🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خدمت سایه جان عزیز تو رو خدا پیام من بذار البته ممنون هستم هر وقت پیام دادم گذاشتی تا یه تلنگری باشه واسه این جوونا دیشب من خواب پدر شوهرم دیدم که خیلی مومن بود یعنی در اوج گرما مرداد بود با ماشین سنگین کار میکرد ولی یه روز هم روزه اش نخورد فقط خواستم تا این حد مومنیش بدونین من میدونستم اون تو خواب مرده ولی هی ازش سوال میپرسیدم اینم با وضع واحوال خوش از اون دنیا ولحظه جان دادن ولی این هی طفره میرفت فقط گفت هرکسی تو این دنیا بدی کنه مامورا تو اون دنیا دنبالشون میکنن ولی من اصلا ولش نمیکردم اخرش از یه در شیشه ای رد شد منم پشت سرش رفتم ویه خواهر زاده دارم اونم اصرارکرد منم میام اونم اومد من خودم دیدم مرده ام گفتم مردن چه راحت یه در بزرگ روبر مون بود اول یه مامور هیکلی اومدگفتن خواهر زادم وارد بشه اون به محض وارد شدن هی کتکش زدن اونم جیغ میکشید یعنی مثل سگ صداش میاومد منم گریه میکردم میگفتم جوون نادانی کرده ببخشیشون ولی بعد مدتی اون اوردن بیرون گفتم چکارت کردن هیچی نگف فقط خیلی ناراحت بود منم استرس داشتم ولی با خودم گفتم یه ماهه بچم بدنیا اومده ومنم گناهی ندارم البته تو خواب دیدم یه فرزندم تازه بدنیا اومده فقط از پدر شوهرم که کنارم بود پرسیدم اقاجون من گناهم این مادرم خیلی من حرص میده منم جوابش دادم وداد کشیدم البته بعدا عذاب وجدان داشتم همه کارای مادرم بامن واون جواب داد وظیفت بوده نباید داد میکشیدی خلاصه من از اون مرحله رد کردن وهیچی نگفتن تا رسیدیم به در دومی که خیلی بزرگ واهنی بود واونجا بود که از حواب بیدار شدم وهنگام جیغ کشیدن خواهر زادم از ذهنم گناهش گذشت این خانم دوماه لاک میزنه وتو نمازش کاهل وحجابش هم خوب نیس واسه همون عذاب میدادن تو رو خدا هر کس ناخن کاشته زود بره برداره توبه کنه واقعا ارزشی نداره دنیا دو روزه بالاخره تموم میشه ما میمونیم واعمالمون ونمازشون بخونن وهم با پدر ومادر شون مهربون باشن وبی احترامی نکنن منم مادر مهنا حق یارتون خدا وند اخر عاقبت همه ما رو بخیر کنه انشالا
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آخر هفته که میشه، انگار یه بهونه پیدا میکنیم برای اینکه دوباره دور هم جمع بشیم و بریم خونه مادربزرگ ❤️
همین که وارد خونه میشیم، بوی آشنای خونه و صدای خندهها میپیچه توی فضا… یکی از خاطرههای قدیمی میگه، یکی چایی میریزه، یکی هم از اتفاقات هفته تعریف میکنه.
مادربزرگ هم طبق معمول از قبل به فکر همهمونه؛ میگه: «امروز لوبیاپلو درست میکنم، همه بمونید ناهار!» 😍
انگار برای مادربزرگ، سیر کردن شکم ما فقط بهونهست؛ اصلش اینه که همه دور یه سفره کنار هم باشیم.
یه قابلمه لوبیاپلو، یه سفره ساده، چند نفر که دوستشون داریم و کلی حرف و خنده…
بعضی خوشبختیها همینقدر سادهان و شاید وقتی داریمشون، حواسمون به ارزششون نیست.
