eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
771 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
اون شب تا صبح انگار تو گور خوابیده بودم، بلقیس خانم ستاره رو برده بود عمارت و پیش خودش خوابونده بود، کاری که باید از روز اول میکرد، راستش تو این ماجرا من بلقیس خانم رو هم مقصر میدونستم، اون میدونست که بدری عقل درست و درمونی نداره! باید به اینجاشم فکر میکرد که ستاره کسی رو نداره که مراقبش باشه! اما دل خوش کرده بود به دایه ی پول پرست و منفعت طلبش و یک جورایی با گرفتن دایه برای اون دختر بیچاره خودش رو راحت کرده بود. صبح که شد تازه صبحانه ی بچه ها رو داده بودم که در خونه به صدا دراومد، حدس میزدم عطیه باشه، سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، عطیه جلوی در بود، با دیدن من سریع داخل شد و گفت +بلقیس خانم فرستادنم تا مراقب پسرها باشم، گفتن شما باهاشون برید شهر... با تعجب گفتم +من؟ من چرا؟ +خب ستاره با شما راحت‌تره خانم، دختر بیچاره دیشب تا صبح تو تب سوخت، الانم شما کنارش باشید ترسش میریزه...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
جدا از چشم و ابرو اومدن های طلعت و اعظم برای بقیه که مثلا دلخور بودند و با این که هیچ چیز تغییر نکرده بود برگشته بودند سر زندگیشون ، چاپلوسی های ایوب هم زیادی به چشم می اومد و من رو بیشتر حرص می داد . آخر شب که رسید آقا جانم کلی به ایوب اصرار کرد شب رو پیش ما بمونن اما ایوب چند تا بهونه برای رفتن آورد و در آخر با لحن معناداری رو به من گفت : تا این جا تشریف دارید افتخار بدید و سری به خونه ی ما بزنید ! به نظرم دیدن خونه ی محقر اما با صفای پسر داییت برات خالی از لطف نباشه . با تموم شدن حرف های ایوب رنگم پرید ! نمی دونم بقیه هم متوجه ی کنایه ای که تو حرفش داشت شده بودند یا من زیادی حساس بودم ! هر چی که بود ترس و وحشت اجازه نداد لب از لب باز کنم و بهادر که زودتر از بقیع متوجه ی حال پریشونم شده بود دستش رو توی دست ایوب گذاشت و گفت : خونه تون پر برکت و آباد باشه ایوب خان . این چه حرفیه . این بار که نمی شه ، فردا باید برگردیم روستا ! ایشالا تو یه فرصت مناسب حتما مزاحمتون می شیم . ایوب زیر چشمی نگاهی به من انداخت و با لبخند موذیانه ای گفت : مزاحم چیه آقا . شما روی چشم ما جا دارید . چون مهربانو خونه ی ما رو ندیده من مطمئنم با دیدنش ذوق زده می شه و بعد هم منتظر جواب بهادر نموند و از بقیه هم خداحافظی کرد و جلوتر از محبوبه از خونه بیرون رفت . حرف های ایوب چنان ترسی به دلم انداخته بود که دیگه لحن سرد و زورکی محبوبه برای خداحافظی به چشمم نیومد و تا محبوبه پاش رو از در خونه بیرون گذاشت با عجله به سمت اتاق رفتم تا به بهونه ی پهن کردن رختخواب ها کمی استراحت کنم بله این تشویش و اضطراب ازم دور شه . رختخواب ها رو انداخته بودم و توی دلم حرص می خوردم و ایوب رو لعن و نفرین می کردم ، که بهادر وارد اتاق شد . راستش اون قدر عصبی بودم که برای جمع و جور کردن خودم خیلی دیر شده بود و ایوب متوجه ی رفتار پریشونم شد . با دقت سر تا پام رو برانداز کرد و همون طور که لباسش رو از تنش در می آورد گفت : چرا این طوری شدی ؟! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من و همسرم هشت ساله كه زندگي مشتركمونو شروع كرديم وازدواجمون فاميلي هست.خداروشكر از زندگيم و همسرم راضي هستم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام.خيلي ممنونم از كمك هاو مشاوره هاي مفيدتون.سوال من خيلي سوال عجيب و متفاوتي هست خواهش ميكنم جوابمو بديد. من و همسرم هشت ساله كه زندگي مشتركمونو شروع كرديم وازدواجمون فاميلي هست.خداروشكر از زندگيم و همسرم راضي هستم يك دختر هفت ساله دارم.مشكل مالي و... هم ندارم.مسئله اينه كه خواهرشوهر من بچه دار نميشن.وچندبار تاحالا بطور مستقيم از خواهرشوهرم يا از اقوام شنيدم كه بهم گفتن يه بچه بيار و اونو بده به ايشون . قبلا چنين موردي بين اشناها داشتيم كه خانمي براي خواهر شوهرش بچه اورده از همون اول بهشون داده حتي شيرش هم نداده.من شديدا شخص احساساتي و دل نازكي هستم و بعيد ميدونم به چنين كاري راضي بشم. همسرم مشكلي بااين كار نداره.واينكه وضع مالي اونا هم خوبه.اونا هم مث من و همسرم تحصيلات بالا دارن.فقط ميخوام بدونم از نظرشرعي و اخلاقي اين كار مانعي نداره؟ نظرشما در اين مورد چيه.اصلا اينكار قانوني و درستيه؟خواهش ميكنم جوابمو بديد ذهنم خيلي درگيره.ممنونم ازتون. