اتاق آمد ، بالای سر من . تکیه ام را به پشتی داده بودم. کتابی را که در دست داشتم بستم و خواستم بلند بشم که گفت: « پری جان دوست داری با ما بیایی.» گفتم:« دوس دارم خانم بزرگ ، در ضمن مزاحمتون میشم.» خنده ای کرد و گفت:« خودمان خواستیم که بیایی ، اگر تو قبول کنی مادرت هم میاد. گناه دارد ، خیلی خسته شده . هم به ما کمک میکند، هم آب و هوایی عوض میکند.» در حالی که به سوی در میرفت برگشت گفت:« ما که این راه را می رویم ، شما هم باشید بهتر است.» نگاه مادرم در چشمانم سوال میکرد که چه کار کنیم؟ لبخندی سرد زدم و گفتم :« من حرفی ندارم.» و بلند شدم و آرام آرام وسایل شخصیم را در ساک دستی کوچکی گذاشتم. آفتاب می رفت که غروب کند. خانم بزرگ ، فرانک و مادر عقب اتومبیل نشسته بودند. من و شهرزاد که لاغرتر از بقیه بودیم جلو نشسته بودیم. بهرام پیچ های جاده را یکی پس از دیگر پشت سر می گذاشت . محو تماشای مناظر زیبای جاده شده بودم. گاهی کوههای سر به فلک کشیده ، گاهی دره های سرسبز و گاهی تکه های ابر که داشتند دست به دست هم میدادند تا ببارند. شهرزاد مرتب با بهرام صحبت میکرد و با صدای بلند میخندید. فرانک پرسید:« بهرام جان دوربین را آوردی؟» و بهرام جواب نداد. تازه متوجه شدم که حواس بهرام حتی به صحبتهای شهرزاد هم نیست. کمی به جلو خم شدم. از گوشۀ چشم نگاهش کردم. غرق در فکر رانندگی میکرد و گاهی ظاهرا! سرش را تکان میداد تا شهرزاد مطمئن باشد دارد گوش میکند. یعنی به چه فکر میکند؟ حواسش کجاست؟ تریلی که با سرعت از کنارمان گذشت و بوق شیپورش را به صدا در آورد همۀ ما را متوجه حواس پرتی بهرام کرد. خانم بزرگ از آن عقب گفت:« بهرام جان حواست کجاست؟» و فرانک گفت:« پرسیدم دوربین را آوردی؟» بهرام مانند آدم‌های منگ گفت:« بله آوردم.» بعد خم شد و به من نگاه کرد. یک لحظه نگاه‌های دزدانۀ من و او با یکدیگر برخورد کردند و هر دو به سرعت نگاهمان را به جاده چرخاندیم و این عمل چندبار دیگر تکرار شد و هربار لحظه ای بیشتر طول کشید...