eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
764 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 یه تجربه تلخ از طلاق... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه تجربه تلخ از طلاق... من فکر می‌کردم طلاق یعنی فقط جدا شدن دو نفر از هم؛ بعد که خودم بهش رسیدم، فهمیدم پشت این کلمه چقدر شب و روز سخت هست. روزهای اول بیشتر از خود جدایی، رفتار آدم‌ها اذیتم می‌کرد. بعضیا طوری نگاهم می‌کردن انگار یه اتفاق عجیب و شرم‌آور برام افتاده. بعضیا هم بدون اینکه چیزی از زندگی‌م بدونن، شروع می‌کردن به قضاوت کردن. سخت‌ترین لحظه‌ها برای من شب‌ها بود؛ وقتی خونه ساکت می‌شد و تازه می‌فهمیدم دیگه قرار نیست صدای کسی که سال‌ها کنارم بود رو بشنوم. یه زندگی که کلی براش زحمت کشیده بودم، تموم شده بود و من مونده بودم با یه عالمه خاطره و سؤال بی‌جواب. خیلی وقت‌ها به خودم می‌گفتم کاش زودتر فهمیده بودم که بعضی رابطه‌ها با بیشتر تلاش کردن درست نمی‌شن. طلاق برای من پایان زندگی نبود، ولی یکی از تلخ‌ترین فصل‌های زندگی‌م بود. طول کشید تا دوباره خودمو پیدا کنم، دوباره به آینده فکر کنم و بفهمم قرار نیست یک شکست، تمام زندگی آدم رو تعریف کنه. الان هنوز بعضی خاطره‌ها دلم رو می‌گیرن، ولی دیگه بابت انتخابی که برای آرامش خودم کردم، خودمو سرزنش نمی‌کنم. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
فرید و فرحناز گوشۀ دیوار ایستاده بودند. تکیه ام را به دیوار دادم. تمام سالن دور سرم میچرخید. انگار با پتک روی سرم کوبیده بودند. دست فرحناز را روی شانه ام احساس کردم. گفت:« چی شد پری؟» صدایش در گوشیم پیچید و بی آن که حرفی بزنم روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم. هیاهویی در سرم پیچیده ، صدای بچه های کلاس ، صدای زنگ مدرسه ، دبیرها و بالاخره خانم افشانی ، داد می کشید: « برو بیرون ، برو بیرون.» صدای رئیس اداره:« بفرمائید بیرون ، هرکاری میخواهید بکنید.» بعد صدای آهستۀ مادرم که نوازشم میکرد. « پری جان ، دخترم ! عزیزم!» و صدای فرحناز و فرانک :« پری حالت خوبه؟» چشمهایم را باز کردم. همه بالای سرم نشسته بودند. سقف چوبی اتاق خودمان را شناختم. برای لحظه ای همه ساکت شدند و فقط صدای پرندگان باغ به گوشم آشنا آمد. ناله میکردم. هنوز سرم گیج می رفت. مادرم شربت قند برایم درست کرد. فرانک دستم را در دستش گرفته و ماساژ میداد. گفتم:« فرحناز!» گفت:« بله ، بله پری!» گفتم:« اخراجم کردند.» و زدم زیر گریه. لرز کرده بودم و می لرزیدم. سردم بود. در را بستند. مادرم لحاف رویم انداخت. خوابیدم. بیدار شدم. شب بود. بالای سرم رفت و آمد بود. درد داشتم. در سرم. مادرم عرق از پیشانیم پاک کرد. صبح شد. نالیدم:« پرده را بکش میخواهم اتاق تاریک باشد. از نور متنفرم.» دیگر نمی فهمیدم کی شب می شود و کی روز. فرانک مرتب به دیدنم می آمد. می گفت: «خانم بزرگ نگران حالت است.» گفت: « یک هفتۀ دیگر پرواز داریم ، دوست دارم تا قبل از اینکه برم خوب شده باشی. دوباره روحیه ات را به دست بیاور پری! من با پدر شهرزاد صحبت کردم اسمت را در یک دبیرستان دیگر نوشته است.» لای چشمهایم باز بود، پرسیدم: « امروز چند شنبه است؟» « سه شنبه » « من این همه خواب بودم. چهار روز از درس عقب افتادم.» مهم نیست دخترم. فقط دو امتحان را جا ماندی ، می خواهیم برایت معلم بگیریم. دوستت فرحناز تمام جزوه ها را برایت نوشته. تو سعی کن خوب بشوی، ما هم کمکت می کنیم.» « خیلی ممنون فرانک خانم ، چرا شما آنقدر زحمت می کشید؟» « عیبی نداره دخترم مادر تو عمرش را در این خانه گذاشته ، تو هم مثل بچۀ خودمان هستی .» می دانستم ترحم می کند. دلش برای می سوزد. چون پدر ندارم. در چشمانش رحم را می دیدم. سرم را تکان دادم و گفتم:« باز هم ممنونم.» صبح چهارشنبه صداهایی در حیاط شنیدم..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
