🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در جواب خانمی که از کمک کردن به مادرشوهرش نوشته بود، دلم خواست بگم چقدر حس قشنگی داشت...
منم همیشه فکر میکنم رابطه عروس و مادرشوهر قرار نیست حتماً پر از حساسیت و رودربایستی باشه. گاهی یه کمک ساده، یه سر زدن بیخبر یا حتی یه «بذار من انجامش بدم» میتونه کلی محبت بین دو نفر بسازه.
مخصوصاً وقتی آدم بدون چشمداشت کاری برای مادرشوهرش انجام میده و بعد برق رضایت رو توی چهرهش میبینه، خودش هم حال خوبی میگیره.
کاش توی خانوادهها بیشتر حواسمون به همین محبتهای کوچیک باشه؛ خیلی وقتها چیزی که رابطهها رو قشنگ میکنه، همین کارهای سادهست.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بارون پاییزی تازه شروع شده بود...
از همون بارونای ریزی که آرومآروم خیابونو خیس میکنه و بوی خاک همهجا رو برمیداره.
زن زیر سایهبان یه مغازه ایستاده بود و منتظرش بود.
اون سالها هنوز خبری از پیام و «کجایی؟ رسیدی؟» نبود...
قرارها ساده بود؛ یه ساعت مشخص، یه جای مشخص و یه دل که به اومدن یه نفر قرص بود.
مرد از ته کوچه پیداش شد.
موهاش خیس شده بود و یه چتر قدیمی دستش بود.
رسید کنارش، چتر رو گرفت بالای سر زن و خودش رفت زیر بارون.
زن آروم گفت:
«خودت خیس شدی...»
مرد خندید و گفت:
«مهم نیست، تو خیس نشو.»
راه افتادن...
صدای بارون روی چتر، صدای قدمهاشون روی آسفالت خیس و سکوتی که بینشون از هزار تا حرف قشنگتر بود.
سر راه، مرد از یه مغازه دو تا بلال داغ گرفت.
یه گوشه نشستن و دستاشونو به گرمای بلال نزدیک کردن.
زن چیزی نمیگفت، فقط گاهی نگاهش میکرد...
مرد هم یواشکی نگاهش میکرد و لبخند میزد.
هیچکدوم نمیدونستن سالها بعد، وقتی زندگی شلوغتر میشه و موهاشون سفیدتر، همین عصر ساده میشه یکی از قشنگترین خاطرههاشون.
سالها گذشت...
یه عصر بارونی دیگه، همون زن و مرد، با موهای سفیدتر، کنار پنجره نشسته بودن.
صدای بارون هنوز همون صدا بود.
مرد دو تا چای آورد و یکی رو گذاشت جلوی زن.
زن لبخند زد و گفت:
«یادته یه بار زیر بارون خودت خیس شدی که من خیس نشم؟»
مرد یه لحظه نگاهش کرد و گفت:
«هنوزم اگه لازم باشه، میشم...»
زن خندید...
ولی این بار چشمهاش هم خیس شده بود.
بعضی عشقها با حرفای بزرگ موندگار نمیشن...
گاهی فقط یه چتر قدیمی، یه بلال داغ و یه نفر که حاضر باشه زیر بارون خیس بشه تا تو خیس نشی، کافیه تا یه عمر توی دلت بمونه. 🍂🌧️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
با هر نگاهش قلبم تندتر میتپید و ته دلم آرام میگرفت.در بلندترین نقطۀ راه بهرام توقف کرد. فرانک پرسید:« چرا ایستادی؟»
پیشانی بهرام عرق کرده بود ، دستهایش را داخل موهایش برد و پیاده شد. لبۀ دره رفت چهره اش آرام بود. باد موهایش را به هم میریخت. من هم پیاده شدم. همینطور شهرزاد و بقیه. باد نسبتاً تندی میوزید. عجب منظرۀ زیبایی ، شاید اگر بهترین نقاشهای دنیا چنین منظره ای را نقاشی میکردند کسی باور نمیکرد
. این طرف جاده دره ای سرسبز و خرم و آن طرف کوه باد درختانی با برگهای زرد پاییزی.بهرام در صندوق عقب اتومبیلش را باز کرد و دوربین را در آورد.« اولین عکس را همین جا میگیریم. موافقید؟» شهرزاد گفت:« عالی است بهرام.»
