🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه مادر پسرم که چند وقت پیش با همسرم رفتیم برای پسرمون خواستگاری دخترعموش. با خودمون فکر کردیم چه بهتر که بچهها با هم فامیل باشن، خانوادهها همدیگه رو بشناسن و یه وصلت خوب بینمون شکل بگیره.
رفتیم خونه جاریم، نشستیم و صحبت کردیم. ما قصدمون جدی بود و با احترام رفتیم جلو، ولی دخترعموش نپذیرفت. ما هم با اینکه طبیعتاً دلمون میخواست جواب مثبت بشنویم، به تصمیمش احترام گذاشتیم. نه بحثی کردیم، نه اصرار کردیم، نه حرفی زدیم که کسی ناراحت بشه. بلند شدیم و برگشتیم خونه و از نظر ما قضیه همونجا تموم شد.
اما تازه بعدش دردسرهای من شروع شد!
جاریم هر جا میشینه، از مهمونی فامیلی گرفته تا دورهمیهای ساده، میگه اینا اومدن خواستگاری دخترم، چند بار رفتوآمد کردن، ولی ما قبول نکردیم! جوری تعریف میکنه که انگار ما مدتها دنبالشون بودیم و اونا هر بار دست رد به سینهمون زدن.
یه بار یکی از فامیلها حرفی زد که فهمیدم ماجرا رو چقدر بزرگ کرده. خیلی بهم برخورد. آخه خواستگاری رفتن که خجالت نداره! ما برای پسرمون یه گزینه رو مناسب دیدیم، محترمانه رفتیم صحبت کردیم، اونا هم نخواستن و تموم شد. کجای این ماجرا انقدر تعریف کردنیه که آدم هر جا میره بخواد به رخ بقیه بکشه؟
بیشتر از همه ناراحتم که جاریم میدونه من چقدر برای حفظ احترام فامیل اهمیت قائلم. من هیچوقت درباره دخترش بد نگفتم، حتی وقتی جواب منفی شنیدم، به پسرم گفتم انتخاب هر کسی محترمه و نباید به خاطر جواب رد ناراحت یا عصبانی باشی. ولی حالا خودش با این حرفها کاری کرده که هر بار توی جمع میبینمش، معذب میشم.
پسرم هم فهمیده مادر دخترعموش چه حرفهایی میزنه و از این موضوع دلخور شده. منم نمیخوام به خاطر یه خواستگاری که به نتیجه نرسیده، رابطه دو تا خانواده خراب بشه؛ ولی از اون طرف نمیتونم قبول کنم هر بار کسی ما رو میبینه، فکر کنه ما برای گرفتن جواب مثبت چقدر اصرار کردیم.
من اگر جای اون بودم، حتی اگه از یه خواستگار خوشم نمیاومد، محترمانه جواب میدادم و دیگه موضوع رو اینطرف و اونطرف نمیبردم. بالاخره ازدواج که معامله نیست؛ دو طرف باید همدیگه رو بخوان.
ما با احترام رفتیم و با احترام هم برگشتیم؛ فقط کاش بعضیا یاد میگرفتن جواب منفی دادن، مجوز تحقیر کردن طرف مقابل نیست. 🌿
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به خانه میرفتم که میرزا را دیدم. دستهایش سیاه و لباسهایش روغنی بود. مثل اینکه هنوز مرا نشناخته بود
. جلو رفتم و سلام کردم . برگشت و طوری جواب سلامم را داد که معلوم شد هنوز مرا نشناخته است.خندیدم :« میرزا مرا نمی شناسی؟»دقت کرد و کمی که جلوتر آمد گفت:« ماشاء الله ببین چه خانمی شده ، هزار ماشاء الله !» بعد با تردید گفت:« پری ...درسته؟»
گفتم: « بله ، همان پری شیطان.» و خندیدم . او هم خندید
:« چه قدر بزرگ شدی؟ خیلی بچه بودی که دیدمت آن وقت که با بهرام خان بازی میکردی. » سرم را تکان دادم و هر دو در کنار هم راه افتادیم.
