eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
755 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز بیست و یکم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۵ روز شـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
شهید شب حادثه آتش‌سوزی زندان اوین🥺🔥 🌷شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور🌷 تاریخ تولد: ۱۳۷۳ تاریخ شهادت: ۲۴ / ۷ / ۱۴۰۱ محل تولد: لرستان محل شهادت: تهران مزار: روستای عربان سردار رحیمی←وقتی خبر آتش‌سوزی زندان اوین به پلیس اعلام شد💥تیم‌های یگان امداد پلیس راهی محل شدند تا نظم و امنیت را برقرار کنند، زمان حادثه تقریباً ۱:۳۰ بامداد بود👮🏻‍♂مأمورانی که به محل تجمعات اعزام شده بودند از چابک‌ترین و ماهرترین مأموران یگان امداد بودند💪🏻اما در مسیر آنها یک گروه ۲۰ نفره از اغتشاشگران با ریختن روغن و سایر مواد لغزنده روی زمین در تردد آنها خلل وارد کردند🥺همزمان که مأموران در این مسیر با مشکل رو به رو شدند این گروه ۲۰ نفره به سمت آنها کوکتل مولوتف پرتاب و آنها را مجروح کردند💥که پس از انتقال استوار یکم مهدی لطفی‌پور به بیمارستان، وی به شهادت رسید🕊ایشان حافظ قرآن بود، این شهید ۲۸ ساله دارای یک فرزند دختر هفت و نیم ماهه بود و در خانه اجاره‌ای ۳۹ متری زندگی می‌کرد🥀 برادر شهید←انگار به برادرم الهام شده بود که شهید می‌شود، او مرخصی یک روزه گرفته و به بروجرد آمده بود تا ما را ببیند؛ مدام درباره شهادت صحبت می‌کرد🕊به او گفتم برادر تو تازه بچه‌دار شدی این حرف‌ها را نزن🥲او در جواب گفت شاید این دیدار آخر باشد و این دفعه شهید شوم و عاقبت ۲۴ ساعت بعد از حرفهایش به شهادت رسید💔شهید مهدی لطفی‌پور از مأموران چابک نیروی انتظامی یگان امداد تهران بود که در شامگاه ۲۴ مهرماه ۱۴۰۱🥀در قالب واحدهای موتور سوار عازم مأموریت بود که توسط اغتشاشگران دچار سانحه و آسمانی شد🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
کل مسیر تو فکر ستاره و بلایی که سرش اومده بود بودم، واقعا برام قابل باور نبود یک نفر همچین بلایی سر یک بچه چهار پنج ساله بیاره و همش دعا دعا میکردم حرف قابله اشتباه باشه و ستاره آسیبی ندیده باشه. ماشین جلوی مطب دکتری که همیشه میومدیم نگه داشت، منشی دکتر بلقیس خانم رو میشناخت و مشکلی برای نوبت گرفتن نداشتیم. دکتر هم زن بود و میتونست راحت ستاره رو معاینه کنه. بعد از نیم ساعت معطلی همراه بلقیس خانم و ستاره وارد مطب شدیم، دکتر زن جوون و خوش برخوردی بود، بلقیس خانم کمی نزدیک رفت و آهسته چند کلمه ای با دکتر صحبت کرد، دکتر اول اخم کرد و بعد که چشمش به ستاره افتاد لبخندی زد و دستش رو برای ستاره دراز کرد و گفت +چه دختر قشنگی... خوشگل خانم شما اسمت چیه؟ ستاره نگاهی به من انداخت و وقتی تاییدم رو دید اسمش رو گفت، دکتر رو به من گفت +مادرشی؟ سری تکون دادم و گفتم +دختر هوومه... مادرش نتونسته بیاد. دکتر با ملایمت دست ستاره رو گرفت و نشوندش رو پاش، اول شکلات بهش داد و کمی نازش کرد و خوب که باهاش صمیمی شد گفت +دختر قشنگم، شما موقعی که میری سرویس درد داری؟ ستاره با دهن پر سری به نشونه‌ی تایید تکون داد +میذاری خانم دکتر معاینه‌ات تا ببینم چرا درد داری؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