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه مدتیه از اینکه همه مسئولیت زندگی افتاده روی دوش من، واقعاً خسته شدم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه مدتیه از اینکه همه مسئولیت زندگی افتاده روی دوش من، واقعاً خسته شدم. همسرم آدم بدی نیست، ولی انگار تا وقتی خودم یه کاری رو انجام ندم، اصلاً متوجه نمی‌شه که باید انجام بشه. قبض باشه، خرید خونه باشه، کار بچه باشه، تعمیرات خونه باشه، حتی قرار دکتر و کارهای ساده روزمره... همه‌ش باید من یادآوری کنم، پیگیری کنم و آخرش هم خودم انجام بدم. مثلاً چند بار شده چیزی توی خونه خراب شده، بهش گفتم درستش کنه. میگه باشه، ولی روزها می‌گذره و خبری نمیشه. آخرش یا خودم دنبال تعمیرکار می‌گردم یا دوباره یادآوری می‌کنم تا بالاخره انجام بشه. بعضی وقت‌ها حتی برای کارهای مربوط به بچه هم باید چند بار بگم. اگر من پیگیر نباشم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. این موضوع بیشتر از خود کارها خسته‌م می‌کنه؛ اینکه همیشه باید مغز من درگیر همه‌چیز باشه. من هم کار دارم، هم خونه، هم بچه، هم هزار تا فکر و برنامه. دلم می‌خواد گاهی یکی از کارهای زندگی رو خودش ببینه و بدون اینکه من بگم انجام بده. خیلی وقت‌ها آخر شب که همه خوابیدن، تازه می‌فهمم چقدر کار روی سرمه و چقدر از نظر فکری خسته‌ام. بعد با خودم میگم چرا من باید مسئول یادآوری همه‌چیز باشم؟ من از همسرم انتظار ندارم همه کارها رو انجام بده. فقط می‌خوام شریک زندگی‌م باشه، نه کسی که من باید مدام کارها رو بهش یادآوری کنم. گاهی آدم از خودِ کار خسته نمی‌شه؛ از اینکه احساس می‌کنه توی انجام دادن مسئولیت‌های زندگی تنهاست، خسته می‌شه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 قشنگه بخونید🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 عصر پاییزی بود؛ از همان عصرهایی که هوا نه آن‌قدر سرد است که بخواهی بخاری روشن کنی، نه آن‌قدر گرم که دلت پنجره بسته بخواهد. برگ‌های زرد حیاط یکی‌یکی روی زمین می‌افتادند و صدای جارو کشیدن پیرزن همسایه از کوچه می‌آمد. آن سال‌ها هنوز خبری از گوشی و پیام و آنلاین شدن نبود. اگر کسی را دوست داشتی، باید برای دیدنش صبر می‌کردی. زن کنار پنجره نشسته بود و استکان چای را با دو دستش گرفته بود. مرد قرار بود عصر بیاید دنبالش تا با هم کمی در محله قدم بزنند. مادرش گفته بود زود برگردد، برای همین زن از همان ظهر بی‌قرار شده بود. مرد که رسید، یک کیسه کوچک کاغذی دستش بود. داخلش دو تا نان شیرمال تازه و یک بسته کوچک آبنبات بود؛ چیز ساده‌ای که آن روزها برای زن از هر هدیه‌ای باارزش‌تر بود. در راه، باد برگ‌ها را روی کفش‌هایشان می‌ریخت. مرد آرام راه می‌رفت تا زن مجبور نباشد تند قدم بردارد. سر کوچه که رسیدند، مرد نان شیرمال را از کیسه بیرون آورد و نصفش کرد. زن خندید و گفت: «بازم خریدی؟» مرد گفت: «دیدم دوست داری.» همین. نه حرف عجیب‌وغریبی زده شد، نه قول بزرگی داده شد. فقط دو نفر بودند که در یک عصر پاییزی، نان شیرمالی را نصف کرده بودند و از قدم زدن کنار هم خوشحال بودند. آن روز وقتی زن به خانه برگشت، مادرش متوجه شد چیزی در چهره دخترش عوض شده. لبخندش هنوز گوشه لبش مانده بود. سال‌ها گذشت... بیست‌وچند سال بعد، همان زن حالا مادر چند بچه بود. خانه‌شان شلوغ شده بود؛ صدای تلویزیون، تکالیف بچه‌ها، ظرف‌های روی سینک و هزار کار ریز و درشت. یک عصر پاییزی، وقتی بچه‌ها برای چند دقیقه خانه را ترک کرده بودند، زن کنار پنجره نشست و برای خودش چای ریخت. مرد از بیرون برگشت. موهایش کمی سفید شده بود و دیگر مثل آن سال‌ها جوان نبود. اما وقتی وارد خانه شد، دستش همان کیسه کاغذی آشنا بود. زن با تعجب نگاهش کرد. داخلش دو تا نان شیرمال تازه بود. مرد لبخند زد و گفت: «دیدمشون، یاد اون عصر افتادم.» زن چیزی نگفت. فقط خندید؛ همان لبخندی که بیست‌وچند سال پیش مادرش دیده بود. نان را روی بشقاب گذاشتند، چای ریختند و کنار پنجره نشستند. بیرون، برگ‌های زرد توی باد می‌چرخیدند. زن به دست‌های مرد نگاه کرد؛ دست‌هایی که حالا پر از خط و چین شده بود، اما هنوز همان دستی بود که سال‌ها پیش نان شیرمال را با او نصف کرده بود. گاهی عشق واقعی همین است؛ سال‌ها می‌گذرد، خانه عوض می‌شود، آدم‌ها پیرتر می‌شوند، بچه‌ها بزرگ می‌شوند، اما بعضی خاطره‌ها آن‌قدر آرام در دل آدم می‌مانند که یک عصر پاییزی و یک نان شیرمال کافی است تا همه‌چیز دوباره از اول زنده شود. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7