🍃🍃🍃🍃🌸
گاهی یک جمله ساده میتونه بیشتر از چیزی که فکر میکنیم، دل همسرمون رو بشکنه.
مثلاً وقتی میگیم:
«شوهر فلانی هر ماه همسرش رو میبره بیرون، تو چی؟»
یا:
«زن فلانی چقدر به خونه میرسه، تو چرا اینطوری نیستی؟»
شاید هدفمون این باشه که طرف مقابلمون بیشتر تلاش کنه، اما نتیجه معمولاً این نیست که با علاقه بیشتری تغییر کنه؛ ممکنه فقط احساس کنه برای ما کافی نیست.
ما معمولاً از زندگی دیگران فقط بخشهایی رو میبینیم که به چشممون میان. از مشکلاتشون، اختلافهاشون، شرایط مالیشون و چیزهایی که پشت درهای بسته میگذره، خبر نداریم.
هر زندگی شرایط خودش رو داره و قرار نیست همسر ما دقیقاً شبیه همسر دوست یا فامیلمون باشه.
اگر چیزی توی رابطهمون کم داریم، بهتره همون رو واضح و محترمانه مطرح کنیم.
مثلاً به جای مقایسه کردن، بگیم:
«دلم میخواد بیشتر با هم بیرون بریم و خاطرههای دونفره داشته باشیم. میتونیم براش برنامه بچینیم؟»
این حرف هم خواستهمون رو روشن میکنه، هم به طرف مقابل فرصت میده بدون احساس تحقیر دربارهش فکر کنه.
برای بهتر شدن زندگی مشترک، لازم نیست همسرمان را شبیه دیگران کنیم؛ کافیست با هم ببینیم چه چیزی میتواند رابطه خودمان را بهتر کند.
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پاییز سال ۱۳۷۳ بود... اون موقعها که سینما رفتن خودش یه اتفاق بزرگ بود و اگه کسی برات بلیت میخرید، تا چند روز ذوقش رو داشتی. ❤️🍂
من و حمید هنوز نامزد نبودیم. خانوادههامون همدیگه رو میشناختن، ولی خودمون فقط چند بار توی مهمونیها همدیگه رو دیده بودیم. یه روز از طریق خواهرش فهمیدم که پنجشنبه عصر قراره جلوی سینمای قدیمی شهر باشه؛ همون سینمایی که همیشه پوستر فیلمهاش رو با ذوق نگاه میکردم.
پنجشنبه از ظهر دل توی دلم نبود. یه مانتوی قهوهای پوشیدم، روسری کرمرنگم رو سر کردم و راه افتادم. وقتی رسیدم، دیدم جلوی سینما ایستاده و دو تا بلیت توی دستشه.
اما سینما تعطیل بود!
اول فکر کردم سرکاریه، ولی وقتی نزدیک شدم، دیدم خودش هم از خنده نمیتونه حرف بزنه.
گفتم: «خب، حالا با این دوتا بلیت چیکار کنیم؟»
گفت: «هیچی! گفتم یه روزی به بچههامون بگیم اولین قرارمون رو اومدیم سینما، حالا اینکه فیلم ندیدیم دیگه مهم نیست!»
همونجا خندهام گرفت. رفتیم از یه بقالی دو تا بستنی یخی خریدیم و توی پیادهرو قدم زدیم. هوا سرد بود و بستنیها زود آب میشدن. اون هی دستمال از جیبش درمیآورد که دستم کثیف نشه و من از این همه دستپاچگیاش خندهام گرفته بود.
اون روز نه فیلمی دیدیم، نه جای خاصی رفتیم؛ ولی وقتی برگشتم خونه، حس میکردم قشنگترین عصر عمرم رو گذروندم.
چند ماه بعد، با هم ازدواج کردیم و زندگیمون شروع شد.
سالها گذشت... بچهدار شدیم، خونهمون عوض شد و سینمای قدیمی هم خراب شد و جاش یه مرکز خرید ساختن.
تا اینکه یه روز پاییزی، وقتی داشتیم آلبوم عکسها رو نگاه میکردیم، همسرم یه پاکت از لای دفترچه قدیمی بیرون آورد.
داخلش همون دو تا بلیت سینما بود!
با تعجب گفتم: «تو اینا رو نگه داشتی؟!»
گفت: «معلومه! این تنها فیلمیه که هیچوقت ندیدمش، ولی بهترین خاطره عمرمه.»
خندیدم و گفتم: «چه فیلمی بود مگه؟»
نگاهم کرد و گفت: «فیلمی که آخرش با تو ازدواج کردم!»
بعد از این همه سال، هنوز هم وقتی از جلوی اون مرکز خرید رد میشیم، میگه:
«اینجا همون سینماییه که اولین قرارمون رو خراب کرد!»
و من هر بار جواب میدم:
«اتفاقاً همون روز، بهترین قرار زندگیمون شد.»
