eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
761 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
زبیده پشت سرم بود و من از عمد آروم از پله ها پایین می رفتم تا بتونم قبل از رسیدن به انباری راه حلی پیدا کنم یا حداقل کسی رو تو حیاط عمارت بینم و کار رو به اون بسپرم که یهو زبیده از پشت هولم داد و شش تا پله مونده که به حیاط برسم ، روی پله ها قل خوردم و با شکم زمین افتادم . با برخورد با زمین درد بدی توی تنم پیچید و احساس کردم کمرم به شدت تیر کشید . وحشت زده دستم رو به کمرم گرفتم و داغی مایعی رو بین پام حس کردم . از درد نفسم توی سینه حبس شده بود و دنیا دور سرم می چرخید . قبل از این که چشم هام بسته شه و از حال برم زبیده رو دیدم که ترسیده بهم خیره شده و سکینه ، تکیه زده به ایوون با لبخند بهم نگاه می کرد . نمی دونم چه قدر گذشته بود که بی رمق لای چشم هام رو باز کردم . اتاق خلوت بود و زنی کمی دور تر از من دراز کشیده بود . هر چی نگاهش کردم نشناختمش ! دقیق نمی دونستم چرا توی رختخواب دراز کشیدم و چیزی به خاطرم نمی اومد . چند تا بالشت زیر پاهام چیده بودن و پاهام رو تا جایی که می تونستن بالا آورده بودن ، به سختی خودم رو روی تشک جا به جا کردم و می خواستم از جا بلند شم که زن از جا پرید و گفت : چی کار می کنی دختر جان . بگیر بخواب سر جات ! کار دستمون نده . با درد بدی که توی کمرم پیچید حس کردم جونم داره به لبم می رسه . تصویر لبخند سکینه و پرت شدن از پله ها جلوی چشمم جون گرفت و تازه یادم اومد چرا توی رختخواب هستم . وحشت زده دستی به شکمم کشیدم و با این که هنوز برآمدگی شکمم رو حس می کردم ترسیده پرسیدم : چی شده ؟ چه بلایی سر بچه ام اومده !؟ زن لبخند بی جونی روی لبش نشوند و با حوصله ی زیادی که تحمل کردنش از توان من خارج بود گفت : زبون به دهن بگیر دختر ! تو چرا این قدر عجولی ! اول بگذار حالت جا بیاد ، بعد از من اصول دین بپرس ! بعد هم جلوتر اومد و همون طور که با کف دستش تب من رو بررسی می کرد گفت : خدا رو شکر بچه ت صحیح و سالمه . کمی خون ریزی داشتی ! ممکنه تا چند روز هم لکه ببینی و دل درد و کمر درد اذیتت کنه ولی نترس ! چیزی نیست . چون اوایل بارداریت هست خداروشکر اتفاق مهمی نیافتاده ! من ضربان قلب بچه رو گو‌ش کردم . قلبش عین قلب گنجشک تالاپ تلوپ می کرد ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز بیست و دوم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۶ روز یـکـشـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـجـیـد صـانـعـی مـوفـق، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
‍ الهام شهادت🥺🕊 🌷شـهـیـد مـجـیـد صـانـعـی مـوفـق🌷 تاریخ تولد: ۲۸ /۳ /۱۳۵۸ تاریخ شهادت: ۲۵ /۷ /۱۳۹۴ محل تولد: همدان محل شهادت: سوریه همسر شهید← شاید برای همه تعجب آور باشد اما ما هیچگاه با هم دعوا نکردیم و اختلافی با هم نداشتیم❗️فرزندمان طاها مثل پدرش صبور است ولی بعضی وقت‌ها حرف‌هایی میزند که جگر را می‌سوزاند💔یک روز میگفت داشتم به بابا میگفتم بابا اگه بیای چند سال تورو تنها میزارم تا متوجه بشی چقدر سخته که نیستی🥺راستش خودم منقلب شدم که چه در دل این کودک میگذرد که چنین حرفی را از ته دل میزند⚡️متاسفانه موقع خاکسپاری مجید، پسرم بالای قبر بود و دیده بوده که پدرش را چطور توی قبر می‌گذارند🥀تا مدت‌ها در خانه دراز می‌کشید و میگفت بابا اینطوری خوابیده بود😭مدام جلوی عکس پدرش می‌نشیند و با او حرف می‌زند، همیشه میگوید:"مامان بابا کی بر میگرده خسته شدم" من هم می‌گویم ان‌شاالله با امام زمان(عج) می‌آید🌱زمان سوریه رفتن مجید یک هفته مانده بود به رفتنش🕊️تعدادی عکس نشانم داد و گفت این عکس‌ها را روی تابوتم بچسبانید حرف را جدی نگرفتم و سر به سرش گذاشتم⚡️اما جدی گفت: خواب دیدم شهید می‌شوم در معرکه‌ای بودم که شهید باکری و زین‌الدین بالای سرم آمدند، یکی داشت با عجله به سمتم می‌آمد که شهید باکری به او گفت نزدیک نشو، او از ماست و من شهید شدم🕊️وقتی میخواست به سوریه برود گفت که از چه ناحیه‌ای تیر میخورد،گویا به او الهام شده بود🌙او که همیشه ارادت خاصی به حضرت زهرا(س)داشت و سربند یا زهرا را هم به سرش می‌بست با اصابت گلوله به پهلو🥀۲۵ مهرماه ۱۳۹۴ به شهادت رسید🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
