🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه چیزی رو از ته دل میگم، هنوزم وقتی یادش میافتم اشک تو چشمام جمع میشه... 🥹❤️
یه مدت بود یه حاجتی داشتم که هرچی دعا میکردم، فکر میکردم هیچ دری به روم باز نمیشه. خیلی دلم گرفته بود، با هیچکس هم نمیتونستم درست دربارهش حرف بزنم. یه روز که سفره نذری حضرت ابوالفضل (ع) پهن بود، رفتم نشستم و از ته دلم با آقا حرف زدم. گفتم یا ابوالفضل، خودت میدونی تو دلم چی میگذره، من دیگه جز خدا و شما کسی رو ندارم...
اون روز با چشمهای خیس از سر سفره بلند شدم و برگشتم خونه. چند وقت بعد، درست وقتی دیگه امیدم کمرنگ شده بود، یه اتفاقی افتاد که اصلاً انتظارش رو نداشتم و همون گرهای که مدتها ذهنم رو درگیر کرده بود، باز شد. 😭❤️
نمیگم هر اتفاقی دقیقاً همونطوری که ما میخوای رقم میخوره، ولی اون روز برای من یه خاطره شد که هر وقت دلم میگیره، یادش میافتم و آروم میشم.
از اون روز به بعد، هر وقت اسم حضرت ابوالفضل میاد، ناخودآگاه دلم میلرزه و زیر لب میگم: آقا جان، ممنون که توی اون روزهای سخت، امیدم رو زنده نگه داشتی. 🖤🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گاهی آدم یه آرزویی توی دلش داره که مدتها جرئت نکرده دربارهش حرف بزنه؛ وقتی بالاخره با همسرش درمیونش میذاره، بیشتر از هر چیزی منتظر اینه که جدی گرفته بشه.
مثلاً همسرت میگه دلم میخواد یه کار جدید شروع کنم، یه مهارت یاد بگیرم، مغازهای برای خودم راه بندازم یا حتی بعد از این همه سال برگردم درس بخونم. اولین واکنشت این نباشه که بگی «تو که حوصلهشو نداری»، «با این وضع پول از کجا بیاریم؟» یا «الان دیگه چه وقت این کاراست؟»
شاید واقعاً راهش سخت باشه، شاید لازم باشه بیشتر فکر کنید و حسابوکتاب داشته باشید؛ اما بین واقعبین بودن و خاموش کردن ذوق یه نفر فرق زیادی هست.
میتونی بهجای اینکه از همون اول تمام راههای نشدن رو جلوش بذاری، کنارش بشینی و با هم بررسی کنید که چطور میشه قدم اول رو برداشت. حتی اگه آخرش به این نتیجه برسید که فعلاً زمان مناسبی نیست، حداقل همسرت احساس نمیکنه آرزوش برای تو مسخره یا بیارزش بوده.
قرار نیست همیشه همه آرزوهای همدیگه رو عملی کنیم؛ اما خوبه جوری رفتار کنیم که هیچکدوم برای گفتن آرزوهاش از نزدیکترین آدم زندگیش خجالت نکشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه مادر پسرم که چند وقت پیش با همسرم رفتیم برای پسرمون خواستگاری دخترعموش. با خودمون فکر کردیم چه بهتر که بچهها با هم فامیل باشن، خانوادهها همدیگه رو بشناسن و یه وصلت خوب بینمون شکل بگیره.
رفتیم خونه جاریم، نشستیم و صحبت کردیم. ما قصدمون جدی بود و با احترام رفتیم جلو، ولی دخترعموش نپذیرفت. ما هم با اینکه طبیعتاً دلمون میخواست جواب مثبت بشنویم، به تصمیمش احترام گذاشتیم. نه بحثی کردیم، نه اصرار کردیم، نه حرفی زدیم که کسی ناراحت بشه. بلند شدیم و برگشتیم خونه و از نظر ما قضیه همونجا تموم شد.
اما تازه بعدش دردسرهای من شروع شد!
جاریم هر جا میشینه، از مهمونی فامیلی گرفته تا دورهمیهای ساده، میگه اینا اومدن خواستگاری دخترم، چند بار رفتوآمد کردن، ولی ما قبول نکردیم! جوری تعریف میکنه که انگار ما مدتها دنبالشون بودیم و اونا هر بار دست رد به سینهمون زدن.