بعضی وقتها قشنگترین خاطرههای عاشقانه، از همون برنامههایی شروع میشن که طبق نقشه پیش نمیرن... یه سینمای تعطیل، دو تا بستنی یخی و پسری که هنوز نمیدونست قراره یه عمر، شریک خندههای یه دختر بشه. 🤎🍂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
صبح چهارشنبه صداهایی در حیاط شنیدم:« پتوها را روی باربند بگذار! این را بده من ،آن را بگیر.» صدای بهرام بود. صدای فرانک بود، گاهی صدای خندۀ شهرزاد.و بالاخره مادرم در را باز کرد و سرش را داخل اطاق کرد:« پری جان! خانم و بقیه میخواهند برند شمال ،
فرانک خانم اصرار میکند تو هم بری ، میگه آب و هوا عوض میکنی زودتر خوب میشی. دوست داری بری؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم. باز گفت:« شهرزاد خانم هم میره.»
گفتم:« من نیمروم.» چند لحظه بعد خانم بزرگ عصازنان به اتاق آمد ، بالای سر من . تکیه ام را به پشتی داده بودم. کتابی را که در دست داشتم بستم و خواستم بلند بشم که گفت: « پری جان دوست داری با ما بیایی.»
گفتم:« دوس دارم خانم بزرگ ، در ضمن مزاحمتون میشم.»
خنده ای کرد و گفت:« خودمان خواستیم که بیایی ، اگر تو قبول کنی مادرت هم میاد. گناه دارد ، خیلی خسته شده . هم به ما کمک میکند، هم آب و هوایی عوض میکند.»
در حالی که به سوی در میرفت برگشت گفت:« ما که این راه را می رویم ، شما هم باشید بهتر است.»
نگاه مادرم در چشمانم سوال میکرد که چه کار کنیم؟
لبخندی سرد زدم و گفتم :« من حرفی ندارم.» و بلند شدم و آرام آرام وسایل شخصیم را در ساک دستی کوچکی گذاشتم. آفتاب می رفت که غروب کند. خانم بزرگ ، فرانک و مادر عقب اتومبیل نشسته بودند. من و شهرزاد که لاغرتر از بقیه بودیم جلو نشسته بودیم. بهرام پیچ های جاده را یکی پس از دیگر پشت سر می گذاشت . محو تماشای مناظر زیبای جاده شده بودم. گاهی کوههای سر به فلک کشیده ، گاهی دره های سرسبز و گاهی تکه های ابر که داشتند دست به دست هم میدادند تا ببارند. شهرزاد مرتب با بهرام صحبت میکرد و با صدای بلند میخندید.
فرانک پرسید:« بهرام جان دوربین را آوردی؟» و بهرام جواب نداد. تازه متوجه شدم که حواس بهرام حتی به صحبتهای شهرزاد هم نیست. کمی به جلو خم شدم. از گوشۀ چشم نگاهش کردم. غرق در فکر رانندگی میکرد و گاهی ظاهرا! سرش را تکان میداد تا شهرزاد مطمئن باشد دارد گوش میکند. یعنی به چه فکر میکند؟ حواسش کجاست؟ تریلی که با سرعت از کنارمان گذشت و بوق شیپورش را به صدا در آورد همۀ ما را متوجه حواس پرتی بهرام کرد. خانم بزرگ از آن عقب گفت:« بهرام جان حواست کجاست؟» و فرانک گفت:« پرسیدم دوربین را آوردی؟»
بهرام مانند آدمهای منگ گفت:« بله آوردم.»
بعد خم شد و به من نگاه کرد. یک لحظه نگاههای دزدانۀ من و او با یکدیگر برخورد کردند و هر دو به سرعت نگاهمان را به جاده چرخاندیم و این عمل چندبار دیگر تکرار شد و هربار لحظه ای بیشتر طول کشید...
دوباره دست و دلم برای تار زدن لرزيد و با اينکه ميدونستم ننه چمان حواسش به من هست اما تار زدن هوش از سرم میبرد و با همون ترس دنبال يزدان از عمارت زدم بیرون و تند تند دويديم تا باغ انار رسيديم.
يزدان همینطور خيره شده بود به من که با تشر گفتم: بجنب يزدان، تار رو در بیار زود برگرديم، يزدان که انگار حرفهاي من رو نميشنيد، همونطور که بهم زل زده با خنده گفت: تُرنگ حالا ديگه قراره مال خودم بشی، همين روزا آقام رو میفرستم برای خواستگاری، نميذارم ديگه ازم دور باشی.
با حرفهاي يزدان تمام تنم داغ شده بود و با اينکه حرفهاش حال خوبي بهم میداد اما نميدونم چی شد که يهو ترسيدم و بی هوا تا خود عمارت دویدم.