ولی بهرام فقط نگاهش به من بود. انگار فقط از من سوال کرده بود. یا فقط منتظر جواب من بود. تکیه ام را به اتومبیل داده بود. باد موهایم را وحشی کرده بود. زیباترین غروبی بود که تا به آن لحظه دیده بودم. ناگهان برقی جلوی چشمم ظاهر شد و بهرام عکسم را گرفت .به اعتراض گفتم:« بهرام؟»
خندید. باز دندانهایش نمایان شد. سفید و ردیف. مثل یک تابلوی نقاشی. ابروی چپش را به نشانۀ حیرت بالا برد و گفت
:« به این می گویند یک عکس هنری ؛ به به عجب عکسی میشود!» و شهرزاد لبخندی کنایه دار و طعنه آمیز زد و گفت
:« این بیچاره که فکر درس و مدرسه اش است ، کجا حال عکس انداختن را داشت.» و باز بهرام غرق در فکر به من نگاه کرد و سرش را پایین انداخت.تا لحظه ای که به ویلا رسیدیم بهرام سکوت کرده بود. رفتارش مرموز شده بود. انگار از آن بهرام شیطان و مردم آزاد هیچ خبری نبود. نکند دوباره در فکر نقشۀ جدیدی است. ولی نه ، فکر نمیکنم. بیچاره بعد از آن بلایی که سر اسبش آمد دید فایده ای ندارد با من سر به سر بگذارد ، در واقع حریف من نشد. ولی انگار خدا حقش را گرفت
. نور چراغهای اتومبیل روی در ویلا افتاده بود. بهرام چندبار بوق زد. صدای پارس کردند سگها به گوش میرسید. چند لحظۀ بعد در باز شد. بهرام حرکت کرد و جلوی پای مرد مسنی ایستاد
:« سلام میرزا، چطوری؟»
میرزا کلاهش را از روی سرش برداشت و زیر بارش باران تعظیم کرد و گفت" « خوش آمدید آقا!» و در حالی که چند بار سرش را تکان داد گفت:« خوش آمدید ، خوش آمدید.»بهرام حرکت کرد و میرزا فانوس به دست در را بست. هنوز سگها پارس میکردند. ته باغ جلوی ویلا بهرام توقف کرد. عجب باران تندی میبارید. بهرام گفت :« فعلاً هیچ کس پیاده نشود تا در را باز کنم.» بعد خودش پیاده شدکه..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هول زده خودم رو جلو کشیدم و در حالی که سعی می کردم نشون ندم ترسیدم گفتم : نه . فقط ازش بدم میاد . به نظرم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ش هست که این قدر خو شیرین بازی در می آورد . و گرنه من با ایوب بزرگ شدم ! تا به حال ندیده بودم این طوری قربون صدقه ی آقا جانم بره و دور و برش بپلکه .
بهادر که ظاهرا حرفم رو باور کرده بود خنده ی کوتاهی کرد و گفت : پس حسودیت شده یکی آقا جانت رو بیشتر از تو دوست داره ! بعد هم با محبت گفت : بهتره به جای حسودی به شوهرت برسی که حسابی دلش هوات رو کرده .
برای عادی نشون دادن حالم ،. زورکی لبخندی زدم و گفتم : اگر شوهرم قول بده فردا من رو نبره روستا ، چشم .
بهادر با عشق و محبت گفت : نمی شه ، باید حتما برگردیم .
اما قول میدم اگر دختر خوبی باشی هر بار که خواستم بیام شهر با خودم بیارمت و بعد هم با مهربونی و ملایمت بی اندازه ای بهم محبت کرد
حدود یک ساعتی گذشته ....به این فکر می کردم که اگر ایوب و غلطی که کردم نبود و اگر سکینه به جای اذیت کردن من ، دل به دلم می داد و کمی باهام مهربونی می کرد خوشبخت ترین زن عالم بودم و با وجود مرد مهربونی مثل بهادر هیچ غمی به دلم نبود و خیره به چهره ی مهربون بهادر ، اون قدر تو تاریک و روشن اتاق به آینده ی قشنگی که می تونستیم تو شهر با هم بسازیم فکر می کردم که ناغافل چشم هام گرم شد و خوابم برد .
صبح با صدای اقدس از جا پریدم و وحشت زده به جای خالی بهادر نگاه کردم .