کاش همیشه قدر همین دورهمیهای ساده رو بدونیم؛
یه روزی دلمون برای همین خونه، همین سفره و همین صدای مادربزرگ تنگ میشه… ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
این بار با صدای مادرم چشمهایم را باز کردم
.« پری لنگ ظهر شده ، پس چرا نمیآیی پایین؟ »
بازنالیدم :« مدرسه ام ، درسم ، امتحانهایم.» مادر دستش را روی پیشانیم گذاشت و با دستپاچگی گفت:«باز که تب کردی ؟ وای چقدر داغ شدی ؟» بعد رفت پایین و چند لحظه بعد با لگن آب برگشت. دستمالی را خیس کرد و روی پیشانیم گذاشت و باز قربان صدقه ام رفت.
« الهی قربان این شکل ماهت بشوم پری ، تو را به خدا ناله نکن . من طاقت ندارم. خدایا دست تنها چه کار کنم، اینها هم که رفتند دریا . چه خاکی بر سرم بریزم.» و مرتب دستمال را نمدار می کرد. ظهر فرانک و شهرزاد برگشتند. کمی تبم پایین آمده بود. مادرم برایم شیرکاکائو آورد. می گفت : « بخور تا جان بگیری .حتماً ضعیف شدی. » میگفتم :« نمیخورم. » و فرانک به اصرار فنجان را دستم میداد. ظهر شده بود و دوباره نم نم باران از ابرهای تکه تکۀ خاکستری میبارید.
فرانک گفت:« حیف است پری ، از وقتی رسیدیم هنوز بیرون نرفته ای ، شهرزاد و بهرام یک دقیقه هم در خانه بند نمی شوند. اینقدر دل مرده نباش. بلند شو با هم بریم کنار دریا.»
و مادرم در ادامۀ حرفهای فرانک گفت :« هرچی بخوابی حالت بدتر میشود. کسل تر میشوی دخترم !»
بلند شدم بارانی کلاهدار قرمز را پوشیدم. فرانک گفت:« چشمت می زنند پری ، این را نپوش.»
لبخندی بی احساس زدم :« ای بابا ، کار از این حرفها گذشته.»بعد همراه فرانک از خانه خارج شدم. چه احساس عجیبی پیدا کرده بودم ، نم نم بارن روی برگهای زد و خشک ، بوی عطر خاک و چمن ، صدای شنهای ساحلی در برابر موج ، قدم زنان کنار ساحل رفتیم. بهرام و شهرزاد هم بودند. بهرام تا چشمش به من افتاد از روی صخره بلند شد و بریده بریده گفت:« حالت چطوره پری؟ بهتر شدی؟ ..چه عجب ... بالاخره از خانه آمدی بیرون.»
بعد به صورتم خیره شد. چشمش می خندید و نگاهش مهربان بود. اصلاً انگار یک بهرام دیگر شده بود. فهمیدم در فکر من بوده ، شهرزاد هم بلند شد و وقتی نگاههای پرمعنی بهرام را دید با لحنی پر از کینه گفت:« خاله جان من که خسته شدم . میرم خانه .» بعد رو کرد به بهرام و گفت:« تو نمیایی بهرام جان؟»
چنان میگفت بهرام جان که انگار واقعاً جانش بود. بهرام هنوز نگاهش به من بود. بعد آهسته از کنار من گذشت و گفت:
« چرا میام.» هر دو ساحل را ترک گفتند. با چشم بهرام را بدرقه کردم. راه رفتنش هم تغییر کرده بود. دیگر مانند گذشته محکم و استوار راه نمی رفت. سست و بی اراده پاهایش را روی شنها می کشید و سرش پایین بود. نه دیگر آن بهرام سر به هوا نبود. غرق در فکر راه می رفت..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
آروم دستی به روی شکمم کشیدم و از این که بچه ای که هنوز مطمئن نبودم وجود داره یا نه این طور به زندگیم رنگ داده بود و من رو پیش بهادر عزیز کرده بود خدا رو شکر کردم و به اتاق رفتم . بهادر روی زمین دراز کشیده بود و دستش رو روی چشمش گذاشته بود .
موهای زبیده جلو در ریخته بود و قیچی هنوز روی زمین بود .
در رو بستم و از روی موها رد شدم و کنار بهادر نشستم و با خنده گفتم : این چه کاری بود کردی ! نمی گی زبیده کله ی من رو می کنه !