بهادر بر خلاف قولی که بهم داده بود دیگه من رو به شهر نبرده بود و معتقد بود تو ماه های اول نباید مسافت طولانی و پر چاله چوله ی روستا تا شهر رو زیاد طی کنم و می گفت تا سفت شدن جای بچه باید خیلی مواطبش باشیم چون یکی از خواهرهاش چند تا از بچه هاش رو به خاطر همین بی احتیاطی ها سقط کرده و با هزار سختی دوباره بچه دار شده ! اون قدر توجه بهادر و محبت های قشنگش دلم رو گرم بود و بهم احساس خوشبختی داده بود که نرفتن به شهر و ندیدن خانواده م اصلا برام مهم نبود و حس می کردم حتی اگر هزاران سال هم کسی رو نبینم باز هم دلم برای کسی تنگ نمی شه ! خداروشکر تو اون مدت ایوب دیگه اطراف روستا پیداش نشد و اون طور که بهادر برام تعریف کرده بود و جسته و گریخته از حاج مراد شنیده بودم حسابی سرش گرم بود و به همراه رضا کنترل بیشتر کارها رو دست گرفته بودند و اعتماد آقا جانم رو جلب کرده بودند . طوری که صدای احمد و محمود در اومده بود و کار تا جایی پیش رفته بود که محمود چند وقتی به نشونه ی اعتراض حجره نرفته بود اما وقتی دیده بود با قهر و لجبازی کاری از پیش نمی بره ، دوباره دست از پا دراز تر به حجره برگشته بود و زیر دست ایوب و رضا مشغول به کار شده بود . با این که از تمام خانواده م دلگیر بودم اما به محمود حق می دادم از این موضوع دلگیر و ناراحت باشه . چون هر چی که بود محمود چند سالی از رضا بزرگ تر بود و براش سخت بود. زیر دست کوچکتر از خودش کار کنه ! مخصوصا که اون کوچکتر دستش یا ایوب حقه باز یکی بود و خدا می دونست چه خوابی برای حجره و آقا جانم دیده بودند ! از اون جایی که می دونستم بهادر زیادی نسبت به ایوب حساس شده ، هر بار که چیزی در مورد حجره و کارهاش برام تعریف می کرد از خودم واکنشی نشون نمی دادم و چیزی نمی گفتم که هم اخبار حجره رو از دست ندم و هم حساسیت بهادر از بین بره ! اما بر خلاف کسانی که وسط گود بودند و حواسشون به هیچ چیز نبود من با شنیدن همون اخبارِ نصفه نیمه هم حواسم بود ایوب چطور خودش رو جا کرده و داره با زرنگ بازی اوضاع رو به نفع خودش تغییر می ده و حرص می خوردم اما چه می شد کرد ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 مدته یه چیزی فهمیدم که بدجوری فکرم رو مشغول کرده. متوجه شدم خواهرزاده‌م با یه پسری در ارتباطه و از چیزایی که دیدم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه مدته یه چیزی فهمیدم که بدجوری فکرم رو مشغول کرده. متوجه شدم خواهرزاده‌م با یه پسری در ارتباطه و از چیزایی که دیدم، حس می‌کنم این رابطه داره از یه حدی که باید فراتر می‌ره. نمی‌دونم خودش چقدر به این رابطه وابسته شده و اصلاً از عواقبش خبر داره یا نه، ولی چیزی که بیشتر از همه عذابم می‌ده اینه که نمی‌دونم باید چیکار کنم. خواهرم خیلی به دخترش اعتماد داره و همیشه ازش تعریف می‌کنه. از اون طرف، می‌دونم اگه بخوام چیزی بگم، ممکنه هم خواهرم ناراحت بشه، هم خواهرزاده‌م ازم کینه به دل بگیره و دیگه حتی نگام هم نکنه. اگه هم سکوت کنم و بعداً اتفاقی بیفته، تا آخر عمر خودم رو سرزنش می‌کنم که چرا وقتی متوجه شده بودم، هیچ کاری نکردم. چند بار خواستم با خود دختره آروم صحبت کنم، ولی هر بار ترسیدم حرفم رو بد برداشت کنه و فکر کنه دارم توی زندگیش فضولی می‌کنم. من نه دلم می‌خواد آبروی کسی رو ببرم، نه می‌خوام باعث دعوای خواهرم با دخترش بشم. فقط چون دوستش دارم، نگرانشم. می‌دونم توی این سن آدم ممکنه از روی علاقه به کسی اعتماد کنه و چیزهایی رو نبینه که بعداً براش دردسر درست می‌کنه. واقعاً موندم بین گفتن و نگفتن. دلم می‌خواد یه جوری کمکش کنم که احساس نکنه دارم محکومش می‌کنم یا می‌خوام زندگیش رو کنترل کنم. کاش می‌تونستم بدون اینکه رابطه‌مون خراب بشه، بهش بفهمونم که هر رابطه‌ای ارزش اعتماد کردن نداره و آدم باید حواسش به احساسات، امنیت و آینده خودش هم باشه. فعلاً دارم دنبال یه راه درست می‌گردم که نه با سکوت خودم رو عذاب بدم، نه با عجله کاری کنم که همه‌چیز بدتر بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من نامزدم خیلی شکاکه، جوری که بعضی وقتا از خودم می‌پرسم مگه من چه کار کردم که باید این‌همه به خودم توضیح بدم 🍃