eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
764 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعد خودش پیاده شد و پله ها را دو تا یکی بالا رفت. در را باز کرد و اشاره کرد پیاده شویم.صدای شرشر باران از پشت شیشه های دودی ،آتش گرم شومینه و رنگهای قرمز و زردش ، تابلوهای نقاشی و مبلهای چرمی ، نخلهای مجلسی و لوسترهای برنز، آینه های قدی و بالاخره ، عکس پدر بهرام و پسربچه ای که حالا بزرگ شده بود ، همان شیطان کوچک که حالا ادای مردهای ادیب و خوش صحبت را در می آورد ، که حالا تلاش می کرد رفتارش با متانت و از روی اصول باشد. فرانک یک‌راست رفت در یخچال را باز کرد و گفت :« دست میرزا درد نکند. عجب گوشتی خریده خانم بزرگ ! خوب شد قبلاً تماس گرفتیم . وگرنه کی حال داشت در این باران بره خرید کنه.» مادرم در حالی که دستهایش را می شست آماده میشد تا کبابها را سیخ کند. خانم بزرگ روی صندلی راحتی نشسته بود و به آتش شومینه خیره شده بود. میدانستم در فکر دکتر است. بیچاره چند سال میشد که پسرش را ندیده بود. بهرام در بالکن را باز کرد و زغالها را در منقل ریخت. شهرزاد به خواستۀ فرانک میز را می چید و من هم مشغول درست کردن دوغ شدم. بوی کباب فضای ویلا را پر کرد. رادیو روشن بود و موسیقی اصیل ایرانی پخش می شد. بساط شام آماده شد. بهرام با هر حرکت یک نگاه دزدانه به من می انداخت. شهرزاد حسودی میکرد و بیشتر با بهرام شوخی و صحبت میکرد. شب از نیمه گذشته بود و من هنوز بیدار بودم. دانه های باران به شدت به شیشۀ اتاق خواب میخورد ، داشتم فرمولهای فیزیک را می نوشتم. مادرم در خواب و بیداری گفت:« نمیخواهی بخوابی پری؟» بعد ناله ای کرد و گفت:« برق را خاموش کن!» صبح با صدای موج دریا از خواب بیدار شدم. عجب طلوع زیبایی ، بلند شدم و تکیه ام را به سر تخت دادم. اشعه های قرمز خورشید روی موجها میرقصیدند. موجها یکی پس از دیگری به ساحل می آمدند و بر می گشتند و نوای آرامش دهنده پخش میکردند. پرنده های دریایی ، زیبایی ساحل را صد چندان کرده بودند. پنجره را باز کردم و از آن لطافت هوای پاییزی نفس عمیقی کشیدم . خیره به دریا و طلوع خوشید بودم که بهرام را دیدم ، با لباس ورزشی کنار ساحل می دوید و ورزش میکرد. پنجره را بستم و دوباره زیر پتو رفتم. هنوز خوابم می آمد. کمی در رختخواب به این طرف و آن طرف چرخیدم و باز چشمهایم را بستم. این بار با صدای..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
صدای بهادر اون قدر بلند و لحنش محکم بود که از ترس بند دلم پاره شد ! معلوم بود سکینه هم از عکس العمل بهادر جا خورده و توقع همچین رفتاری رو ازش نداشته ، منتهی خودش رو از تک و تا نیانداخت و در حالی که سعی می کرد نشون بده هنوز ابهت و اقتدار لحظه ی قبل رو داره ابروهاش رو بالا داد و با لحن دلجویانه ای گفت : باشه پسرم . این که ناراحتی نداره . لابد ما اشتباه کردیم ! بهادر بی توجه به حرف های سکینه از جا بلند شد و نگاه معنا داری به زبیده انداخت و گفت : بیا لباس های من رو بده ! باید یه گشتی توی روستا بزنم ! حساب کتاب سه چهار نفری که موندن رو بهشون بدم قال قضیه بکنه ! زبیده نگاه پر نفرتی به من انداخت و چیک زیر لبی گفت و به دنبال بهادر به راه افتاد . راستش از این که با وجود من ، بهادر از زبیده خواسته بود لباس هاش رو براش آماده کنه کمی ناراحت شدم و احساس کردم ، بهادر نخواسته پیش سکینه من رو با خودش به اتاق ببره تا کاری که چند لحظه قبل کرد رو جبران کنه . با رفتن زبیده و بهادر سنگینی نگاه سکینه رو بیشتر روی خودم حس می کردم . انگشت هام رو به بازی گرفته بودم و نمی دونستم چطور از اون جا فرار کنم که سکینه نفسی تازه کرد و بی مقدمه گفت : دستبند قشنگیه ! آقا جانت بهت داده ! ترسیده سرم رو بالا گرفتم و به چشم های خالی و سرد سکينه خیره شدم ! از این که اون قدر بی فکر بودم که قبل از ورود به عمارت دستبند رو از دستم در نیاورده بودم از خودم لجم گرفت و زیر لب به خودم لعنت فرستادم ! سکینه که دید جوابش رو نمی دم ، چینی به پیشونیش انداخت و گفت : بهادر برات خریده ! باید از اولش حدس می زدم ! بعد هم خودش رو جلوتر کشید و بی ربط پرسید : حال مادرت چطور بود ! نگاهم رو تو صورت سکینه چرخوندم و با تردید گفتم : خوب بودن . سلام رسوندن . سکینه سری تکون داد و گفت : خوب بهادر رو پختی ! باریکلا ! هول زده خودم رو جلو کشیدم و بریده بریده گفتم : من که کاری نکردم ! نمی دونم بهادر چرا یهو عصبانی شد ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