من که وارد شدم سرش رو بالا گرفت و گفت +نمیخوام مقدمه چینی کنم و وقتتون رو بگیرم، برای همین میرم سر اصل مطلب...متاسفانه بیشتر از یکبار این اتفاق افتاده... به هرحال وضعیت این دختر اصلا نرمال و عادی نیست، اگر میدونید کی این کارو کرده بهتون توصیه میکنم ازشون شکایت کنید، من میتونم نامه بدم بهتون تا کارهای قانونیش رو... حرفش با صدای خفه و گرفته ی بلقیس خانم قطع شد، به حدی رنگش پریده بود که انگار روحی به تن نداشت +نه... شکایت نه... این ماجرا تو همین مطب بین ما میمونه... هرگز نمیخوام کسی چیزی از این ماجرا بفهمه، اسم این دختر بیفته سر زبون‌ها تا عمر داره باید چوب این ماجرا رو بخوره. دکتر با تعجب گفت +اما خانم! واقعا میخوایید ساکت بمونید؟ حالش بد بود، قرمز شده بود و تمام بدنش میلرزید، دکتر نزدیک شد و کنارش نشست و فشارش رو گرفت، فشارش به شدت بالا بود. +خانم شما الان خودتم حالت خوب نیست، با این فشار بالا و ضربان قلب بالات کار دست خودت میدی. نامه میدم برای بستری شدن تو بیمارستان... بلقیس خانم چنگی به بازوی من زد و از جا بلند شد، همراهش بلند شدم و زیر بازوش رو گرفتم، بدنش سرد سرد بود...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
تا جایی که خبر داشتم هر بار زن حامله ای به خو... ن ریزی می افتاد یعنی بچه ش رو از دست داده بود و حالا حرف های این زن با چیزهایی که من شنیده بودم زمین تا آسمون فرق داشت . شاید هم داشت بهم دروغ می گفت تا بی قراری نکنم و گربه زاری راه نندازم ! اما هر چی که بود نه دلم می خواست حرف های اون زن رو باور کنم و نه توان شنیدن حرف هایی غیر از چیزهایی که گفته بود رو داشتم . بغض گلوم رو گرفته بود و زبونم نمی چرخید حرفی بزنم باید از نگاه خیره ی سکینه حدس می زدم متوجه ی بارداریم شده باشه و بخواد برام نقشه بکشه ! با یادآوری نگاه سکینه نفرت از اعماق دلم جوشید و بالا اومد . دلم می خواست داد بزنم و هر چی بد و بیراه بلدم نثارش کنم اما با سياستی که سکينه پیش گرفته بود و بی خبریش از بارداریم ! این کار فقط خودم رو بدنام می کرد و طوری نشون می داد انگار من مقصر بودم و ممکن بود باز بهم انگ دیوانگی بزنه ! هنوز تو این فکر و خیال ها بودم که در باز شد و سکینه وارد اتاق شد . با دیدن من قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت و رو به زن گفت : چی شد صدیقه ؟! حال عروسم خوبه ! طوریش که نشده ؟! صدیقه هول زده از جا بلند شد و گفت : نه خانوم جان . خدارو شکر حالش از حال من هم بهتره ! منتهی به خاطر اتفاقی که افتاده ، یه چند وقتی نباید زیاد راه بره یا کارهای سنگین بکنه . درسته خو... نریزی‌ کم بود اما با فشاری که به دل و کمرش اومده ممکنه هر اتفاقی رخ بده و اگر احتیاط کنه خیلی بهتره . سکینه نگاه کنجکاوی به من انداخت و با ناباوری رو به صديقه پرسید : یعنی بچه ‌ سالمه ؟! صدیقه بی دلیل خندید و با افاده گفت : معلومه که سالمه خانوم جان ! به من میگن صدیقه ، نه برگ چغندر ! من کارم رو خوب بلدم . تا دیدمش فهمیدم باید چی کار کنم که بچه ش سالم بمونه ! هر چند این بچه زیر هفت تا لایه خوابیده و چون کوچیکه خداروشکر صدمه ندیده ! ننه ی خدا بیامرزم همیشه می گفت. : فرشته ها بچه ها رو از هر آسیبی حفظ می کنن ! بعد هم دوباره خندید و ادامه داد. : فقط اگر زحمتی نیست به زبیده بگید یه کاچی پُر و پیمون براش مهیا کنه که این دختر تنش قُوَت بگیره ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 از خدا پرسیدم: چرا وقتی شادم،همه بامن میخندند! 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃🍃🌸 از خدا پرسیدم: چرا وقتی شادم،همه بامن میخندند! ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟ جواب داد: شادیها را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست!!‎ ‌ مهربانی ساده است ساده‌تر از آنچه فکرش را بکنی... کافی است به چشم‌هایت بیاموزی که چشم "آیینه روح" است کافی است به "دلت" یادآوری کنی همیشه "دل‌هایی" هستند، که "درد" امانشان را بریده و احتیاج به "همدلی" دارند… مهربانی ساده است کافی است به "گوش‌هایت" یاد دهی که می‌توانند "سنگ صبور" باشند؛ حتی اگر صبوری "سنگین‌شان" کن 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