eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
763 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
دوباره دست و دلم برای تار زدن لرزيد و با اينکه مي‌دونستم ننه چمان حواسش به من هست اما تار زدن هوش از سرم می‌برد و با همون ترس دنبال يزدان از عمارت زدم بیرون و تند تند دويديم تا باغ انار رسيديم. يزدان همینطور خيره شده بود به من که با تشر گفتم: بجنب يزدان، تار رو در بیار زود برگرديم، يزدان که انگار حرف‌هاي من رو نمي‌شنيد، همونطور که بهم زل زده با خنده گفت: تُرنگ حالا ديگه قراره مال خودم بشی، همين روزا آقام رو می‌فرستم برای خواستگاری، نمي‌ذارم ديگه ازم دور باشی. با حرف‌هاي يزدان تمام تنم داغ شده بود و با اينکه حرف‌هاش حال خوبي بهم می‌داد‌ اما نمي‌دونم چی شد که يهو ترسيدم و بی هوا تا خود عمارت دویدم. هر بادی که به صورتم مي‌خورد به جای اینکه حالم رو جا بياره بدتر پریشونم مي‌کرد و اصلا نفهميدم چجوري خودم رو رسوندم به عمارت و چجوري رفتم اتاق خودمون! يه گوشه کز کرده بودم و قلبم تند و تند مي‌زد، نمي‌دونم اين چه حالي بود که پيدا کرده بودم‌ و خيلي از برگشتنم نگذشته بود که در اتاق بي هوا باز شد و با صداي باز شدن در قلبم محکم‌تر از قبل توي سي.نه‌م مي‌کوبيد و مثل وحشت زده‌ها خيره شده بودم به در که ننه چمان با عصبانيت اومد داخل و تا چشمش به من افتاد نفس سنگيني بيرون داد و کلافه گفت: تو اينجايي تُرنگ؟ چرا هرچي صدات مي‌زنم جواب نمي‌دي دختر؟ دلم هزار راه رفت، پاشو پاشو بريم بالا، همه اونجا جمع شدن بعد تو اومدي اينجا کز کردي که چي بشه؟ حالم اصلا خوب نبود و حس مي‌کردم توي بدنم آتيش روشن کردن، بي حال از جام بلند شدم و ننه چمان که انگار فهميده بود حال ندارم دست گذاشت روي پيشونيم و با دل نگراني گفت: يا امام رضا! چي شدي تو دخترم؟ شدي عين کوره‌ي آتيش که! و بدون معطلي گلچهره رو صدا زد که بره دنبال جيران خانم و بيارتش عمارت. با حال خرابم توي رختخواب خوابيده بودم که جيران خانم اومد بالاي سرم يه نگاهي به صورتم انداخت و وقتي دست گذاشت روي سرم با دل نگراني گفت: خانم جان چند روزه اينجوري شده؟ ننه چمان که دل توي دلش نبود گفت: خيلي نیست جيران خانم، تا همين قبل بردن عروس احوالش خوب بود نمي‌دونم چرا اينجور شده بچه‌م، جيران خانم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
از وقتی سر و کله ت پیدا شده گیر دادی به ایوب و می خوای اسم و رسم این بچه رو از سکه بندازی ! چه نقشه ای توی سرت داری ! از بدنام کردن برادر زاده ی بیچاره ی من چی بهت می رسه که یه دقیقه هم زبون به دهن نمی گیری و مدام می خوای همه چیز رو بندازی گردن اون بیچاره ! چیزی که می شنیدم رو باورم نمی شد ! پس مادرم دستبندی که بهادر برام خریده بود رو دیده بود و به روی خوش نیاورده بود ! با ناراحتی از جا بلند شدم و گفتم : من هر چی لازم بود بدونید رو بهتون گفتم و بهتون هشدار دادم . از اون روزی که رفته بودم بیرون تا تمام بلاهایی که ایوب سرم آورد و حتی نقشه ای که برای شما کشیده ! اگر هم می بینید شوهرم برام دستبند خریده و به قول خودتون تا نصف روز من رو تو باز چرخونده همش به خاطر کارهاییه که خودم برای زندگیم کردم و گرنه شما که من رو انداختید تو اون ده کوره و تا الان یک بار هم بهم سر نزدید ببینید من دارم چی کار می کنم و راه و رسم زندگی کردن رو یادم بدید ! حالا هم خودتون می دونید ! می خواین باور کنید می خواین باور نکنید . من که آب از سرم گذشته و به خاطر کارهای ایوب تا پای سنگسار هم رفتم . اما شما حواستون رو جمع کنید که بعدا به من نگید نگفتی و بی توجه به نگاه پر حرص مادرم که داشت زیر لب بهم بد و بیراه می گفت به اتاق برگشتم . اون شب ایوب هم همراه بقیه ی مردها به خونه ی ما اومد . برای محکم کاری یه پاکت شیرینی خریده بود و راه به راه قربون صدقه ی آقا جانم می رفت و از اتفاقاتی که در آینده ی نه چندان دور قراره براشون پیش بیاد می گفت . متو اون جمع فقط من و محمد بودیم که ذات واقعی ایوب رو می شناختیم و می دونستیم کاسه ای زیر نیم کاسه داره اما نه حرف های من رو کسی باور می کرد تا جلوی اتفاقات تلخ رو بگیرم نه حرف محمد چندان خریداری داشت که کسی روش حساب باز کنه . هر چند ایوب مدام در حال پرچونگی کردن بود اما نگاه های خیره و سنگینش رو کاملا روی خودم حس می کردم و مدام نگران بودم بهادر متوجه ی نگاه های ایوب بشه و برام درد سر درسته کنه ، مخصوصا این که بهادر از وقتی شنیده بود احتمالا باردارم ، اون قدر باهام مهربون شده بود که خودم باورم نمی شد مردی که کنارمه همون بهادر باشه و با هر کار محبت آمیزش ایوب پوزخندی می زد که از چشم من و محمد دور نمی موند . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
