🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان دوست خوبم یه سوالی داشتم از خدمت شما و دوستان
من ۲۴ساله هستم و از بچگی اسم پسرعموم روی من بوده
انقد اطرافیان تو گوش ما خوندن که«بزرگ بشید با هم ازدواج میکنید»که دیگه ما هم باورمون شد و از یه سنی به بعد واقعا عاشق هم شدیم خیلی همدیگه رو دوست داریم
زمانی که همهچی برای خواستگاری و ازدواج مهیا شده بود،یه روز برادر من با برادر زنعموم دعواشون میشه و داداشم اونو کتک میزنه و کار به بیمارستان و کلانتری و شکایت و...کشیده میشه
بعد از این قضیه رابطهی ما و عموماینا شکراب شد و زنعموم دیگه اجازه نداد باهم رفت و آمد کنیم
درصورتی که به همه ثابت شد مقصر دعوا برادر خودش بوده!
این وسط من و پسرعموم سرمون بیکلاه مونده و دوتا خانواده هیچجوره کوتاه نمیان که ما باهم ازدواج کنیم
حالا اتفاق وحشتناکی هم نیفتاده!
فقط دست داداشش چندتا بخیه خورد و سرپایی پانسمان و مرخص شد و ما دیهی همونم دادیم
ولی یه جوری رفتار میکنن که انگار خانوادهی ما و عموم دشمن خونی هستیم!!
حالا ما دوتا موندیم که چیکار کنیم
هردو به خانوادهها گفتیم که فقط باهم ازدواج میکنیم و هرچقد طول بکشه با کسی دیگه ازدواج نمیکنیم
ولی بلاتکلیفی داره اذیتمون میکنه و واقعا نمیدونیم تا کی باید منتظر بمونیم که بچهبازی اینا تموم بشه!!
میخواستم ببینم بین مخاطبین شما واسه کسی همچین چیزی پیش اومده؟
ما باید چه عکسالعملی نشون بدیم؟
چهجوری راضیشون کنیم؟
تا کی منتظر بمونیم؟!
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام شنیدم میگن ماینوکسیدیل واسه رشد ابرو خوبه ولی نباید به چشم
بخوره بعد که قطع کنی دوباره میریزع کسی اینجا استفاده کرده ؟
واسه رشد ابرو چی کار کنیم چی بزنیم ممنون میشم راجبع این موضوع هم
کامنتی بزارید مشکل خیلیامون هست 🫶🏻❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام علیکم خدمت اهالی کانال و سایه بانو خدمت دخترگلم که حجاب
دوست ندارن عزیزم پدرشماچون شماروددوست دارن دوست دارن حجاب داشته باشید و از نگاه
مرداوخطراتی که ممکنه براتون پیش بیاد دوست دارن محجبه باشید عزیزم
شمایاقوت هستید وداخل صدف باید باشید حیف خانمهای ایران اسلامی
حجاب کنارمیزارن خداوند دوست داره خانما حجاب داشته باشند ان شاالله شماهم قدر خودتون بدونید الهم رزقنا ظهور مهدی 🌹🌹🌹🌹🌹سادات هستم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان جواب دختری که با پدرش مشکل داره روی حجاب وشال پوشیدن نتونستم جواب ندم دختر خوب امیدوارم ازحرفم ناراحت نشی
آخه عزیز من یعنی چی که دوست نداری شال بپوشی وحجاب داشته
باشی بخدا شماها سخت دراشتباهید شیطون داره گولتون میزنه دارین این
دنیا اون دنیای خودتون وخراب میکنین به کشور مامیگن جمهوری
اسلامی یعنی باید حجاب داشته باشی نباید موهات وبد..نتو جلو دید نامحرم بزاری والا توکشورمابعضیا طوری لخت
میان بیرون که باید بگی رو اروپاییا سیاه اگه اینجوری باشن کاشکی ازاول
با آدمای بی حجاب برخورد میکردن که اینجوری آزاد نباشه به حرف پدرت گوش
کن وبی حجاب بیرون نرو دیگه خود دانی من خودم چادری نیستم ولی خدا شاهده تابحال نشده لباس جلف
بپوشم ازخدا میخوام اگه یه روزی بخوام گول شیطون وبخورم سرل.خت برم بیرون همون ثانیه جون من وبگیره (بانوی بختیاری
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعد خودش پیاده شد و پله ها را دو تا یکی بالا رفت. در را باز کرد و اشاره کرد پیاده شویم.صدای شرشر باران از پشت شیشه های دودی ،آتش گرم شومینه و رنگهای قرمز و زردش ، تابلوهای نقاشی و مبلهای چرمی ، نخلهای مجلسی و لوسترهای برنز، آینه های قدی و بالاخره ، عکس پدر بهرام و پسربچه ای که حالا بزرگ شده بود ، همان شیطان کوچک که حالا ادای مردهای ادیب و خوش صحبت را در می آورد ، که حالا تلاش می کرد رفتارش با متانت و از روی اصول باشد.