یه بار یکی از فامیلها حرفی زد که فهمیدم ماجرا رو چقدر بزرگ کرده. خیلی بهم برخورد. آخه خواستگاری رفتن که خجالت نداره! ما برای پسرمون یه گزینه رو مناسب دیدیم، محترمانه رفتیم صحبت کردیم، اونا هم نخواستن و تموم شد. کجای این ماجرا انقدر تعریف کردنیه که آدم هر جا میره بخواد به رخ بقیه بکشه؟
بیشتر از همه ناراحتم که جاریم میدونه من چقدر برای حفظ احترام فامیل اهمیت قائلم. من هیچوقت درباره دخترش بد نگفتم، حتی وقتی جواب منفی شنیدم، به پسرم گفتم انتخاب هر کسی محترمه و نباید به خاطر جواب رد ناراحت یا عصبانی باشی. ولی حالا خودش با این حرفها کاری کرده که هر بار توی جمع میبینمش، معذب میشم.
پسرم هم فهمیده مادر دخترعموش چه حرفهایی میزنه و از این موضوع دلخور شده. منم نمیخوام به خاطر یه خواستگاری که به نتیجه نرسیده، رابطه دو تا خانواده خراب بشه؛ ولی از اون طرف نمیتونم قبول کنم هر بار کسی ما رو میبینه، فکر کنه ما برای گرفتن جواب مثبت چقدر اصرار کردیم.
من اگر جای اون بودم، حتی اگه از یه خواستگار خوشم نمیاومد، محترمانه جواب میدادم و دیگه موضوع رو اینطرف و اونطرف نمیبردم. بالاخره ازدواج که معامله نیست؛ دو طرف باید همدیگه رو بخوان.
ما با احترام رفتیم و با احترام هم برگشتیم؛ فقط کاش بعضیا یاد میگرفتن جواب منفی دادن، مجوز تحقیر کردن طرف مقابل نیست. 🌿
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به خانه میرفتم که میرزا را دیدم. دستهایش سیاه و لباسهایش روغنی بود. مثل اینکه هنوز مرا نشناخته بود
. جلو رفتم و سلام کردم . برگشت و طوری جواب سلامم را داد که معلوم شد هنوز مرا نشناخته است.خندیدم :« میرزا مرا نمی شناسی؟»دقت کرد و کمی که جلوتر آمد گفت:« ماشاء الله ببین چه خانمی شده ، هزار ماشاء الله !» بعد با تردید گفت:« پری ...درسته؟»
گفتم: « بله ، همان پری شیطان.» و خندیدم . او هم خندید
:« چه قدر بزرگ شدی؟ خیلی بچه بودی که دیدمت آن وقت که با بهرام خان بازی میکردی. » سرم را تکان دادم و هر دو در کنار هم راه افتادیم.
«میرزا از کجا میایی؟ چرا دستهایت سیاه است؟»خنده ای که معلوم بود از روی اجبار است سر داد و گفت:«خیلی وقت است که یک مغازه اجاره کردم.البته شریک دارم.خب پنج تا بچه که شوخی نیست باید خرجشان را دربیاورم.»
پرسیدم:«مغازه چی؟»
دستهایش را نشان داد و گفت:«میبینی که مکانیکی.»به در ویلا رسیدیم.میرزا خداحافظی کرد و به سوی اتاقهای کوچکی که خانم بزرگ در تمام این سالها در اختیارشان گذاشته بود رفت.هوا تاریک شده بود و من آهسته قدم برمیداشتم فقط صدای خش خش برگهای خشک شده که زیر پایم میلغزیدند به گوش میرسید.بعد صدای پارس کردن سگ و بعد صدایی آهسته که گفت:«پری!»ایستادم.
صدا از پشت سرم می آمد.دوباره گفت:«صبر کن پری.»برگشتم و کسی را ندیدم.بهرام از پشت درخت بیرون آمد و در یک قدمیم ایستاد.«بهرام تو هستی؟»
گفت:«پری چند لحظه صبر کن.»
نرم و لرزیده حرف میزد.
گفتم:«چیه؟چرا اینجا در این تاریکی ایستاده بودی؟»
گفت:«منتظر تو بودم.»
«منتظر من؟ چه کار داری؟»
و برگشتم که برم که گفت:
«صبر کن پری! باید موضوعی را روشن کنم.»