هر بادی که به صورتم ميخورد به جای اینکه حالم رو جا بياره بدتر پریشونم ميکرد و اصلا نفهميدم چجوري خودم رو رسوندم به عمارت و چجوري رفتم اتاق خودمون!
يه گوشه کز کرده بودم و قلبم تند و تند ميزد، نميدونم اين چه حالي بود که پيدا کرده بودم و خيلي از برگشتنم نگذشته بود که در اتاق بي هوا باز شد و با صداي باز شدن در قلبم محکمتر از قبل توي سي.نهم ميکوبيد و مثل وحشت زدهها خيره شده بودم به در که ننه چمان با عصبانيت اومد داخل و تا چشمش به من افتاد نفس سنگيني بيرون داد و کلافه گفت:
تو اينجايي تُرنگ؟ چرا هرچي صدات ميزنم جواب نميدي دختر؟ دلم هزار راه رفت، پاشو پاشو بريم بالا، همه اونجا جمع شدن بعد تو اومدي اينجا کز کردي که چي بشه؟
حالم اصلا خوب نبود و حس ميکردم توي بدنم آتيش روشن کردن، بي حال از جام بلند شدم و ننه چمان که انگار فهميده بود حال ندارم دست گذاشت روي پيشونيم و با دل نگراني گفت: يا امام رضا! چي شدي تو دخترم؟ شدي عين کورهي آتيش که! و بدون معطلي گلچهره رو صدا زد که بره دنبال جيران خانم و بيارتش عمارت.
با حال خرابم توي رختخواب خوابيده بودم که جيران خانم اومد بالاي سرم يه نگاهي به صورتم انداخت و وقتي دست گذاشت روي سرم با دل نگراني گفت: خانم جان چند روزه اينجوري شده؟
ننه چمان که دل توي دلش نبود گفت: خيلي نیست جيران خانم، تا همين قبل بردن عروس احوالش خوب بود نميدونم چرا اينجور شده بچهم، جيران خانم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
از وقتی سر و کله ت پیدا شده گیر دادی به ایوب و می خوای اسم و رسم این بچه رو از سکه بندازی ! چه نقشه ای توی سرت داری ! از بدنام کردن برادر زاده ی بیچاره ی من چی بهت می رسه که یه دقیقه هم زبون به دهن نمی گیری و مدام می خوای همه چیز رو بندازی گردن اون بیچاره !
چیزی که می شنیدم رو باورم نمی شد ! پس مادرم دستبندی که بهادر برام خریده بود رو دیده بود و به روی خوش نیاورده بود ! با ناراحتی از جا بلند شدم و گفتم : من هر چی لازم بود بدونید رو بهتون گفتم و بهتون هشدار دادم . از اون روزی که رفته بودم بیرون تا تمام بلاهایی که ایوب سرم آورد و حتی نقشه ای که برای شما کشیده ! اگر هم می بینید شوهرم برام دستبند خریده و به قول خودتون تا نصف روز من رو تو باز چرخونده همش به خاطر کارهاییه که خودم برای زندگیم کردم و گرنه شما که من رو انداختید تو اون ده کوره و تا الان یک بار هم بهم سر نزدید ببینید من دارم چی کار می کنم و راه و رسم زندگی کردن رو یادم بدید ! حالا هم خودتون می دونید ! می خواین باور کنید می خواین باور نکنید . من که آب از سرم گذشته و به خاطر کارهای ایوب تا پای سنگسار هم رفتم . اما شما حواستون رو جمع کنید که بعدا به من نگید نگفتی و بی توجه به نگاه پر حرص مادرم که داشت زیر لب بهم بد و بیراه می گفت به اتاق برگشتم .
اون شب ایوب هم همراه بقیه ی مردها به خونه ی ما اومد . برای محکم کاری یه پاکت شیرینی خریده بود و راه به راه قربون صدقه ی آقا جانم می رفت و از اتفاقاتی که در آینده ی نه چندان دور قراره براشون پیش بیاد می گفت . متو اون جمع فقط من و محمد بودیم که ذات واقعی ایوب رو می شناختیم و می دونستیم کاسه ای زیر نیم کاسه داره اما نه حرف های من رو کسی باور می کرد تا جلوی اتفاقات تلخ رو بگیرم نه حرف محمد چندان خریداری داشت که کسی روش حساب باز کنه .
هر چند ایوب مدام در حال پرچونگی کردن بود اما نگاه های خیره و سنگینش رو کاملا روی خودم حس می کردم و مدام نگران بودم بهادر متوجه ی نگاه های ایوب بشه و برام درد سر درسته کنه ، مخصوصا این که بهادر از وقتی شنیده بود احتمالا باردارم ، اون قدر باهام مهربون شده بود که خودم باورم نمی شد مردی که کنارمه همون بهادر باشه و با هر کار محبت آمیزش ایوب پوزخندی می زد که از چشم من و محمد دور نمی موند .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