هر چند روی محبوبه خیلی حساب کرده بودم و حالا دو دوتا چهارتام حسابی بهم ریخته بود اما نباید نا امید می شدم و به ایوب اجازه ی جولان دادن می دادم . هر چه قدر زودتر پای ایوب از این ماجرا بریده می شد ، بیشتر به نفع من بود و زندگیم کمتر آسیب می دید . هر چی که بود چون هیچ کس تمایل نداشت من رو ببینه و باهام حرف بزنه ، اون روز رو تا دم دمای غروب تنهايی تو اتاق سر کردم و با شنیدن صدای اذان از اتاق بیرون رفتم . محبوبه و اقدس توی مطبخ سرگرم بودند و عروس ها هر کدوم به اتاق خودشون رفته بودند و خیال نداشتند بیرون بیان . با ناراحتی نگاهی به ایوون انداختم و رو به مادرم گفتم : خوبه والا ! سکینه تو اون خراب شده شیره ی جون من رو کشیده و با وجود چند تا نوکر و کلفت عین چی ازم کار می کشه ، اون وقت عروس خانوم های شما چپیدن تو اتاقشون تا غذاشون رو سردستی براشون ببرید . چرا این قدر به این ها رو می دید ! مگه کی هستند ! طلعت که هیچ ! اون این قدر دریده و بی چشم و روئه که محاله بتونید حریفش بشید اما از من می شنوید گوش این اعظم احمق رو یه جوری بپیچونید که تا عمر داره از این غلطا نکنه و به حرف هر بی عقلی خونه و زندگیش رو نگذاره و بره . مادرم با کلافگی نگاهی بهم انداخت و با لحن غمگینی گفت : بس کن مهربانو . بس کن که هر چی دارم می کشم از دست تو می کشم ! آخ که اگر زبون این ها سرم دراز نبود چنان درسی بهشون می دادم که تا عمر دارن یادشون نره ! اما چه کنم که... اجاره ندادم حرف های مادرم تموم شه و با غیظ گفتم : بس کن تو رو خدا مامان . منه بیچاره که چند ماهه رفتم سر خونه و زندگی خودم . با شما هم که کاری ندارم . اصلا کی حرف دختر شعبون قمارباز و اصغر دلاک رو قبول می کنه که این قدر نگران شل شدن چفت دهن این ها هستید ؟! اصلا گیریم که این ها هم ماجرای من رو تو بوق و کرنا کردن و به تک تک مردم کوچه و بازار گفتند ! کی باور می کنه ! کسی من رو ندیده ! با تموم شدن حرفم ، مادرم بُرّاق شد توی صورتم ! از نگاهش ، حرصی که توی دلش داشت رو می خوندم اما انگار دردش عمیق تر از این حرف ها بود که با لحن غمگینی گفت : کار از این حرف ها گذشته ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز نوزدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۳ روز پنجـشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
اخلاص خلبانی که ناجی سر پُل ذهاب شد🥺✈️ 🌷شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان🌷 تاریخ تولد: ۱۳۳۳ تاریخ شهادت: ۲۱ / ۷ / ۱۳۵۹ محل تولد: نارمک تهران محل شهادت: سر پل ذهاب دشمن میخواست سرِپل‌ذهاب رو تصرف کنه و رسیده بود به سیم‌خاردارهای پشت پادگان💥دستور رسید که انبار مهمات رو از بین ببرید و هلی‌کوپترها رو برگردونید عقب تا چیزی دست دشمن نیفته⚡️اما حمیدرضا توی چمن وسط پادگان نشست و گفت: من نمیرم! هر کی‌ میخواد بره، بره؛ فقط حق ندارید حتی یک هلی‌کوپتر رو با خودتون ببرید...خلاصه شهید شیرودی و چند نفر دیگه کنار شهید سهیلیان موندند و مقاومت کردند، و بدون اینکه تلفات بدهند نذاشتند دشمن اونجا رو تصرف کنه✌️🏻یه عده‌ میگن حمیدرضا توی اون عملیات ۵۴ تانک و یه عده میگن ۹۰ تانک عراقی رو با مهارتش شکار کرد...جالبه که وقتی بعد از این شاهکار بزرگ اومدن باهاش مصاحبه کنن، به شهید شیرودی گفت: من مصاحبه نمیکنم؛خودت برو مصاحبه کن❗️کلا اونقدر مخلص بود که هیچوقت نشد بگه من فلان‌کار رو کردم، همه‌ش میگفت: کار خداست... شهید شیرودی میگفت: بطور معمول خلبان‌ها هدف رو از روبه‌رو منهدم کنند اما حمیدرضا هلیکوپتر رو سربالا میکرد و بصورت منحنی هدف رو می‌زد که کار هر کسی نیست؛ و مهارت و تسلط خیلی زیادی میخواد💥شهید شیرودی میگفت: وقتی ازش پرسیدم تو چطور اینطوری تانک میزنی؟ میگفت: کار من نیست،هر چه هست لطف خداست🙃 آخرین ماموریت او که منجر به شهادتش شد ۲۰ کیلومتری سر پل ذهاب بود که او و هم‌پروازش ۲۱ مهر ۱۳۵۹ به دلیل اصابت گلوله توپخانه دشمن به هلیکوپتر به مقام رفیع شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