باز ایستادم و به طرفش چرخیدم.
گفتم:«سردم است.زودتر بگو.چه موضوعی؟»
«میترسم...»
گفتم:«میترسی؟تو؟»
انگشتهایش را داخل موهایش برد و گفت:«قول بده عصبانی نمیشوی؟»
«وای حوصله ام را سر بردی؟خب بگو ببینم چه شده؟»
«گفتم که باید قول بدهی».
با بی حوصلگی گفتم:«قول میدهم بگو. بهرام یخ کردم.»
باز سکوت کرد.نگاهش کردم و منتظر بودم حرفش را بزند ولی او همچنان سکوت کرده بود.
بالاخره گفتم:«یا بگو یا من برم.»زیر لب گفت:
«برو.»
با قدمهای تند به باغ برگشت.تاریک بود و نمیتوانستم بهرام را ببینم.
صدایش کردم:
«بهرام!»ولی جوابی نداد.چند قدم پشت سرش رفتم.پایم در گل فرو رفت.اَه.دوباره جلویم ظاهر شد.
گفت:«اَه به من؟»
گفتم:«اِ بهرام تو اینجایی؟»
پرسید:«رفتی تو گل؟»
گفتم:«آهان»
گفت:«کمکت کنم؟»
گفتم«نمیخواهم.»و به زور پایم را کشیدم و برگشتم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
زبیده پشت سرم بود و من از عمد آروم از پله ها پایین می رفتم تا بتونم قبل از رسیدن به انباری راه حلی پیدا کنم یا حداقل کسی رو تو حیاط عمارت بینم و کار رو به اون بسپرم که یهو زبیده از پشت هولم داد و شش تا پله مونده که به حیاط برسم ، روی پله ها قل خوردم و با شکم زمین افتادم .
با برخورد با زمین درد بدی توی تنم پیچید و احساس کردم کمرم به شدت تیر کشید . وحشت زده دستم رو به کمرم گرفتم و داغی مایعی رو بین پام حس کردم .
از درد نفسم توی سینه حبس شده بود و دنیا دور سرم می چرخید . قبل از این که چشم هام بسته شه و از حال برم زبیده رو دیدم که ترسیده بهم خیره شده و سکینه ، تکیه زده به ایوون با لبخند بهم نگاه می کرد .
نمی دونم چه قدر گذشته بود که بی رمق لای چشم هام رو باز کردم .
اتاق خلوت بود و زنی کمی دور تر از من دراز کشیده بود .
هر چی نگاهش کردم نشناختمش ! دقیق نمی دونستم چرا توی رختخواب دراز کشیدم و چیزی به خاطرم نمی اومد .
چند تا بالشت زیر پاهام چیده بودن و پاهام رو تا جایی که می تونستن بالا آورده بودن ، به سختی خودم رو روی تشک جا به جا کردم و می خواستم از جا بلند شم که زن از جا پرید و گفت : چی کار می کنی دختر جان . بگیر بخواب سر جات ! کار دستمون نده .
با درد بدی که توی کمرم پیچید حس کردم جونم داره به لبم می رسه . تصویر لبخند سکینه و پرت شدن از پله ها جلوی چشمم جون گرفت و تازه یادم اومد چرا توی رختخواب هستم . وحشت زده دستی به شکمم کشیدم و با این که هنوز برآمدگی شکمم رو حس می کردم ترسیده پرسیدم : چی شده ؟ چه بلایی سر بچه ام اومده !؟
زن لبخند بی جونی روی لبش نشوند و با حوصله ی زیادی که تحمل کردنش از توان من خارج بود گفت : زبون به دهن بگیر دختر ! تو چرا این قدر عجولی !
اول بگذار حالت جا بیاد ، بعد از من اصول دین بپرس !
بعد هم جلوتر اومد و همون طور که با کف دستش تب من رو بررسی می کرد گفت : خدا رو شکر بچه ت صحیح و سالمه . کمی خون ریزی داشتی ! ممکنه تا چند روز هم لکه ببینی و دل درد و کمر درد اذیتت کنه ولی نترس ! چیزی نیست . چون اوایل بارداریت هست خداروشکر اتفاق مهمی نیافتاده ! من ضربان قلب بچه رو گوش کردم . قلبش عین قلب گنجشک تالاپ تلوپ می کرد
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─