+دیشب تا صبح خواب به چشمم نیومده زرتاج. از فکر بلایی که سر این بچه اومده دارم دیوونه میشم... به خدا اگر دکتر هم حرف قابله رو تایید کنه من یکی که دق میکنم... دستش رو گرفتم و با دلسوزی گفتم +غصه نخورید مادرجون، شاید قابله خطا کرده، بعدم زبونم لال، زبونم لال اگر واقعا همچین اتفاقی افتاده باشه شما باید الان مرهم دل این بچه باشید، خودتون میبنید این بچه جز شما تو این عمارت کسی رو نداره! باید قوی باشید و بمونید و ازش حمایت کنید تا بشری جرات نکنه نگاه بدی بهش بندازه... کمی دیگه با بلقیس خانم حرف زدم و وقتی آروم‌تر شد کمکش کردم تا به سمت حیاط بریم و سوار ماشین خان بشیم. ستاره هم که انگار اتفاقات روز قبل رو فراموش کرده بود که لی لی کنان پشت سر من میومد. خان با دیدن ستاره اخمی کرد و گفت +اینکه از منم سالم‌تره ننه! بلقیس خانم که خودش رنگ به صورت نداشت گفت +الان یه ذره بهتر شده، ولی این بچه لاجونه، مدام مریض میشه، مادرش که به فکرش نیست، یک بار ببریمش دکتر ببینم چی میگه، خودمم حالم خوب نیست دکتر یک نگاهی بهم بندازه بد نیست. جلوی چشم‌های پر حرص خجسته به اصرار بلقیس خانم کنار خان نشستم و ماشین به حرکت دراومد....
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
سکینه پوزخندی زد و گفت : خوبه که می فهمی چی می‌گم اما اشکالی نداره ! بهادر جَوون و بی تجربه ست ! خیلی مونده تا ذات دخترهای گرگ شهری رو بشناسه ! من مادرشم ! به وقتش هر چیزی رو که لازم باشه بشناسه رو بهش نشون میدم . تا جایی که سکینه رو می شناختم اهل حرف زدن های الکی نبود و به هر چیزی که می گفت عمل می کرد ! حالا هم که کمی از موضعش عقب کشیده بود فقط به خاطر تهدید بهادر بود و می ترسید که بهادر هم مثل بقیه ی پسر هاش جل و پلاسش رو جمع کنه و بره شهر و گرنه با حرفی که زده بود خدا می دونست چه نقشه ای توی سرش داره و این بار می خواد چه بلایی سرم بیاره ! این بار باید بیشتر حواسم رو جمع می کردم تا از سکینه رو دست نخورم و حالا که بهادر دل به دلم داده ، زندگیم از هم نپاشه . خیره به زمین ، مشغول دنبال راهی برای مقابله با سکینه بودم که زبیده با گریه به ایوون اومد . با تعجب نگاهی به زبیده انداختم . سکینه ابرو در هم کشید و با غیظ گفت : چی شده زبیده این چه حالیه ! چرا عین بچه ها زار می زنی ! با تموم ‌شدن حرف سکينه ، زبیده نگاه پر غیظ و غضبی به من انداخت و روسریش رو از سرش کند و گفت : خدا می دونه این دختره ی مارمولک تو گوش بهادر خان چی خونده که این بلا رو سر من آورد ! نگاهم رو بالا تر کشیدم و با دیدن موهای زبیده که از ته چیده شده بود و ظاهر زشتی بهش داده بود ، بی اراده لبخندی زدم و کنایه وار گفتم : نکنه دیوونه شدی زبیده ! بهادر چرا باید همچین بلایی سرت بیاره ؟! زبیده با نفرت نگاهش رو توی صورتم چرخوند و از لای دندون های کلید شده ش گفت : این رو از خودت بپرس دختره ی موذی ! خدا می دونه چی در گوشش وز وز کردی که همچین بلایی سر موهام آورد ! سکینه اجازه نداد حرف زبیده تموم شه و همون طور که نگاه موذی و بی احساسش به من خیره بود ، با تشر رو به زبیده گفت : شلوغش نکن زبیده ! حالا که چیزی نشده . چهار روز دیگه موهات بلند می شه و می شه عین روز اولش ! این که ماتم گرفتن نداره ! برو به کارت برس ! بعد هم از جا بلند شد و بی توجه به قیافه ی مات و مبهوت زبیده به اتاق رفت ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانمی گفتن دخترشون هر نیم ساعت باید بره دستشویی ... 🍃