✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
آروم دستی به روی شکمم کشیدم و از این که بچه ای که هنوز مطمئن نبودم وجود داره یا نه این طور به زندگیم رنگ داده بود و من رو پیش بهادر عزیز کرده بود خدا رو شکر کردم و به اتاق رفتم . بهادر روی زمین دراز کشیده بود و دستش رو روی چشمش گذاشته بود .
موهای زبیده جلو در ریخته بود و قیچی هنوز روی زمین بود .
در رو بستم و از روی موها رد شدم و کنار بهادر نشستم و با خنده گفتم : این چه کاری بود کردی ! نمی گی زبیده کله ی من رو می کنه !
بهادر دستش رو از روی چشمش برداشت و گفت : زبیده بیخود کرده . زبیده که هیچ ! از زبیده گنده تر هاش هم هیچ غلطی نمی تونن بکنن ! از حالا به بعد اگر کسی جرأت داره به تو از گل نازک تر بگه تا زنده زنده پوستشون رو بکنم ! بعدش هم انگار یادت رفته از خونه ی آقا جانت تا این جا من رو کچل کردی که گیس های زبیده رو بچینم ها .
قدر شناسانه نگاهی به بهادر انداختم و گفتم : با این سرعت که نگفتم ! الان همه فکر می کنن من چیز خورت کردم . بهادر خنده ی بلندی کرد و با لحن با مزه ای گفت : مگه نکردی !
با حرص دندون هام رو بهش فشار دادم و گفتم : خیلی بدجنسی بهادر . اگر تو این رو بگی من از بقیه چه انتظاری دارم !
بهادر گفت : مهم نیست بقیه چی میگن . مهم اینه که من چی میگم ! حالا هم وول نخود می خوام یه چرت بخوام بعد برم پی کارم .
هر چند اون قدر ذوق زده بودم که برام سخت بود آروم و قرار داشته باشم اما هر طور که بود یک ساعتی بی حرکت موندم تا بهادر خوب استراحت کنه .
اصلا فکرش رو نمی کردم زبیده بعذ از اون ماجرا ساکت بمونه و یا سکینه در برابر این موضوع سکوت کنه اما ظاهرا همه چیز تحت کنترل بود و حتی سکینه نه هم حق اعتراض نداشت !
چند وقتی گذشته بود و با بلایی که بهادر سر زبیده آورده بود کسی کاری به کار من نداشت و حتی کلفت ها ازم حساب می بردن !
حدود دو ماه از آخرین ماهیانه م می گذشت و دیگه کاملا مطمئن شده بودم باردارم و حس می کردم در های خوشبختی یکی یکی داره به روم باز می شه !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و یکم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۵ روز شـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
شهید شب حادثه آتشسوزی زندان اوین🥺🔥
🌷شـهـیـد مـهـدی لـطـفـی پـور🌷
تاریخ تولد: ۱۳۷۳
تاریخ شهادت: ۲۴ / ۷ / ۱۴۰۱
محل تولد: لرستان
محل شهادت: تهران
مزار: روستای عربان
سردار رحیمی←وقتی خبر آتشسوزی زندان اوین به پلیس اعلام شد💥تیمهای یگان امداد پلیس راهی محل شدند تا نظم و امنیت را برقرار کنند، زمان حادثه تقریباً ۱:۳۰ بامداد بود👮🏻♂مأمورانی که به محل تجمعات اعزام شده بودند از چابکترین و ماهرترین مأموران یگان امداد بودند💪🏻اما در مسیر آنها یک گروه ۲۰ نفره از اغتشاشگران با ریختن روغن و سایر مواد لغزنده روی زمین در تردد آنها خلل وارد کردند🥺همزمان که مأموران در این مسیر با مشکل رو به رو شدند این گروه ۲۰ نفره به سمت آنها کوکتل مولوتف پرتاب و آنها را مجروح کردند💥که پس از انتقال استوار یکم مهدی لطفیپور به بیمارستان، وی به شهادت رسید🕊ایشان حافظ قرآن بود، این شهید ۲۸ ساله دارای یک فرزند دختر هفت و نیم ماهه بود و در خانه اجارهای ۳۹ متری زندگی میکرد🥀
برادر شهید←انگار به برادرم الهام شده بود که شهید میشود، او مرخصی یک روزه گرفته و به بروجرد آمده بود تا ما را ببیند؛ مدام درباره شهادت صحبت میکرد🕊به او گفتم برادر تو تازه بچهدار شدی این حرفها را نزن🥲او در جواب گفت شاید این دیدار آخر باشد و این دفعه شهید شوم و عاقبت ۲۴ ساعت بعد از حرفهایش به شهادت رسید💔شهید مهدی لطفیپور از مأموران چابک نیروی انتظامی یگان امداد تهران بود که در شامگاه ۲۴ مهرماه ۱۴۰۱🥀در قالب واحدهای موتور سوار عازم مأموریت بود که توسط اغتشاشگران دچار سانحه و آسمانی شد🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
کل مسیر تو فکر ستاره و بلایی که سرش اومده بود بودم، واقعا برام قابل باور نبود یک نفر همچین بلایی سر یک بچه چهار پنج ساله بیاره و همش دعا دعا میکردم حرف قابله اشتباه باشه و ستاره آسیبی ندیده باشه.