«میرزا از کجا میایی؟ چرا دستهایت سیاه است؟»خنده ای که معلوم بود از روی اجبار است سر داد و گفت:«خیلی وقت است که یک مغازه اجاره کردم.البته شریک دارم.خب پنج تا بچه که شوخی نیست باید خرجشان را دربیاورم.»
پرسیدم:«مغازه چی؟»
دستهایش را نشان داد و گفت:«میبینی که مکانیکی.»به در ویلا رسیدیم.میرزا خداحافظی کرد و به سوی اتاقهای کوچکی که خانم بزرگ در تمام این سالها در اختیارشان گذاشته بود رفت.هوا تاریک شده بود و من آهسته قدم برمیداشتم فقط صدای خش خش برگهای خشک شده که زیر پایم میلغزیدند به گوش میرسید.بعد صدای پارس کردن سگ و بعد صدایی آهسته که گفت:«پری!»ایستادم.
صدا از پشت سرم می آمد.دوباره گفت:«صبر کن پری.»برگشتم و کسی را ندیدم.بهرام از پشت درخت بیرون آمد و در یک قدمیم ایستاد.«بهرام تو هستی؟»
گفت:«پری چند لحظه صبر کن.»
نرم و لرزیده حرف میزد.
گفتم:«چیه؟چرا اینجا در این تاریکی ایستاده بودی؟»
گفت:«منتظر تو بودم.»
«منتظر من؟ چه کار داری؟»
و برگشتم که برم که گفت:
«صبر کن پری! باید موضوعی را روشن کنم.»
باز ایستادم و به طرفش چرخیدم.
گفتم:«سردم است.زودتر بگو.چه موضوعی؟»
«میترسم...»
گفتم:«میترسی؟تو؟»
انگشتهایش را داخل موهایش برد و گفت:«قول بده عصبانی نمیشوی؟»
«وای حوصله ام را سر بردی؟خب بگو ببینم چه شده؟»
«گفتم که باید قول بدهی».
با بی حوصلگی گفتم:«قول میدهم بگو. بهرام یخ کردم.»
باز سکوت کرد.نگاهش کردم و منتظر بودم حرفش را بزند ولی او همچنان سکوت کرده بود.
بالاخره گفتم:«یا بگو یا من برم.»زیر لب گفت:
«برو.»
با قدمهای تند به باغ برگشت.تاریک بود و نمیتوانستم بهرام را ببینم.
صدایش کردم:
«بهرام!»ولی جوابی نداد.چند قدم پشت سرش رفتم.پایم در گل فرو رفت.اَه.دوباره جلویم ظاهر شد.
گفت:«اَه به من؟»
گفتم:«اِ بهرام تو اینجایی؟»
پرسید:«رفتی تو گل؟»
گفتم:«آهان»
گفت:«کمکت کنم؟»
گفتم«نمیخواهم.»و به زور پایم را کشیدم و برگشتم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
زبیده پشت سرم بود و من از عمد آروم از پله ها پایین می رفتم تا بتونم قبل از رسیدن به انباری راه حلی پیدا کنم یا حداقل کسی رو تو حیاط عمارت بینم و کار رو به اون بسپرم که یهو زبیده از پشت هولم داد و شش تا پله مونده که به حیاط برسم ، روی پله ها قل خوردم و با شکم زمین افتادم .
با برخورد با زمین درد بدی توی تنم پیچید و احساس کردم کمرم به شدت تیر کشید . وحشت زده دستم رو به کمرم گرفتم و داغی مایعی رو بین پام حس کردم .
از درد نفسم توی سینه حبس شده بود و دنیا دور سرم می چرخید . قبل از این که چشم هام بسته شه و از حال برم زبیده رو دیدم که ترسیده بهم خیره شده و سکینه ، تکیه زده به ایوون با لبخند بهم نگاه می کرد .
نمی دونم چه قدر گذشته بود که بی رمق لای چشم هام رو باز کردم .
اتاق خلوت بود و زنی کمی دور تر از من دراز کشیده بود .
هر چی نگاهش کردم نشناختمش ! دقیق نمی دونستم چرا توی رختخواب دراز کشیدم و چیزی به خاطرم نمی اومد .
