وارد ماه ششم بارداری شده بودم که اتاق ها حاضر شد . وسایلم رو کنج اتاق جمع کرده بودم تا سر فرصت بدم کلفت ها به اتاق جدید ببرن و خودم کلافه از گرمای سر ظهر مرداد ماه کنار دیوار دراز کشیده بودم که سکینه وارد اتاق شد .
به زحمت از جا بلند شدم و سلام کردم .
نگاهش روی اسباب اثاثیه م ثابت بود و نگاهم نمی کرد . از این که بلاخره قهر رو کنار گذاشته بود و بعد از چند ماه به اتاق من اومده بود هم تعجب کرده بودم و هم دلشوره به جونم افتاده بود .
سلام زیر لبی کردم که بی جواب موند و در عوض علیک گفت : این ها چیه جمع کردی !
نگاهی به وسایل هام انداختم و گفتم : وسایل خودم هستند . هر چیزی که مادرم بهم داده بود . گذاشتم تا کلفت ها ببرن تو اتاق های جدید .
سکینه ابروهاش رو بالا داد و گفت : کلفت ها ببرن ! مگه خودت چلاقی که کلفت ها وسایلت رو ببرن ! یا فکر کردی چون عروس این خانواده ای می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی ؟!
با گیجی نگاهی به خودم انداختم و گفتم من که نمی تونم با این وضعیتم این ها رو جا به جا کنم . اون هم با این همه پله !
سکینه همون طور که به سمت پنجره می رفت پوزخندی زد و گفت : نترس
بچه تم عین خودت سگ جونه ! هیچیش نمی شه ! هر چند تا به حال با کارکردن هیچ کس نمرده !
من سر همین بهادر نمک نشناس هشت ماهه بودم که بنا به فرمایش عمه ملوک ، مادر شوهرم ، دو تا گونی آرد رو خمیر کردم و نون پختم ! چی شد ! هیچی ! نه خودم مردم ، نه بلایی سر این بهار نمک نشناس اومد ! الان هم که می بینی دو متر قدشه ، چهل و چهار گز زبونش ! اون قدر بزرگ شده که عقلش رو بده دست زن ناقصل العقلش و تو روی ننه ش وایسه !
با کلافگی نچی کردم و گفتم : این تصمیم خود بهادرهست . من حرفی بهش نزدم .
سکینه ابروهاش رو بالا داد و گفت : مهم نیست گفته باشی یا نگفته باشی ! من هم نیومدم این جا بهت بگم چرا این قدر تو گوش پسرم وز وز کردی که آخر کاسه بشقاب و خونه زندگیش رو از ننه ش جدا کرد ! نه ! کاری باهات ندارم . چون هر کسی به وقتش چوب کاری که کرده رو می خوره !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و پنجم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۹ روز چـهارشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شهیــد مـحـمـدحسیـن یوسـفالهـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
حق داشت، هنوز یک سال از مرگ پدرش نگذشته بود که داغدار مادرش شده بود.
پسرها رو به عطیه سپردم و با قدم های کوتاه به سمت جسم بی جون زنی که هرگز فکر نمیکردم تنهام بذاره رفتم، نزدیک که شدم خجسته نگاه بدی بهم انداخت و با خشم گفت
+راحت شدی؟ مادرجون رو به کشتن دادی راحت شدی؟
با تعجب نگاهش کردم، خجسته بی توجه به شلوغی اتاق رو به خان گفت
+مادرجون حالش خوب بود، از دیروز که این زنک شوم بردش خونه و بعد با هم رفتن دکتر حالش بد شد، معلوم نیست چی به خوردش داده! اصلا معلوم نیست چی بینشون گذشته! من خودم امروز مادرجون رو دیدم که رنگ به صورت نداشت. دیروزم که از خونه ی این زن برگشت حال خوبی نداشت.
