اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
این بار با صدای مادرم چشمهایم را باز کردم
.« پری لنگ ظهر شده ، پس چرا نمیآیی پایین؟ »
بازنالیدم :« مدرسه ام ، درسم ، امتحانهایم.» مادر دستش را روی پیشانیم گذاشت و با دستپاچگی گفت:«باز که تب کردی ؟ وای چقدر داغ شدی ؟» بعد رفت پایین و چند لحظه بعد با لگن آب برگشت. دستمالی را خیس کرد و روی پیشانیم گذاشت و باز قربان صدقه ام رفت.
« الهی قربان این شکل ماهت بشوم پری ، تو را به خدا ناله نکن . من طاقت ندارم. خدایا دست تنها چه کار کنم، اینها هم که رفتند دریا . چه خاکی بر سرم بریزم.» و مرتب دستمال را نمدار می کرد. ظهر فرانک و شهرزاد برگشتند. کمی تبم پایین آمده بود. مادرم برایم شیرکاکائو آورد. می گفت : « بخور تا جان بگیری .حتماً ضعیف شدی. » میگفتم :« نمیخورم. » و فرانک به اصرار فنجان را دستم میداد. ظهر شده بود و دوباره نم نم باران از ابرهای تکه تکۀ خاکستری میبارید.
فرانک گفت:« حیف است پری ، از وقتی رسیدیم هنوز بیرون نرفته ای ، شهرزاد و بهرام یک دقیقه هم در خانه بند نمی شوند. اینقدر دل مرده نباش. بلند شو با هم بریم کنار دریا.»
و مادرم در ادامۀ حرفهای فرانک گفت :« هرچی بخوابی حالت بدتر میشود. کسل تر میشوی دخترم !»
بلند شدم بارانی کلاهدار قرمز را پوشیدم. فرانک گفت:« چشمت می زنند پری ، این را نپوش.»
لبخندی بی احساس زدم :« ای بابا ، کار از این حرفها گذشته.»بعد همراه فرانک از خانه خارج شدم. چه احساس عجیبی پیدا کرده بودم ، نم نم بارن روی برگهای زد و خشک ، بوی عطر خاک و چمن ، صدای شنهای ساحلی در برابر موج ، قدم زنان کنار ساحل رفتیم. بهرام و شهرزاد هم بودند. بهرام تا چشمش به من افتاد از روی صخره بلند شد و بریده بریده گفت:« حالت چطوره پری؟ بهتر شدی؟ ..چه عجب ... بالاخره از خانه آمدی بیرون.»
بعد به صورتم خیره شد. چشمش می خندید و نگاهش مهربان بود. اصلاً انگار یک بهرام دیگر شده بود. فهمیدم در فکر من بوده ، شهرزاد هم بلند شد و وقتی نگاههای پرمعنی بهرام را دید با لحنی پر از کینه گفت:« خاله جان من که خسته شدم . میرم خانه .» بعد رو کرد به بهرام و گفت:« تو نمیایی بهرام جان؟»
چنان میگفت بهرام جان که انگار واقعاً جانش بود. بهرام هنوز نگاهش به من بود. بعد آهسته از کنار من گذشت و گفت:
« چرا میام.» هر دو ساحل را ترک گفتند. با چشم بهرام را بدرقه کردم. راه رفتنش هم تغییر کرده بود. دیگر مانند گذشته محکم و استوار راه نمی رفت. سست و بی اراده پاهایش را روی شنها می کشید و سرش پایین بود. نه دیگر آن بهرام سر به هوا نبود. غرق در فکر راه می رفت..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
آروم دستی به روی شکمم کشیدم و از این که بچه ای که هنوز مطمئن نبودم وجود داره یا نه این طور به زندگیم رنگ داده بود و من رو پیش بهادر عزیز کرده بود خدا رو شکر کردم و به اتاق رفتم . بهادر روی زمین دراز کشیده بود و دستش رو روی چشمش گذاشته بود .
موهای زبیده جلو در ریخته بود و قیچی هنوز روی زمین بود .
در رو بستم و از روی موها رد شدم و کنار بهادر نشستم و با خنده گفتم : این چه کاری بود کردی ! نمی گی زبیده کله ی من رو می کنه !
بهادر دستش رو از روی چشمش برداشت و گفت : زبیده بیخود کرده . زبیده که هیچ ! از زبیده گنده تر هاش هم هیچ غلطی نمی تونن بکنن ! از حالا به بعد اگر کسی جرأت داره به تو از گل نازک تر بگه تا زنده زنده پوستشون رو بکنم ! بعدش هم انگار یادت رفته از خونه ی آقا جانت تا این جا من رو کچل کردی که گیس های زبیده رو بچینم ها .
قدر شناسانه نگاهی به بهادر انداختم و گفتم : با این سرعت که نگفتم ! الان همه فکر می کنن من چیز خورت کردم . بهادر خنده ی بلندی کرد و با لحن با مزه ای گفت : مگه نکردی !
با حرص دندون هام رو بهش فشار دادم و گفتم : خیلی بدجنسی بهادر . اگر تو این رو بگی من از بقیه چه انتظاری دارم !