اون شب تا صبح انگار تو گور خوابیده بودم، بلقیس خانم ستاره رو برده بود عمارت و پیش خودش خوابونده بود، کاری که باید از روز اول میکرد، راستش تو این ماجرا من بلقیس خانم رو هم مقصر میدونستم، اون میدونست که بدری عقل درست و درمونی نداره! باید به اینجاشم فکر میکرد که ستاره کسی رو نداره که مراقبش باشه! اما دل خوش کرده بود به دایه ی پول پرست و منفعت طلبش و یک جورایی با گرفتن دایه برای اون دختر بیچاره خودش رو راحت کرده بود. صبح که شد تازه صبحانه ی بچه ها رو داده بودم که در خونه به صدا دراومد، حدس میزدم عطیه باشه، سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، عطیه جلوی در بود، با دیدن من سریع داخل شد و گفت +بلقیس خانم فرستادنم تا مراقب پسرها باشم، گفتن شما باهاشون برید شهر... با تعجب گفتم +من؟ من چرا؟ +خب ستاره با شما راحت‌تره خانم، دختر بیچاره دیشب تا صبح تو تب سوخت، الانم شما کنارش باشید ترسش میریزه...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
جدا از چشم و ابرو اومدن های طلعت و اعظم برای بقیه که مثلا دلخور بودند و با این که هیچ چیز تغییر نکرده بود برگشته بودند سر زندگیشون ، چاپلوسی های ایوب هم زیادی به چشم می اومد و من رو بیشتر حرص می داد . آخر شب که رسید آقا جانم کلی به ایوب اصرار کرد شب رو پیش ما بمونن اما ایوب چند تا بهونه برای رفتن آورد و در آخر با لحن معناداری رو به من گفت : تا این جا تشریف دارید افتخار بدید و سری به خونه ی ما بزنید ! به نظرم دیدن خونه ی محقر اما با صفای پسر داییت برات خالی از لطف نباشه . با تموم شدن حرف های ایوب رنگم پرید ! نمی دونم بقیه هم متوجه ی کنایه ای که تو حرفش داشت شده بودند یا من زیادی حساس بودم ! هر چی که بود ترس و وحشت اجازه نداد لب از لب باز کنم و بهادر که زودتر از بقیع متوجه ی حال پریشونم شده بود دستش رو توی دست ایوب گذاشت و گفت : خونه تون پر برکت و آباد باشه ایوب خان . این چه حرفیه . این بار که نمی شه ، فردا باید برگردیم روستا ! ایشالا تو یه فرصت مناسب حتما مزاحمتون می شیم . ایوب زیر چشمی نگاهی به من انداخت و با لبخند موذیانه ای گفت : مزاحم چیه آقا . شما روی چشم ما جا دارید . چون مهربانو خونه ی ما رو ندیده من مطمئنم با دیدنش ذوق زده می شه و بعد هم منتظر جواب بهادر نموند و از بقیه هم خداحافظی کرد و جلوتر از محبوبه از خونه بیرون رفت . حرف های ایوب چنان ترسی به دلم انداخته بود که دیگه لحن سرد و زورکی محبوبه برای خداحافظی به چشمم نیومد و تا محبوبه پاش رو از در خونه بیرون گذاشت با عجله به سمت اتاق رفتم تا به بهونه ی پهن کردن رختخواب ها کمی استراحت کنم بله این تشویش و اضطراب ازم دور شه . رختخواب ها رو انداخته بودم و توی دلم حرص می خوردم و ایوب رو لعن و نفرین می کردم ، که بهادر وارد اتاق شد . راستش اون قدر عصبی بودم که برای جمع و جور کردن خودم خیلی دیر شده بود و ایوب متوجه ی رفتار پریشونم شد . با دقت سر تا پام رو برانداز کرد و همون طور که لباسش رو از تنش در می آورد گفت : چرا این طوری شدی ؟! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من و همسرم هشت ساله كه زندگي مشتركمونو شروع كرديم وازدواجمون فاميلي هست.خداروشكر از زندگيم و همسرم راضي هستم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام.خيلي ممنونم از كمك هاو مشاوره هاي مفيدتون.سوال من خيلي سوال عجيب و متفاوتي هست خواهش ميكنم جوابمو بديد. من و همسرم هشت ساله كه زندگي مشتركمونو شروع كرديم وازدواجمون فاميلي هست.خداروشكر از زندگيم و همسرم راضي هستم يك دختر هفت ساله دارم.مشكل مالي و... هم ندارم.مسئله اينه كه خواهرشوهر من بچه دار نميشن.وچندبار تاحالا بطور مستقيم از خواهرشوهرم يا از اقوام شنيدم كه بهم گفتن يه بچه بيار و اونو بده به ايشون . قبلا چنين موردي بين اشناها داشتيم كه خانمي براي خواهر شوهرش بچه اورده از همون اول بهشون داده حتي شيرش هم نداده.من شديدا شخص احساساتي و دل نازكي هستم و بعيد ميدونم به چنين كاري راضي بشم. همسرم مشكلي بااين كار نداره.واينكه وضع مالي اونا هم خوبه.اونا هم مث من و همسرم تحصيلات بالا دارن.فقط ميخوام بدونم از نظرشرعي و اخلاقي اين كار مانعي نداره؟ نظرشما در اين مورد چيه.اصلا اينكار قانوني و درستيه؟خواهش ميكنم جوابمو بديد ذهنم خيلي درگيره.ممنونم ازتون. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7