اقدس هم که مثل من شوکه شده بود دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت : چته دختر . چرا این طوری می کنی اول صبح .
با نگرانی پرسيدم : چی شده اقدس ؟ تو چرا داد می زنی !
اقدس نگاه چپ چپی بهم انداخت و از همون چهار چوب در گفت : بسم الله . من کِی داد زدم بچه . فقط یک کلام ب
صدات زدم . تو عین جن زده ها از جا پریدی ! بلند شو . بلند شو الان شوهرت میاد . گفت بیدارت کنم تا آماده شی ! بعد هم در رو بهم کوبید و رفت .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیستم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۴ روز جـمـعـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شهیــد محمدرضـا تورجـیزاده، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
↶【 بـه جَـمـع مـا مُـلـحـق شـویـد 】↷
☆ لینک کـانـال شهیـدِ بابُ الحـوائـج👇
.
شهید محمدرضا تورجیزاده، همان شهید باکرامتی که بسیار حاجت میدهد😍
۲۳ تیرماه ۱۳۴۳ دیده به جهان گشود، او ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶ بانه، منطقه عملیاتی کربلای ۱۰ به شهادت رسید.🕊
در همان دوران کودکی عشق و ارادت به خاندان نبوت و امامت داشته و با شور وصفناپذیر در مجالس عزاداری شرکت میکرد🏴
دوران تحصیل را همراه با کار و همیاری در مغازه پدر آغاز کرد؛ پدرش به دلیل علایق مذهبی برای دوره راهنمایی او را در مدرسه مذهبی احمدیه ثبت نام کرد. کلاس سوم راهنمایی شهید تورجیزاده مقارن با قیام مردم قم شده بود که شهید با جمعی از دوستان همکلاسی، چند نوبت تظاهراتی در مدرسه تدارک دیده و از رفتن به کلاس خودداری کرده بودند.📚
با اوج گرفتن انقلاب، شهید با چند تن از دوستان فعالیتهای سیاسی خود را در مسجد ذکر الله آغاز کرد و در تظاهرات ضد حکومت شرکت میکرد که چند بار مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفت🥺 شبها را شعارنویسی و چاپ عکس حضرت امام(ره) روی دیوارها اقدام میکرد، با پیروزی انقلاب فعالیتهای خود را در مسجد ذکرالله و حزب جمهوری اسلامی و دیگر پایگاههای انقلابی پیگیری کرد.🕌
وی که از فعالان مبارزه با گروهکهای ضد انقلاب و بنیصدر بود بارها مورد ضرب و شتم طرفداران بنیصدر و اعضای این گروهکها قرار گرفت، شهید تورجیزاده به شهید مظلوم بهشتی و آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب علاقه فراوانی داشت.🥰
شهید تورجیزاده مداحی و روضهخوانی را در دبیرستان هاتف با دعای کمیل آغاز کرد شبهای جمعه در جمع دانشآموزان زیباترین مناجات را با خدای خویش داشت🎤 در سال ۶۱ به جبهه عزیمت کرد و در تیپ نجف اشرف به خدمت مشغول شد و در عملیاتهای محرم والفجرها و کربلاها شرکت کرد
پس از عزیمت به جبهه در جمع رزمندگان به مداحی و نوحهسرایی پرداخت و بسیاری از رزمندگان جذب نوای گرم و دلنشین او میشدند و در وصیت نامههای خود تقاضا داشتند در مراسم هفته آنها محمدرضا دعای کمیل را بخواند.🤲🏼
این علاقه و تقاضاهای رزمندگان بود که باعث شد وی هیئت گردان یا زهرا(س) را تاسیس کنند که هر دوشنبه در جبهه در محل گردان و در هنگام مرخصی در اصفهان برگزار میشد که این هیئت بعدها به هیئت محبان حضرت زهرا(س) و هیئت رزمندگان اسلام شهر اصفهان تغییر نام داد.
شهید تورجیزاده به نماز اول وقت اهمیت فراوانی میداد و قرآن کریم را بسیار تلاوت میکرد؛ همیشه دو ساعت قبل از نماز صبح به راز و نیاز می پرداخت، صدای گریههایش بعضا موجب بیدار شدن دیگران میشد، این عبادت و راز و نیاز با معبود تا طلوع آفتاب ادامه داشت☀️