ماشین جلوی مطب دکتری که همیشه میومدیم نگه داشت، منشی دکتر بلقیس خانم رو میشناخت و مشکلی برای نوبت گرفتن نداشتیم. دکتر هم زن بود و میتونست راحت ستاره رو معاینه کنه.
بعد از نیم ساعت معطلی همراه بلقیس خانم و ستاره وارد مطب شدیم، دکتر زن جوون و خوش برخوردی بود، بلقیس خانم کمی نزدیک رفت و آهسته چند کلمه ای با دکتر صحبت کرد، دکتر اول اخم کرد و بعد که چشمش به ستاره افتاد لبخندی زد و دستش رو برای ستاره دراز کرد و گفت
+چه دختر قشنگی... خوشگل خانم شما اسمت چیه؟
ستاره نگاهی به من انداخت و وقتی تاییدم رو دید اسمش رو گفت، دکتر رو به من گفت
+مادرشی؟
سری تکون دادم و گفتم
+دختر هوومه... مادرش نتونسته بیاد.
دکتر با ملایمت دست ستاره رو گرفت و نشوندش رو پاش، اول شکلات بهش داد و کمی نازش کرد و خوب که باهاش صمیمی شد گفت
+دختر قشنگم، شما موقعی که میری سرویس درد داری؟
ستاره با دهن پر سری به نشونهی تایید تکون داد
+میذاری خانم دکتر معاینهات تا ببینم چرا درد داری؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بهادر بر خلاف قولی که بهم داده بود دیگه من رو به شهر نبرده بود و معتقد بود تو ماه های اول نباید مسافت طولانی و پر چاله چوله ی روستا تا شهر رو زیاد طی کنم و می گفت تا سفت شدن جای بچه باید خیلی مواطبش باشیم چون یکی از خواهرهاش چند تا از بچه هاش رو به خاطر همین بی احتیاطی ها سقط کرده و با هزار سختی دوباره بچه دار شده !
اون قدر توجه بهادر و محبت های قشنگش دلم رو گرم بود و بهم احساس خوشبختی داده بود که نرفتن به شهر و ندیدن خانواده م اصلا برام مهم نبود و حس می کردم حتی اگر هزاران سال هم کسی رو نبینم باز هم دلم برای کسی تنگ نمی شه !
خداروشکر تو اون مدت ایوب دیگه اطراف روستا پیداش نشد و اون طور که بهادر برام تعریف کرده بود و جسته و گریخته از حاج مراد شنیده بودم حسابی سرش گرم بود و به همراه رضا کنترل بیشتر کارها رو دست گرفته بودند و اعتماد آقا جانم رو جلب کرده بودند . طوری که صدای احمد و محمود در اومده بود و کار تا جایی پیش رفته بود که محمود چند وقتی به نشونه ی اعتراض حجره نرفته بود اما وقتی دیده بود با قهر و لجبازی کاری از پیش نمی بره ، دوباره دست از پا دراز تر به حجره برگشته بود و زیر دست ایوب و رضا مشغول به کار شده بود .
با این که از تمام خانواده م دلگیر بودم اما به محمود حق می دادم از این موضوع دلگیر و ناراحت باشه . چون هر چی که بود محمود چند سالی از رضا بزرگ تر بود و براش سخت بود. زیر دست کوچکتر از خودش کار کنه ! مخصوصا که اون کوچکتر دستش یا ایوب حقه باز یکی بود و خدا می دونست چه خوابی برای حجره و آقا جانم دیده بودند !
از اون جایی که می دونستم بهادر زیادی نسبت به ایوب حساس شده ، هر بار که چیزی در مورد حجره و کارهاش برام تعریف می کرد از خودم واکنشی نشون نمی دادم و چیزی نمی گفتم که هم اخبار حجره رو از دست ندم و هم حساسیت بهادر از بین بره ! اما بر خلاف کسانی که وسط گود بودند و حواسشون به هیچ چیز نبود من با شنیدن همون اخبارِ نصفه نیمه هم حواسم بود ایوب چطور خودش رو جا کرده و داره با زرنگ بازی اوضاع رو به نفع خودش تغییر می ده و حرص می خوردم اما چه می شد کرد
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