چند تا بالشت زیر پاهام چیده بودن و پاهام رو تا جایی که می تونستن بالا آورده بودن ، به سختی خودم رو روی تشک جا به جا کردم و می خواستم از جا بلند شم که زن از جا پرید و گفت : چی کار می کنی دختر جان . بگیر بخواب سر جات ! کار دستمون نده .
با درد بدی که توی کمرم پیچید حس کردم جونم داره به لبم می رسه . تصویر لبخند سکینه و پرت شدن از پله ها جلوی چشمم جون گرفت و تازه یادم اومد چرا توی رختخواب هستم . وحشت زده دستی به شکمم کشیدم و با این که هنوز برآمدگی شکمم رو حس می کردم ترسیده پرسیدم : چی شده ؟ چه بلایی سر بچه ام اومده !؟
زن لبخند بی جونی روی لبش نشوند و با حوصله ی زیادی که تحمل کردنش از توان من خارج بود گفت : زبون به دهن بگیر دختر ! تو چرا این قدر عجولی !
اول بگذار حالت جا بیاد ، بعد از من اصول دین بپرس !
بعد هم جلوتر اومد و همون طور که با کف دستش تب من رو بررسی می کرد گفت : خدا رو شکر بچه ت صحیح و سالمه . کمی خون ریزی داشتی ! ممکنه تا چند روز هم لکه ببینی و دل درد و کمر درد اذیتت کنه ولی نترس ! چیزی نیست . چون اوایل بارداریت هست خداروشکر اتفاق مهمی نیافتاده ! من ضربان قلب بچه رو گوش کردم . قلبش عین قلب گنجشک تالاپ تلوپ می کرد
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و دوم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۶ روز یـکـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد مـجـیـد صـانـعـی مـوفـق، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
الهام شهادت🥺🕊
🌷شـهـیـد مـجـیـد صـانـعـی مـوفـق🌷
تاریخ تولد: ۲۸ /۳ /۱۳۵۸
تاریخ شهادت: ۲۵ /۷ /۱۳۹۴
محل تولد: همدان
محل شهادت: سوریه
همسر شهید← شاید برای همه تعجب آور باشد اما ما هیچگاه با هم دعوا نکردیم و اختلافی با هم نداشتیم❗️فرزندمان طاها مثل پدرش صبور است ولی بعضی وقتها حرفهایی میزند که جگر را میسوزاند💔یک روز میگفت داشتم به بابا میگفتم بابا اگه بیای چند سال تورو تنها میزارم تا متوجه بشی چقدر سخته که نیستی🥺راستش خودم منقلب شدم که چه در دل این کودک میگذرد که چنین حرفی را از ته دل میزند⚡️متاسفانه موقع خاکسپاری مجید، پسرم بالای قبر بود و دیده بوده که پدرش را چطور توی قبر میگذارند🥀تا مدتها در خانه دراز میکشید و میگفت بابا اینطوری خوابیده بود😭مدام جلوی عکس پدرش مینشیند و با او حرف میزند، همیشه میگوید:"مامان بابا کی بر میگرده خسته شدم" من هم میگویم انشاالله با امام زمان(عج) میآید🌱زمان سوریه رفتن مجید یک هفته مانده بود به رفتنش🕊️تعدادی عکس نشانم داد و گفت این عکسها را روی تابوتم بچسبانید حرف را جدی نگرفتم و سر به سرش گذاشتم⚡️اما جدی گفت: خواب دیدم شهید میشوم در معرکهای بودم که شهید باکری و زینالدین بالای سرم آمدند، یکی داشت با عجله به سمتم میآمد که شهید باکری به او گفت نزدیک نشو، او از ماست و من شهید شدم🕊️وقتی میخواست به سوریه برود گفت که از چه ناحیهای تیر میخورد،گویا به او الهام شده بود🌙او که همیشه ارادت خاصی به حضرت زهرا(س)داشت و سربند یا زهرا را هم به سرش میبست با اصابت گلوله به پهلو🥀۲۵ مهرماه ۱۳۹۴ به شهادت رسید🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