بهادر دستش رو از روی چشمش برداشت و گفت : زبیده بیخود کرده . زبیده که هیچ ! از زبیده گنده تر هاش هم هیچ غلطی نمی تونن بکنن ! از حالا به بعد اگر کسی جرأت داره به تو از گل نازک تر بگه تا زنده زنده پوستشون رو بکنم ! بعدش هم انگار یادت رفته از خونه ی آقا جانت تا این جا من رو کچل کردی که گیس های زبیده رو بچینم ها .
قدر شناسانه نگاهی به بهادر انداختم و گفتم : با این سرعت که نگفتم ! الان همه فکر می کنن من چیز خورت کردم . بهادر خنده ی بلندی کرد و با لحن با مزه ای گفت : مگه نکردی !
با حرص دندون هام رو بهش فشار دادم و گفتم : خیلی بدجنسی بهادر . اگر تو این رو بگی من از بقیه چه انتظاری دارم !
بهادر گفت : مهم نیست بقیه چی میگن . مهم اینه که من چی میگم ! حالا هم وول نخود می خوام یه چرت بخوام بعد برم پی کارم .
هر چند اون قدر ذوق زده بودم که برام سخت بود آروم و قرار داشته باشم اما هر طور که بود یک ساعتی بی حرکت موندم تا بهادر خوب استراحت کنه .
اصلا فکرش رو نمی کردم زبیده بعذ از اون ماجرا ساکت بمونه و یا سکینه در برابر این موضوع سکوت کنه اما ظاهرا همه چیز تحت کنترل بود و حتی سکینه نه هم حق اعتراض نداشت !
چند وقتی گذشته بود و با بلایی که بهادر سر زبیده آورده بود کسی کاری به کار من نداشت و حتی کلفت ها ازم حساب می بردن !
حدود دو ماه از آخرین ماهیانه م می گذشت و دیگه کاملا مطمئن شده بودم باردارم و حس می کردم در های خوشبختی یکی یکی داره به روم باز می شه !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و یکم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۵ روز شـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
شهید شب حادثه آتشسوزی زندان اوین🥺🔥
🌷شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور🌷
تاریخ تولد: ۱۳۷۳
تاریخ شهادت: ۲۴ / ۷ / ۱۴۰۱
محل تولد: لرستان
محل شهادت: تهران
مزار: روستای عربان
سردار رحیمی←وقتی خبر آتشسوزی زندان اوین به پلیس اعلام شد💥تیمهای یگان امداد پلیس راهی محل شدند تا نظم و امنیت را برقرار کنند، زمان حادثه تقریباً ۱:۳۰ بامداد بود👮🏻♂مأمورانی که به محل تجمعات اعزام شده بودند از چابکترین و ماهرترین مأموران یگان امداد بودند💪🏻اما در مسیر آنها یک گروه ۲۰ نفره از اغتشاشگران با ریختن روغن و سایر مواد لغزنده روی زمین در تردد آنها خلل وارد کردند🥺همزمان که مأموران در این مسیر با مشکل رو به رو شدند این گروه ۲۰ نفره به سمت آنها کوکتل مولوتف پرتاب و آنها را مجروح کردند💥که پس از انتقال استوار یکم مهدی لطفیپور به بیمارستان، وی به شهادت رسید🕊ایشان حافظ قرآن بود، این شهید ۲۸ ساله دارای یک فرزند دختر هفت و نیم ماهه بود و در خانه اجارهای ۳۹ متری زندگی میکرد🥀
برادر شهید←انگار به برادرم الهام شده بود که شهید میشود، او مرخصی یک روزه گرفته و به بروجرد آمده بود تا ما را ببیند؛ مدام درباره شهادت صحبت میکرد🕊به او گفتم برادر تو تازه بچهدار شدی این حرفها را نزن🥲او در جواب گفت شاید این دیدار آخر باشد و این دفعه شهید شوم و عاقبت ۲۴ ساعت بعد از حرفهایش به شهادت رسید💔شهید مهدی لطفیپور از مأموران چابک نیروی انتظامی یگان امداد تهران بود که در شامگاه ۲۴ مهرماه ۱۴۰۱🥀در قالب واحدهای موتور سوار عازم مأموریت بود که توسط اغتشاشگران دچار سانحه و آسمانی شد🕊