فرانک یکراست رفت در یخچال را باز کرد و گفت
:« دست میرزا درد نکند. عجب گوشتی خریده خانم بزرگ ! خوب شد قبلاً تماس گرفتیم . وگرنه کی حال داشت در این باران بره خرید کنه.»
مادرم در حالی که دستهایش را می شست آماده میشد تا کبابها را سیخ کند. خانم بزرگ روی صندلی راحتی نشسته بود و به آتش شومینه خیره شده بود. میدانستم در فکر دکتر است. بیچاره چند سال میشد که پسرش را ندیده بود. بهرام در بالکن را باز کرد و زغالها را در منقل ریخت. شهرزاد به خواستۀ فرانک میز را می چید و من هم مشغول درست کردن دوغ شدم. بوی کباب فضای ویلا را پر کرد. رادیو روشن بود و موسیقی اصیل ایرانی پخش می شد. بساط شام آماده شد. بهرام با هر حرکت یک نگاه دزدانه به من می انداخت. شهرزاد حسودی میکرد و بیشتر با بهرام شوخی و صحبت میکرد. شب از نیمه گذشته بود و من هنوز بیدار بودم.
دانه های باران به شدت به شیشۀ اتاق خواب میخورد ، داشتم فرمولهای فیزیک را می نوشتم. مادرم در خواب و بیداری گفت:« نمیخواهی بخوابی پری؟»
بعد ناله ای کرد و گفت:« برق را خاموش کن!»
صبح با صدای موج دریا از خواب بیدار شدم. عجب طلوع زیبایی ، بلند شدم و تکیه ام را به سر تخت دادم. اشعه های قرمز خورشید روی موجها میرقصیدند. موجها یکی پس از دیگری به ساحل می آمدند و بر می گشتند و نوای آرامش دهنده پخش میکردند. پرنده های دریایی ، زیبایی ساحل را صد چندان کرده بودند. پنجره را باز کردم و از آن لطافت هوای پاییزی نفس عمیقی کشیدم . خیره به دریا و طلوع خوشید بودم که بهرام را دیدم ، با لباس ورزشی کنار ساحل می دوید و ورزش میکرد. پنجره را بستم و دوباره زیر پتو رفتم. هنوز خوابم می آمد. کمی در رختخواب به این طرف و آن طرف چرخیدم و باز چشمهایم را بستم. این بار با صدای..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
صدای بهادر اون قدر بلند و لحنش محکم بود که از ترس بند دلم پاره شد ! معلوم بود سکینه هم از عکس العمل بهادر جا خورده و توقع همچین رفتاری رو ازش نداشته ، منتهی خودش رو از تک و تا نیانداخت و در حالی که سعی می کرد نشون بده هنوز ابهت و اقتدار لحظه ی قبل رو داره ابروهاش رو بالا داد و با لحن دلجویانه ای گفت : باشه پسرم . این که ناراحتی نداره . لابد ما اشتباه کردیم !
بهادر بی توجه به حرف های سکینه از جا بلند شد و نگاه معنا داری به زبیده انداخت و گفت : بیا لباس های من رو بده ! باید یه گشتی توی روستا بزنم ! حساب کتاب سه چهار نفری که موندن رو بهشون بدم قال قضیه بکنه !
زبیده نگاه پر نفرتی به من انداخت و چیک زیر لبی گفت و به دنبال بهادر به راه افتاد .
راستش از این که با وجود من ، بهادر از زبیده خواسته بود لباس هاش رو براش آماده کنه کمی ناراحت شدم و احساس کردم ، بهادر نخواسته پیش سکینه من رو با خودش به اتاق ببره تا کاری که چند لحظه قبل کرد رو جبران کنه .
با رفتن زبیده و بهادر سنگینی نگاه سکینه رو بیشتر روی خودم حس می کردم . انگشت هام رو به بازی گرفته بودم و نمی دونستم چطور از اون جا فرار کنم که سکینه نفسی تازه کرد و بی مقدمه گفت : دستبند قشنگیه ! آقا جانت بهت داده !
ترسیده سرم رو بالا گرفتم و به چشم های خالی و سرد سکينه خیره شدم ! از این که اون قدر بی فکر بودم که قبل از ورود به عمارت دستبند رو از دستم در نیاورده بودم از خودم لجم گرفت و زیر لب به خودم لعنت فرستادم !
سکینه که دید جوابش رو نمی دم ، چینی به پیشونیش انداخت و گفت : بهادر برات خریده ! باید از اولش حدس می زدم ! بعد هم خودش رو جلوتر کشید و بی ربط پرسید : حال مادرت چطور بود !
نگاهم رو تو صورت سکینه چرخوندم و با تردید گفتم : خوب بودن . سلام رسوندن .
سکینه سری تکون داد و گفت : خوب بهادر رو پختی ! باریکلا !
هول زده خودم رو جلو کشیدم و بریده بریده گفتم : من که کاری نکردم ! نمی دونم بهادر چرا یهو عصبانی شد !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