بهادر گفت : مهم نیست بقیه چی میگن . مهم اینه که من چی میگم ! حالا هم وول نخود می خوام یه چرت بخوام بعد برم پی کارم .
هر چند اون قدر ذوق زده بودم که برام سخت بود آروم و قرار داشته باشم اما هر طور که بود یک ساعتی بی حرکت موندم تا بهادر خوب استراحت کنه .
اصلا فکرش رو نمی کردم زبیده بعذ از اون ماجرا ساکت بمونه و یا سکینه در برابر این موضوع سکوت کنه اما ظاهرا همه چیز تحت کنترل بود و حتی سکینه نه هم حق اعتراض نداشت !
چند وقتی گذشته بود و با بلایی که بهادر سر زبیده آورده بود کسی کاری به کار من نداشت و حتی کلفت ها ازم حساب می بردن !
حدود دو ماه از آخرین ماهیانه م می گذشت و دیگه کاملا مطمئن شده بودم باردارم و حس می کردم در های خوشبختی یکی یکی داره به روم باز می شه !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و یکم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۵ روز شـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
شهید شب حادثه آتشسوزی زندان اوین🥺🔥
🌷شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور🌷
تاریخ تولد: ۱۳۷۳
تاریخ شهادت: ۲۴ / ۷ / ۱۴۰۱
محل تولد: لرستان
محل شهادت: تهران
مزار: روستای عربان
سردار رحیمی←وقتی خبر آتشسوزی زندان اوین به پلیس اعلام شد💥تیمهای یگان امداد پلیس راهی محل شدند تا نظم و امنیت را برقرار کنند، زمان حادثه تقریباً ۱:۳۰ بامداد بود👮🏻♂مأمورانی که به محل تجمعات اعزام شده بودند از چابکترین و ماهرترین مأموران یگان امداد بودند💪🏻اما در مسیر آنها یک گروه ۲۰ نفره از اغتشاشگران با ریختن روغن و سایر مواد لغزنده روی زمین در تردد آنها خلل وارد کردند🥺همزمان که مأموران در این مسیر با مشکل رو به رو شدند این گروه ۲۰ نفره به سمت آنها کوکتل مولوتف پرتاب و آنها را مجروح کردند💥که پس از انتقال استوار یکم مهدی لطفیپور به بیمارستان، وی به شهادت رسید🕊ایشان حافظ قرآن بود، این شهید ۲۸ ساله دارای یک فرزند دختر هفت و نیم ماهه بود و در خانه اجارهای ۳۹ متری زندگی میکرد🥀
برادر شهید←انگار به برادرم الهام شده بود که شهید میشود، او مرخصی یک روزه گرفته و به بروجرد آمده بود تا ما را ببیند؛ مدام درباره شهادت صحبت میکرد🕊به او گفتم برادر تو تازه بچهدار شدی این حرفها را نزن🥲او در جواب گفت شاید این دیدار آخر باشد و این دفعه شهید شوم و عاقبت ۲۴ ساعت بعد از حرفهایش به شهادت رسید💔شهید مهدی لطفیپور از مأموران چابک نیروی انتظامی یگان امداد تهران بود که در شامگاه ۲۴ مهرماه ۱۴۰۱🥀در قالب واحدهای موتور سوار عازم مأموریت بود که توسط اغتشاشگران دچار سانحه و آسمانی شد🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
کل مسیر تو فکر ستاره و بلایی که سرش اومده بود بودم، واقعا برام قابل باور نبود یک نفر همچین بلایی سر یک بچه چهار پنج ساله بیاره و همش دعا دعا میکردم حرف قابله اشتباه باشه و ستاره آسیبی ندیده باشه.
ماشین جلوی مطب دکتری که همیشه میومدیم نگه داشت، منشی دکتر بلقیس خانم رو میشناخت و مشکلی برای نوبت گرفتن نداشتیم. دکتر هم زن بود و میتونست راحت ستاره رو معاینه کنه.
بعد از نیم ساعت معطلی همراه بلقیس خانم و ستاره وارد مطب شدیم، دکتر زن جوون و خوش برخوردی بود، بلقیس خانم کمی نزدیک رفت و آهسته چند کلمه ای با دکتر صحبت کرد، دکتر اول اخم کرد و بعد که چشمش به ستاره افتاد لبخندی زد و دستش رو برای ستاره دراز کرد و گفت
+چه دختر قشنگی... خوشگل خانم شما اسمت چیه؟
ستاره نگاهی به من انداخت و وقتی تاییدم رو دید اسمش رو گفت، دکتر رو به من گفت
+مادرشی؟
سری تکون دادم و گفتم
+دختر هوومه... مادرش نتونسته بیاد.
دکتر با ملایمت دست ستاره رو گرفت و نشوندش رو پاش، اول شکلات بهش داد و کمی نازش کرد و خوب که باهاش صمیمی شد گفت
+دختر قشنگم، شما موقعی که میری سرویس درد داری؟
ستاره با دهن پر سری به نشونهی تایید تکون داد
+میذاری خانم دکتر معاینهات تا ببینم چرا درد داری؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..