لب گزیدم و زیر لب گفتم
+دهنت رو ببند خجسته، حرمت سرت نمیشه؟ بالای
سر جنازه ی مادرجون هم دست از دشمنی برنمیداری؟
خجسته خواست جوابم رو بده که با صدای خشمگین خان ساکت شد و سرجاش نشست. اما حرفی که زده بود باعث همهمه و شلوغی بین جمعیت شده بود. هرکسی میخواست بدونه چی به سر بلقیس خانم اومده که تو خواب فوت شده یا به قول خجسته دق کرده! شک نداشتم از غصه ستاره این بلا سرش اومده و حالا که اون فوت شده بود نمیدونستم گفتن حقیقت به خان کار درستیه یا نه...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
من فقط اومدم بهت بگم از امروز به بعد نه حق داری از کلفت های من کار بکشی ، نه از غذایی که اون ها مهیا می کنن بخوری . از فردا صبح ظرف و ظروفت رو می بری چشمه و عین بقیه ی مردم رخت و لباست رو اون جا می شوری ! یه اجاق هم کنج حیاط برای خودت دست و پا می کنی برای غذا درست کردن !
با ناراحتی نگاهی به سکینه انداختم و گفتم : چطوری برم سر چشمه ! مردم این روستا نمی دونن من هنوز هم این جام . اگر بفهمن من هنوز هم هستند دوباره اذیتم می کنن . اصلا از کجا معلوم بلایی سرم نیارن ؟! از این حرف ها گذشته ، مردم بفهمن من هنوز هم این جام میریزن این جا و یقه ی حاج بابا رو می گیرن !
سکینه با بی خیالی شونه هاش رو بالا داد و گفت : مرگ یک بار ، شیون هم یک بار ! تا کی می خوای خودت رو بیخ این عمارت قایم کنی ؟ بلاخره که چی ؟! ما که تا ابد نمی تونیم سپر بلای تو باشیم ! بهرحال هرکس خربزه می خوره پای لرزش هم می نشینه ! حاج بابا هم بلاخره می فهمه یه شراکت ارزش بدبخت کردن خودش و بچه ش رو نداشته و نداره ! بعد هم همون طور که به سمت در می رفت لگدی به وسایلم زد و گفت : تا یک ساعت دیگه وسایلت رو این جا نبینم و از اتاق بیرون رفت .
اون قدر از شنیدن حرف های سکینه شوکه شده بودم که تا چند دقیقه خیره به جای خالیش به این فکر می کردم که اگر مردم من رو ببینن چه عکس العملی از خودشون نشون می دن . باید با بهادر حرف می زدم و فکری به حال این موضوع می کردم . اما تا بیشتر از این صدای سکینه در نیومده بود باید اتاق رو خالی می کردم .
به هر جون کندنی بود ، چند تا از وسایل ریز رو بردم و بعد از این که کمرم تیر کشید تصمیم گرفتم تا اومدن بهادر صبر کنم . هر چند صبر سکینه اندازه ی من نبود و وقتی دید دیگه دست به وسایل نمی زنم به زبیده و گل نسا دستور داد که وسایلم رو از بالای ایوون پرت کنن تو حیاط !
اون قدری جرأت نداشتم دنبال وسایلم برم و جلوی سکینه رو بگیرم ، می ترسیدم سکینه وسط این هاگیر واگیر بلایی سرم بیاره و کاری دستم بده برای همین تکیه به دیوار مطبخ به زبیده که با لذت تمام و گل نسا که با شرمندگی از ایوون پایین می ریخت نگاه می کردم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقت بخیر عذر میخوام مزاحم شدم
اگه میشه این پیام منو هم بزارین گروه تا دوستان یه راه حلی بدن..مربوط به خواهرمه که چند روزه یکی
سیاهدانه با شن ریز میریزه توخونه.. یعنی بعضی مواقع شب میریزه روحیاط؟
خونه بعضی مواقع هم طرف ظهر .موقع ای هم میریزه که میدونه کسی رو حیاط خونه نیست
خواهرم خیلی نگرانه کسی راهکاری چیزی میدونه کمک کنه.اصلا کسی این موارد براش پیش اومده.
اگه پیش اومده چکار کرده..خواهشا جوابمو بدن ممنونم از همتون
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7